اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

نحوه برخورد سید حمیری با پدر و مادرش

متن فارسی

ابو الفرج در صفحه 230 جلد 7 اغانى به اسناد خود از «سلیمان بن ابى شیخ» روایت کرده است که: پدر و مادر سید اباضى «1» مذهب بودند و منزل آنها در غرفه بنى ضبّه بصره بود و سید می‌گفت:
در این غرفه، امیر مؤمنان را بسیار دشنام داده‌اند و چون از او پرسیدند که تشیع از کجا به تو روى آورد، گفت: رحمت خداوند مرا فرا گرفت، چه فرا گرفتنى.

و نیز از سید روایت کرده‌اند که چون پدر و مادرش از آئین وى آگاهى یافتند، اندیشه کشتنش کردند. او به نزد «عقبة بن مسلم هنائى» آمد و او را آگهى داد. عقبه سید را پناه بخشید و او را در منزلى که به وى ارزانى داشت، جا داد.
سید در آنجا ماند تا پدر و مادرش مردند و وارث آنها شد.

و مرزبانى در «اخبار السید» به اسناد خود از «اسماعیل بن مساحر»، راویه سید، روایت کرده است که گفت: چاشتگاهى با سید در خانه‌اش غذا می‌خوردیم.
به من گفت: در این خانه، امیر مؤمنان را فراوان دشنام داده‌اند و لعنت کرده‌اند. گفتم چه کسى چنین کرده است؟ گفت: پدر و مادر اباضى مذهب من. گفتم پس تو چگونه شیعه شدى؟ گفت: رحمت حق بر من فرو بارید و مرا بیدار و هشیار کرد.

باز «مرزبانى» از «حودان حفّار» پسر «ابى حودان» و او از پدرش که راستگوترین مردم بود، روایت کرده است که گفت: سید به من شکایت آورد که شبها مادرم مرا از خواب بیدار می‌کند و می‌گوید: می‌ترسم که بر آئینى که دارى بمیرى و به دوزخ درافتى، زیرا تو دل به مهر على و فرزندانش بسته‌اى که نه دنیا خواهى داشت، نه آخرت.
او با این کار خوردن و آشامیدن را بر من ناگوار کرده و من دیگر به نزد او نخواهم رفت و قصیده‌اى سروده‌ام که برخى از ابیات آن چنین است:

– به خاندانى (دل بسته‌ام) که مؤمنین از مردم را، در ولایت از آنان گریز نیست،
– بسا برادرى که مرا در عشق این خاندان، ملامت کرده است و مادر نکوهش گرم نیز هر شب به سرزنشم می‌نشیند.
– می‌گوید و بسیار هم می‌گوید و از روى گمراهى سرزنش می‌کند و آفت اخلاق زنان، همان سرزنش است.
– می‌گوید: از همسایه و آشنا و خاندانى که به آنها منسوب بودى و ترا به نام آنان می‌خواندند، جدا شدى پس تو در میان آنان غریب و دور افتاده‌اى، و گوئى گرزده‌اى که از تو پرهیز می‌کنند.
– تو بر آئین آنان خرده می‌گیرى و آنها نیز به دینى که به آن گرویده‌اى، ترا عیبجوتر و سرزنش کننده‌ترند.
– گفتم: مرا رها کنید که تا آنگاه که حاجیان راهى خانه خدایند، سخن را به ستایش دیگرى جز این خاندان نمی‌آرایم.
– مرا از مهر خاندان محمّد باز می‌دارید؟ حال آنکه محبت آنان وسیله تقرب من است.
– دوستى آنها چون نماز است و به راستى که این دوستى پس از نماز، از همه چیز واجب‏تر است «1»

مرزبانى گفته است: «عباسه» دختر سید براى من حدیث کرد و گفت: پدرم به من می‌گفت: در روزگارى که کودک بودم می‌شنیدم که پدر و مادرم امیر مؤمنان را دشنام می‌دهند، من از خانه بیرون می‌آمدم و گرسنه می‌ماندم و این گرسنگى را بر بازگشت به جانب آنها ترجیح می‌دادم و چون علاقه به دور بودن داشتم و از آنها بدم می‌آمد شبها را در مساجد به روز می‌آوردم، تا گرسنگى ناتوانم می‌کرد و به خانه میرفتم و خوراکى می‌خوردم و بیرون می‌آمدم. چون کمى بزرگ شدم و به عقل خود رسیدم و شاعرى را آغاز کردم، به پدر و مادرم گفتم:
مرا بر شما حقى است که نسبت به حقى که شما به گردن من دارید، ناچیز است. بنابر این چون به حضورتان آیم، مرا از بدگوئى به امیر مؤمنان بر کنار دارید. چه این کار، مرا رنج می‌دهد و دوست نمی‌دارم که به مقابله با شما، عاق شوم. آنها به گمراهى خویش ادامه دادند و من از نزد آنان بیرون آمدم و این شعر را براى آنها نوشتم:

– اى محمّد! از شکافنده عمود صبح بترس. و تباهى دین خویش را با سامان بخشیدن به آن از بین ببر.
– آیا برادر و جانشین محمّد را دشنام می‌دهى؟ و با این کار، به رسیدن رستگارى امید می‌دارى.
– هیهات، مرگ بر تو! و عذاب و عزرائیل به تو نزدیک باد.

تا آخر ابیاتى که در غدیریات مذکور افتاد. آنها تهدید به قتلم کردند و من به نزد «عقبة بن مسلم» آمدم و آگاهش کردم، گفت: دیگر به نزد آنها مرو و منزلى براى من فراهم کرد که به دستور وى همه چیزهائى که به آن نیاز داشتم، در آن خانه آماده شده بود. و وظیفه‌اى برایم معین کرد که کمک هزینه زندگیم بود.

و نیز مرزبانى گفته است: پدر و مادر سید به على (ع) کینه می‌ورزیدند و سید شنیده بود که آنها پس از نماز بامدادى، على را لعن می‌کنند. پس این چنین سرود:

– خدا! پدر و مادرم را لعنت کند و آنها را به عذاب دوزخ در اندازد.
– حکم بامدادى اینها این است که چون نماز صبح گزارند، جانشین پیغمبر باب علوم او را دشنام دهند.
– اینها بهترین انسان روى زمین و محرم طواف‏گر رکن حطیم را ناسزا می‌گویند.
– این دو از آن زمان کافر شدند که خاندان پاک و معصوم پیغمبر خدا و جانشین او را، که زمین، به برکت وجود او برجاست و اگر وى نبود زمین چون استخوان پوسیده‌اى از هم می‌پاشید و خانواده وى را که اهل علم و فهم و راهنمایان راه راست، و نمایندگان عادل و دادگستر خدا، در روزگار ستمگرانند، ناسزا گفتند.
– درود همیشگى خداوند همراه با سپاس و سلام او بر آن خاندان باد.

و ابن شاکر در صفحه 19 جلد 1 «الفوات» این روایت را آورده است.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 333

متن عربی

أبواه و قصّته معهما:

روى أبو الفرج فی الأغانی «2» (7/230) بإسناده عن سلیمان بن أبی شیخ: أنَّ أبَوَی السیِّد کانا إباضیَّین «3»، و کان منزلهما بالبصرة فی غرفة بنی ضَبَّة، و کان السیِّد یقول: طالما سُبَّ أمیر المؤمنین فی هذه الغرفة، فاذا سئل عن التشیّع من أین وقع له؟ قال: غاصت علیَّ الرحمة غوصاً. و روی عن السیِّد: أنَّ أبویه لمّا علما بمذهبه هَمّا بقتله، فأتى عُقبة بن سَلْم الهنائی فأخبره بذلک، فأجاره و بوّأه منزلًا وهبه له، فکان فیه حتى ماتا فورثهما.

و روى المرزبانی فی أخبار السیِّد «4» بإسناده عن إسماعیل بن الساحر راویة

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 334

السیِّد قال: کنت أتغدّى مع السیِّد فی منزله، فقال لی: طال و اللَّه ما شتم أمیرُ المؤمنین علیه السلام و لعن فی هذا البیت. قلت: و من فعل ذلک؟ قال: أبوای کانا إباضیَّین. قلت: فکیف صرت شیعیّا؟ قال: غاصت علیَّ الرحمة فاستنقذتنی.

روى المرزبانی «1» أیضاً عن حردان الحفّار، عن أبیه و کان أصدق الناس أنَّه قال: شکا إلیَّ السیِّد أنَّ أمّه توقظه باللیل و تقول: إنّی أخاف أن تموت على مذهبک فتدخل النار؛ فقد لَهِجتَ بعلیٍّ و ولده فلا دنیا و لا آخرة. و لقد نغّصَتْ علیَّ مطعمی و مشربی، و قد ترکت الدخول إلیها، و قلت أنشد قصیدة منها:

إلى أهل بیتٍ ما لِمنْ کان مؤمناً             من الناسِ عنهمْ فی الولایةِ مذهبُ‏

و کم من شقیقٍ لامنی فی هَواهمُ             و عاذلةٍ هبّتْ بلیلٍ تؤنِّبُ‏

تقول و لم تقصد و تعتب ضلّةً             و آفةُ أخلاقِ النساءِ التعتّبُ‏

و فارقت جیراناً و أهلَ مودّةٍ             و من أنت منه حینَ تدعى و تُنسبُ‏

فأنت غریبٌ فیهمُ متباعدٌ             کأنَّک ممّا یتَّقونکَ أجربُ‏

تَعیبُهمُ فی دینهمْ و هُمُ بما             تدینُ به أزرى علیک و أعیبُ‏

فقلتُ دعینی لن أُحبِّر مِدحةً             لغیرهمُ ما حجَّ للَّهِ أرکُبُ‏

أَ تَنْهَیْنَنی عن حبِّ آل محمدٍ             و حبُّهمُ ممّا به أتقرَّبُ‏

و حبّهمُ مثلُ الصلاة و إنَّه             على الناس من بعد الصلاة لأوجبُ «2»

 

و قال المرزبانی «3»: أخبرنی محمد بن عبید اللَّه البصری عن محمد بن زکریّا الغلابی، قال: حدّثتنی العبّاسة بنت السیِّد قالت: قال لی أبی: کنت و أنا صبیٌّ أسمع أَبَویَّ یَثلبانِ أمیر المؤمنین علیه السلام فأَخرجُ عنهما و أبقى جائعاً، و أُوثر ذلک على الرجوع

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 335

إلیهما، فأبیت فی المساجد جائعاً لحبّی فراقهما و بغضی إیّاهما، حتى إذا أَجهدنی الجوع رجعتُ فأکلتُ ثمَّ خرجتُ، فلمّا کبُرتُ قلیلًا و عقلت و بدأت أقول الشعر قلت لأبویَّ: إنَّ لی علیکما حقّا یصغُر عند حقِّکما علیَّ، فجنِّبانی إذا حضرتُکما ذِکر أمیر المؤمنین علیه السلام بسوء، فإنَّ ذلک یزعجنی و أَکرهُ عقوقکما بمقابلتکما، فتمادیا فی غیِّهما فانتقلت عنهما، و کتبت إلیهما شعراً و هو:

خفْ یا محمدُ فالقَ الإصباحِ             و أَزل فساد الدین بالإصلاحِ‏

أَ تسبُّ صنوَ محمدٍ و وصیَّهُ             ترجو بذلک فوزة الإنجاحِ؟

هیهات قد بَعُدا علیک و قرّبا             منک العذاب و قابضَ الأرواحِ‏

أوصى النبیُّ له بخیرِ وصیّةٍ             یومَ الغدیرِ بِأَبْیَنِ الإفصاحِ‏

 

إلى آخر الأبیات المذکورة فی غدیریّاته. فتواعدنی بالقتل، فأتیت الأمیر عُقبة ابن سَلْم فأخبرته خبری، فقال لی: لا تقربْهما، و أعدَّ لی منزلًا أمرَ لی فیه بما أحتاج إلیه، و أجرى علیَّ جرایة تَفْضُل على مؤونتی.

و قال «1»: کان أبواه یُبغضان علیّا علیه السلام فسمعهما یسبّانِهِ بعد صلاةِ الفجر! فقال:

لعن اللَّهُ والدیَّ جمیعاً             ثمَّ أصلاهما عذابَ الجحیمِ‏

حَکما غَدوةً کما صلّیا الفج             رَ بِلَعْنِ الوصیِّ بابِ العلومِ‏

لعنا خیرَ من مشى فوق ظهر ال             أرضِ أو طاف مُحرِماً بالحَطیمِ‏

کَفَرا عند شَتْمِ آل رسول ال             لّهِ نسلِ المُهذَّبِ المعصومِ‏

و الوصیِّ الذی به تثبتُ الأر             ضُ و لولاه دُکدِکَتْ کالرمیمِ‏

و کذا آلُهُ أولو العلمِ و الفه             مِ هداةٌ إلى الصراط القویمِ‏

خلفاء الإله فی الخَلْقِ بالعد             ل و بالقسط عند ظُلْم الظلومِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 336

صلوات الإله تَتْرى علیهمْ             مُقْرَناتٍ بالرحبِ و التسلیمِ‏

و رواها ابن شاکر فی الفوات «1» (1/19).