اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۵ فروردین ۱۴۰۳

نثرهای ابن رومى

متن فارسی

در اشعار همزیه (که آخر بیت به همزه ختم می‌شود) اشاره به مهارت خود در نویسندگى و شرکت خود در میدان نثر بلیغ کرده و این بیت در تأیید همین مطلب است:

الم تجدونى آل وهب لمدحکم              بشعرى و نثرى اخطلا ثمّ جاحظا

«اى خاندان وهب، مگر نیافته‌اید مرا در کار مدحتان که شعرم مانند اخطل (شاعر معروف عرب) و نثرم مانند جاحظ (نویسنده معروف) است».

بنابراین قطعا او نویسنده‌اى است که در صناعت نثر عربى نیز تمرین داشته است. ولى عبارات منثورى که ما از او بدست آوردیم بسیار معدود و کوتاه است:
از جمله:

1- «نامه‌اى است که به قاسم بن عبد اللّه نوشته، تا خود را در آن تبرئه کند، گوید:

اگر بی‌گناهم دست از ظلم بدار، و اگر گناهکارم بر من ببخشاى، بخدا سوگند عفو از گناهى می‌جویم که آن را مرتکب نشده‌ام و امید گذشت نسبت به امرى دارم که آن را نمی‌شناسم، شما عنایت خود را بیش کنید و من خضوع خود را، من حال خود را نزد شما از سخن چینى که دشمنى می‌ورزد به پناه کرم شما می‌سپارم، و از دست ستمگرى که می‌کوشد آن را تباه سازد، زیر سایه وفاى شما حفظ می‌کنم، از خدا می‌خواهم که بهره مرا از شما بقدر محبت من نسبت به شما قرار دهد، و میزان امید مرا از شما به قدر حقى که بر شما دارم، محدود کند و السلام».

2- نامه‌اى که در عیادت دوستى بیمار نوشته است:

«خداوند فرمان بهبودیت را صادر کند و دردت را به درمان رساند، و دست عافیتش تو را بنوازد و پیک سلامتش را بسویت بفرستد، و بیماریت را باعث محو گناهان و افزونى پاداشت قرار دهد».

3- نامه‌اى که به یکى از دوستانش- که از سیراف (شهرى در ساحل خلیج فارس 360 کیلومترى شیراز) آمده و براى گروهى از دوستان جز شاعر ما هدیه آورده- نوشته است.

«خداوند عمرت را دراز، و عزت و سعادتت را پایدار و مرا فداى تو گرداند، اگر نه این بود که من درکارم متحیر و به فکر خود مشغولم، از هم جدا نمی‌شدیم.
اشتیاق دیدارت- خداداند- بر من مستولى؛ و عطش ملاقاتت، در من شدید است.
از خداوند خواستارم قدرت ملاقاتت بر حسب محبتم عطا فرماید که او توانا و بخشاینده است».
«موقعیت ما از راى ظریف شما- خدایت مؤید داراد- ایجاب می‌کند حقوق خود را از ناحیه شما بطلبیم، و سجایاى کریمانه و خوى شما در این تصمیم ما را نیرو می‌بخشد و آنچه بر ما منّت نهادى از مایه انس، ما را بشما مأنوس می‌دارد و انبساط خاطر می‌بخشد. عطایاى شما ما را بشما رهبرى می‌کند و بزرگواریت را بر ما گواهى می‌دهد، خداوند عمر شما را طولانى، و سعادت ما را در وجود شما، و بوسیله شما مستدام دارد. به من خبر داده‌اند- خداوند عزت شما را پاینده دارد- ابرهاى کرم شما چند روزیست، باریدن گرفته، بارشى که همه برادرانتان را به نیکى و گوارائى شامل گردیده است. از عدل و فضل و کرم شما بعید می‌دانستم من از این باران بیرون باشم با اینکه من از کسانى هستم که به شما می‌نازم و بتو معتقدم. به سویت می‌آیم و تو امید منى. دردم از بدگمانى نسبت به شما، به مراتب بیش از درد از دست دادن بهره‌ام از لطف شما است. از این رو به نظر رسید براى داروى قلبم از سوء ظن، و درمان قلبت از فراموشى، و پایدارى مهر در بین ما، دست به گلایه بزنم که به قول معروف (و یبقى الودّ ما بقى العتاب) تا گلایه نباشد دوستى بر جا نمی‌ماند، براى کسى که مانند تو گوشى شنوا، و دیده‌اى بصیر، داشته باشد این مقدار گلایه کافى است».

4- در برترى گل نرگس نسبت به گل سرخ گوید:

«نرگس مانند دیدگانى با دندانهائى خندان و گل سرخ همچون گونه‌ها باشد، دیده و دندان برتر از گونه است و آنچه شبیه برتر است برتر است از چیزى که شبیه فروتر. گل سرخ همچون صفت است زیرا رنگ است و نرگس اسمى است که او را ماند زیرا نرگس گلى وارد (در آب پرورده) یعنى همیشه در آب است. گل سرخ شرمنده و گل نرگس خندان، بنگرید هر کدام شباهتش به دیدگان نزدیکتر است، او برتر».

این بود تنها نمونه‌اى از نثر ابن رومى در مدارک موجود. کسى که بدین روش می‌نگارد، اگر او را بلیغ‏ترین نویسندگانش نخوانیم، حداقل او را یکى از آنان باید به حساب آوریم، گذشته از این، او هر گاه به طوائف مختلفى بر می‌خورد، خود را جز با شعرا همراه نمی‌دید در اشعارى که در مدح «ابى الحسین کاتب ابن ابى الاصبع» سروده درباره خود چنین گوید:

«ما گروه شاعران به نسبتى نزدیک به نویسندگان منسوبیم.
هر چند نویسندگان به هر فضیلتى شایسته‌تر و زبان و بیانى بلیغتر دارند.
وقتى نسبت بدهیم پدر ما پدر آنها است که همان ستاره عطارد در آسمان باشد.»

اما بهره‌اى که او از علوم عربیت و علوم دینى داشت، بهتر است متعرض احصاى شواهد آن در کلام ابن رومى نگردیم، زیرا این امر آشکارتر از آنست که احتیاج به توضیح داشته باشد. کمتر قصیده‌اى از قصائد دراز و یا کوتاهش را می‌توان پیدا کرد، که شما به خوانید و در خلال خواندن یقین نکنید که ناظم آن دریائى از علم لغت، و داراى احاطه وسیعى به مفردات غریب، و اوزان و مشتقات آن و تصریفهاى لغوى و آشنائى با موقعیت امثال عرب و اسماء مشاهیر آنان است، اینها همه همراه با آنچه مربوط به احکام دینى و اقتباس‏ها از ادب قرآن صورت می‌گیرد، به طورى که در شعر عربى کسى نیست که این شواهد در کلامش به این فراوانى و دقت، دیده شود مگر دو شاعر: یکى شاعر ما ابن رومى، دوم معرّى (ابو العلاء).

ابن رومى گاهى که رؤسا و ادبائى امثال «عبید اللّه بن عبد اللّه» و «على بن یحیى» و «اسماعیل بن بلبل» را به قصائدى مدح می‌گفت، کلمات غریبش را در همان کاغذى که قصیده را می‌نوشت تفسیر می‌کرد. گویا از اینکه دقائق الفاظ و اسرار لغتش از آنها فوت شود، بر آنها مهر می‌ورزید آنگاه وقتى از آنها جفا کارى و تغیر می‌دید، مجددا پوزش می‌طلبید که:

«لغات نامأنوس را براى شما تفسیر نکردم، بلکه براى غیر شما کسى که آن را نمی‌داند».

یا میگفت:

«تفسیر براى غیر شماست نه براى شما، چگونه براى کسى که عالم به اسرار لغت است می‌توان تفسیر کرد».

بر اثر شهرتى که ابن رومى در علم لغت و اسرار و نکات لطیف آن، پیدا کرده بود کلمات نامأنوسى می‌ساختند و براى تفریح یا عاجز کردن، از او می‌پرسیدند.
از قصه جرامض که یکى از این بازیگرى است، می‌توان دیگر نمونه‌هاى آن را دانست. در مجلس «قاسم بن عبد اللّه» کسى از ابن رومى پرسید «جرامض» چیست او بلا درنگ پاسخ داد:

«از معنى جرامض براى یافتن علم آن پرسیدى، جرامض عبارت است از خزاکل آخر گاهى غوامض با غوامضى مثل خود تعبیر و تفسیر میشوند.
از جرامض به سلجکل هم میتوان تعبیر کرد، و اگر نمیپذیرى به عنوان فرض و احتمال قبول کن».

اینها همه کلماتى از قبیل جرامض است که نه معنى دارد و نه وجود خارجى.

اگر کاوشهاى ما صحیح باشد، و استادان او امثال ثعلب و قتیبه باشند، و نیز استادى قطعى ابن حبیب که از آنجا علم به لغات غریب و انساب و اخبار پیدا کرده است، باید گفت اینان همه برگزیده برگزیدگان در این مطالبند، به ویژه وقتى شاگردى تا این حدّ هوشمند، تیز فهم، با حافظه قوى مانند ابن رومى، به آنها کمک کند.

قبلا اشاره کردیم که او پنج بیت شعر را فقط با یکبار خواندن حفظ می‌کرد فرض میکنیم در روایت تا اندازه مبالغه رفته است، ولى مسلما او سریع الحفظ بوده و چنین سرعت حفظى او را در کار فراهم ساختن لغات، و توضیح مفردات آن نیرو می‌بخشیده است.

ابن رومى همه زندگانی‌اش را در بغداد به سر برد. اگر کمى بغداد را ترک می‌گفت سریعا به سوى آن باز می‌گردید، و اشتیاق فراوان خود را به بغداد با ناله‌هاى جانفرسا، ابراز می‌داشت. آن روز بغداد پایتخت بی‌رقیب دنیا بود، و ابن رومى در آن در کارهاى خیرى دست داشت، مالک دو خانه و ثروتها و هدایاى موروثى بود: یکى از ثروتهاى موروثی‌اش قدحى منسوب به هرون الرشید بود که وقتى آن را به «على بن منجم یحیى» اهداء می‌کرد در وصفش چنین گفت:

«قدحى از یادگارهاى رشید را یکى از پسران موافق نه ناموافقش برگزید. این قدح در شیرینى از دهان دوست شیرین تر است هر چند یک کلمه سخن نمی‌گوید.
از جواهر با صفاى طبیعى ریخته شده نه با ماده شیمیائى آن را صفا داده باشند.
دیده در آن چنان فرود می‌رود که از صفاى قدح، پندارى به اشتباه افتاده است.
همچون عشق محبوب نا آلوده به غبار کدورت داراى نورى بسیار رقیقتر و با صفاتر است».

آنگاه عقاد سخنش را به بحث درباره مزاج، اخلاق و زندگى و ما یملک ابن رومى کشانده و از مزاحها و شوخی‌ها و هجاها و شکست او وفال بدزدن از صفحه 102 تا صفحه 203 مفصل شرح و بسط داده است. آنگاه به شرح عقیده‌اش (که در آن جاى نقد و تأمل بسیار است) به این شرح می‌پردازد.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 60

متن عربی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 60

رسائل ابن الرومی

و قد وردت فی أبیاته الهمزیّة إشارة إلى حذقه فی الکتابة، و مشارکته فی البلاغة المنثورة، تعزّزها إشارة مثلها فی هذا البیت:

أ لَمْ تَجدونی آلَ وهبٍ لمدحِکمْ             بشعری و نثری أخطلًا ثمّ جاحظا

 

فلا بدّ أنَّه کان یکتب و یمارس الصناعة النثریّة، إلّا أنَّ ما استجمعناه من منثوراته لا یعدو نبذاً معدودة موجزة، منها:

1- رسالة إلى القاسم بن عبید اللَّه یقول فیها متنصِّلًا:

ترفّع عن ظلمی إن کنت بریئاً، و تفضّل بالعفو إن کنت مسیئاً، فو اللَّه إنّی لأطلب عفو ذنب لم أجنِه، و ألتمس الإقالة ممّا لا أعرفه، لتزداد تطوّلًا، و أزداد تذلّلًا، و أنا أعیذ حالی عندک بکرمک من واشٍ یکیدها، و أحرسها بوفائک من باغٍ یحاول إفسادها، و أسأل اللَّه تعالى أن یجعل حظّی منک بقدر ودّی لک، و محلّی من رجائک بحیث أستحقُّ منک. و السلام.

2- رسالة کتبها یعود صدیقاً:

أذن اللَّه فی شفائک، و تلقّى داءک بدوائک، و مسح بید العافیة علیک، و وجّه وفد السلامة إلیک، و جعل علّتک ماحیة لذنوبک، مضاعفة لثوابک.

3- کتب إلى صدیق له قَدِم من سیراف «1»، فأهدى إلى جماعة من إخوانه و نسیه:

أطال اللَّه بقاءک، و أدام عزّک و سعادتک، و جعلنی فداءک، لو لا أنّی فی حیرة من

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 61

أمری، و شغل من فکری لما افترقنا، و شوقی- علم اللَّه- فغالبٌ، و ظمئی فشدیدٌ، و إلى اللَّه الرغبة فی أن یجعل القدرة على اللقاء حسب المحبّة، إنّه قادرٌ جوادٌ.

و مکاننا من جمیل رأیک- أیّدک اللَّه- یبعثنا على تقاضی حقوقنا قِبَلک، و کریم سجایاک و أخلاقک یشجّعنا على إمضاء العزم فی ذلک، و ما تطوّلت به من الإیناس یؤنسنا بک، و یَبسُطنا إلیک، و آثار یدیک تدلّنا علیک، و تشهد لنا بسماحتک، و اللَّه یطیل بقاءک، و یدیم لنا فیک و بک السعادة.

و بلغنی أدام اللَّه عزّک أنّ سحابة من سحائب تفضّلک أمطرت منذ أیّام مطراً عمّ إخوانک، بهدایا مشتملة على حسن و طیب، فأنکرت على عدلک و فضلک خروجی منها مع دخولی فی جملة من یعتدّک، و یعتقدک، و ینحوک، و یعتمدک، و سبق إلى قلبی من أ لم سوء الظنِّ برأیک أضعاف ما سبق إلیه من الألم بفوت الحظّ من لطفک، فرأیت مداواة قلبی من ظنّه، و قلبک من سهوه، و استبقاء الودِّ بیننا بالعتاب الذی یقول فیه القائل: و یبقى الودّ ما بقی العتابُ، و فیما عاتبت کفایةٌ عند من له أذنک الواعیة، و عینک الر اعیة.

4- و قال فی تفضیل النرجس على الورد:

النرجس یشبه الأعین و المضاحک، و الورد یشبه الخدود، و الأعین و المضاحک أشرف من الخدود، و شبیه الأشرف أشرف من شبیه الأدنى، و الورد صفةٌ لأنَّه لونٌ، و النرجس یضارعه فی هذا الاسم، لأنَّ النرجس هو الریحان الوارد، أعنی أنَّه أبداً فی الماء، و الورد خجل و النرجس مبتسم، و انظر أدناهما شبهاً بالعیون فهو أفضل.

هذه نماذج من منثوراته لا نعرف غیرها فیما بین أیدینا، و خلیقٌ بمن یکتب بهذا الأسلوب أن یُعدّ فی بُلغاء الکتّاب، و إن لم یُعدّ فی أبلغهم، على أنّ ابن الرومی لم یکن یحسب نفسه إلّا مع الشعراء إذا اختلفت الطوائف، فإنّه یقول عن نفسه و هو یمدح أبا

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 62

الحسین کاتب ابن أبی الاصبع:

و نحن معاشر الشعراءِ ننمى             إلى نسبٍ من الکتّابِ دانِ‏

و إن کانوا أحقّ بکلّ فضلٍ             و أبلغَ باللسانِ و بالبیانِ‏

أبونا عند نسبتنا أبوهم             عطاردٌ السماویُّ المکانِ‏

 

أمّا حظّه من علوم العربیة و الدین، فمن المفضول أن نتعرّض لإحصاء الشواهد علیه فی کلامه، لأنَّه أبین من أن یحتاج إلى تبیین. و ندر فی قصائده المطوّلة أو الموجزة قصیدة تقرأها و لا تخرج منها و أنت موقنٌ باستبحار ناظمها فی اللغة، و إحاطته الواسعة بغریب مفرداتها، و أوزان اشتقاقها، و تصریفها، و موقع أمثالها، و أسماء مشاهیرها، و ما یصحب ذلک من أحکام فی الدین، و مقتبسات من أدب القرآن، فلیس فی شعر العربیّة من تبدو هذه الشواهد فی کلامه بهذه الغزارة و الدقّة غیر شاعرین اثنین: أحدهما صاحبنا و الثانی المعرّی، و قد کان یمدح الرؤساء و الأدباء أمثال: عبید اللَّه بن عبد اللَّه، و علیّ بن یحیى، و إسماعیل بن بلبل، فیفسّر غریب کلماته فی القرطاس الذی یثبت فیه قصائده، کأنَّه کان یشفق أن تفوتهم دقائق لفظه و أسرار لغته، ثمّ یعود إلى الاعتذار من ذلک إذا أنِسَ منهم الجفوة و التغیّر:

لم أفسِّر غریبها لکَ لکنْ             لامرئٍ یجهلُ الغریبَ سواکا

***

لغیرِکَ لا لکَ التفسیرُ أنّى             یُفسَّرُ لابن بَجدَتِها الغریبُ‏

 

و کانوا لشهرته باللغة، و علم أسرارها، و لطیف نکاتها، یختلقون له الکلمات النافرة، یسألونه عنها لیعبثوا به أو یعجزوه، و قصّة الجرامض إحدى هذه المعابثات التی تدلّ على غیرها من قبیلها، فقد سأله بعضهم فی مجلس القاسم بن عبید اللَّه: ما الجرامض؟ فارتجل مجیباً:

و سألت عن خبرِ الجرا             مضِ طالباً علمَ الجرامضْ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 63

و هو الخزاکل و الغوا             مض قد تفسّر بالغوامضْ‏

و هو السلجکلُ شئت ذ             لک أم أبیت بفرض فارضْ‏

 

و کلّها کلمات من مادّة الجرامض لا معنى لها و لا وجود.

و إذا صحّ استقراؤنا، و کان من أساتذته أمثال ثعلب و قتیبة فضلًا عن الأستاذیّة الثابتة لابن حبیب فلا جرم یصیر ذلک علمه بالغریب و الأنساب و الأخبار، هؤلاء کلّهم من نخبة النخبة فی هذه المطالب، و لا سیّما إذا أعانهم تلمیذٌ ذو فطنة متوقّدة الفهم و ذاکرة سریعة الحفظ کهذا التلمیذ، فقد مرّ بک أنَّه کان یحفظ الأبیات الخمسة من قراءة واحدة، فهب فی الروایة بعض المبالغة التی تتعرّض لها أمثال هذه الروایات، فهو بعدُ سریع الحفظ، و هذا ممّا یعینه على تحصیل اللغة و تعلیق المفردات.

عاش ابن الرومی حیاته کلّها فی بغداد، لا یفارقها قلیلًا حتى یعود سریعاً، و قد نازعه إلیها الشوق و غلبه نحوها حنین، و کانت بغداد یومئذ عاصمة الدنیا غیر مدافع، و کان صاحب ضیْعَة و مالک دارین و ثراء و تحف موروثة، منها قدح زعم أنَّه کان للرشید، و وصفه فی شعره لمّا أهداه إلى علیّ ابن المنجّم یحیى:

قدحٌ کان للرشید اصطفاهُ             خلفٌ من ذکوره غیر خلفِ‏

کفم الحِبِّ فی الحلاوة بل أحلى             و إن کان لا یناغی بحرفِ‏

صِیغ من جوهرٍ مصفّى طِباعاً             لا علاجاً بکیمیاءِ مصفِ‏

تنفُذُ العینُ فیه حتى تراها             أخطأتهُ من رِقّة المستشفِ‏

کهواه بلا هباءٍ مشوبٍ             بضیاءٍ ارقِق بذاک و أصفِ‏

ثمّ استوعب الکلام فی البحث عن مزاجه، و أخلاقه، و معیشته، و ما کانت تملکه یده، و ذکرى مطایباته و مفاکهاته، و هجائه و فشله و طیرته من (ص 102) إلى (ص 203) فشرع فی بیان عقیدته- و هناک مواقع للنظر