logo-samandehi

دلایلی مبنی بر برتری علمی ابوبکر بر سایر اصحاب و خلفا

نخستین نمونه از نمونه‌های دانش جانشین پبامبر در دیده باقلانی از پیشینیان – چنانکه در ” تمهید ” وی ص 191 آمده – و در دیده سید احمد زینی دحلان از پسینیان – چنانکه در ج 3 ص 376 از ” سیره ” وی که در کنار نگاشته ” حلبی ” چاپ شده آمده – همان آگاه کردن مردم است به مرگ پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – و گفتگوی او با عمر پسر خطاب بر بنیاد سخن خدای گرامی و فرزانه: محمدنیست مگر پیامبری، که پیش از او پیامبران درگذشتند آیا اگر در گذشت یا کشته شد شما به پشت (= آیین پیشین) بر می گردید؟ تا پایان آیه چه فراموش کارند آن دو نویسنده که ندانسته اند این رویداد برای هیچکدام از یاران‌ پیامبر چنان پیچیده و در نیافتنی نبود و بسی دور است که دانش آنان چه این اندازه‌ بوده باشد زیرا آنان که قرآن بزرگوار را در سینه داشتند همه می دانستند که او- درود خدا بر وی و خاندانش – را مرگ‌دریافته و این را نیز بر شالوده سرشتی می شمردند که خداوند در میان همه آدمیان نهاده و فرمان مرگ را بر همه روان گردانیده و پایان زندگی و اندازه درنگ در گیتی در نزد او است و هیچکس را نرسد که بمیرد مگر با دستوری از خدا که زندگی هر کس را در نامه سرنوشت او مرز نهاده اند و هر گروهی را مرگی است که چون مرگ ایشان فرا رسد نه یک ساعت پس می افتند و نه‌پیش، پس از جنگ زدن در دامن قرآن بزرگ، بسی سخنان آشکار از خود او – درود خدا بر وی و خاندانش – در جاهایی بیشمار نیز آویزه گوششان بود که به ویژه بازپسین دیدار خود از خانه خدا را با آن ها بیانباشت و از همین روی این دیدار را به ” حجه الوداع = دیدار بدرود ” نام نهادند . این هم که عمر، مرگ او – درود خدا بر وی و خاندانش – نمی پذیرفت نه از ناآگاهی در این زمینه ها بود زیرا پیش از آنکه ابوبکر آیه یاد شده را بر وی بخواند عمرو پسر زایده در مسجد پیامبر – درود خدابر وی و خاندانش – آن را بر وی و یاران پیامبر بخواند و دنبال آن نیز سخن خدای برتر از پندار را یاد کرد که به راستی تو میرنده‌ای و البته آنان میرندگانند ولی آن مرد از این گفتار و از بازگوگر آن روی بگردانید با این که عمرو پسر زایده از یاران بزرگ پیامبر است که پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – سیزده بار در هنگامی که برای جنگ از مدینه بیرون می شد او را به جانشینی خود در شهر گذاشت که این را نگارنده ” الاصابه ” نیز آورده است – ج 2 ص 523- نپذیرفتن حدیث مرگ پیامبر – و هم بیم دادن مردم از به زبان آوردن آن -همه اش تنها برای سیاست هوشمندانه ای‌بود که اندیشه توده را از این پرسش که جانشین پیامبر کیست باز بدارد تا ابوبکر سر برسد زیرا وی در آن هنگام -نه در آنجا بلکه – در بیرون مدینه درسنح بود چرا که ساخت و پاخت ها در نهان انجام می گرفت . نمی بینی که بسیاری از بزرگان این دار و دسته برای سرباز زدن عمر از پذیرفتن مرگ او – درود خدا بر وی و خاندانش – بهانه هایی تراشیده اند تا کسی وی رانادان نشمارد چنانکه یکی می نویسد: این واکنش از شوریدگی مغز و آشفتگی دل وی بوده که رویدادهای آشکار را به‌فراموشی سپرده یکی هم این پاسخ را دست آویز گرفته که: با درگذشت پیامبر – درود خدا بر وی – سختی اندوه، اندیشه عمر را ناچیز گردانیدتا آن جا که می گفت: به خدا او نمرده بلکه به سوی پروردگارش رفته.

(نمونه دوم) ابن حجر نمونه های دیگری از دانش این جانشین پیامبر را آورده و آنها را دست آویزی گردانیده است برای این که وی را بی چون چرا از همه یاران پیامبر داناتر بشمارد یکی حدیثی است که بخاری در “صحیح ” خود در پیرامون سازش در رویداد حدیبیه از زبان عمر پسر خطاب – خدا از وی خشنود باد – آورده که گفت: به نزد پیامبر خدا – درود خدا بر وی – شدم و پرسیدم ای پیامبر خدا آیا تو پیامبر راستین خدا نیستی؟ پاسخ داد آری پرسیدم مگر نه ما در راه درستی هستیم و دشمن ما در راه نادرستی؟ پاسخ داد آری . پرسیدم پس چرا ما با همه پیروی از کیش خود زبونی را بر خویش هموار کنیم؟ پاسخ داد: به راستی من پیامبر هستم و از فرمان او سر نمی پیچم و او یاور من است. گفتم مگر تو به ما نگفتی که ما به خانه خدا خواهیم رفت و در پیرامون آن خواهیم چرخید؟ پاسخ داد آری ولی آیا گفته بودم که همین امسال‌ خواهیم رفت؟ گفتم نه گفت پس به راستی که در آینده تو به سوی‌ آن رهسپار شده و پیرامون آن خواهی چرخید. گفت که: سپس به نزد ابوبکر – خدا از وی خشنود باد – شدم و گفتم: ابوبکر مگر این مرد پیامبر راستین خدا نیست؟ گفت آری. گفتم مگر نه ما در راه راست هستیم و دشمن ما در راه نادرستی؟ گفت آری. گفتم پس چرا ما با همه پیروی از کیش خود زبونی را بر خویش هموار کنیم؟ گفت: هان ای مرد البته‌وی پیامبر خدا است و از فرمان پروردگارش هرگز سر نمی پیچد و او نیزیاور وی است تو هم چنگ در دامن وی‌زن که به خدا سوگند او در راه راست است. گفتم مگر به ما نمی گفت که به زودی برای دیدار و گردش در پیرامون خانه خدا می رویم؟ گفت آری ولی آیا تو را آگاهی داده بود که همین امسال می روی؟ گفتم نه. گفت پس به راستی که‌در آینده برای دیدار و گردش در پیرامون آن خواهی رفت . امینی گوید: آیا در حدیث بالا بیش از این هم چیزی دارد که ابوبکر به پیامبری پیامبر خدا گرویده؟ و خواه ناخواه هر کس بر این بنیاد اندیشه گردن نهد می بیند که وی – درود خدا بر وی و خاندانش – از فرمان‌خدا سر نمی پیچد و او نیز یاور وی است و البته نوید هر رویدادی را که داده ناچار در همان هنگام خود، پیش خواهد آمد، اگر برای روبرو شدن با آن نیازمند به گذشت روزگار نباشیم بی‌درنگ وگرنه در همان هنگامی که ویژه آن است رخ می دهد و بر این بنیاد از دیر و زود شدن آن در پرتگاه دو دلی نباید افتاد . این برترین مرزی است که با پشتگرمی به حدیث بالا برای منش ابوبکر می توان یاد کرد که این نیز ویژه او نیست و همه مسلمانان در این زمینه، همتای اویند پس چگونه می‌توان آن را نشانه ای بر این دانست که ‌ابوبکر بی چون و چرا از همه یاران پیامبر داناتر بوده است؟ اگر عمر آن‌پرسش را از هر کدام از دیگر یاران نیز می کرد همان پاسخی را می شنید که‌ از ابوبکر و همان پاسخ را که از پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – و همان پاسخ را که از همه مسلمانان تا پایان گیتی . و تو در نزد هیچ کس از ایشان به جز این برداشتی نخواهی یافت‌و اگر به آن گونه سر سخن را با کسی باز کنی به جز آن پاسخی نخواهی شنید، مگر عمر این پرسش را – جز ابوبکر -از هیچکس از یاران پیامبر کرده بود که پاسخی به جز آنچه از وی شنیده بشنود تا ما بیاییم و با آن دست آویزوی را – کم و بیش از کسان دیگر داناتر بینگاریم؟ مگر در اینجا پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش -می خواسته در پاسخ عمر چیزی از دانستنی های دشوار و پیچیده اش را بنماید که چون پاسخ ابوبکر با او یکسان‌درآمد بی چون و چرا داناترین همه یاران پیامبر شمرده شود؟ ابن حجر همه این ها را خود می داند و از همین روی است که آگاهانه زمینه حدیث‌ را انداخته و در ” صواعق ” ص 19 می نویسد: او (ابوبکر) از بزرگ ترین کسانی است که اندیشه خود را برای دریافت فرمان خدا به کوشش وا داشتند بلکه در میان یاران پیامبر بی چون و چرا از همه داناتر است و نشانه های آشکاری این برداشت را گواهی می کند.ویکی از آن میان حدیث بخاری و جز او است که عمر در ” سازش حدیبیه ” از پیامبر – درود خدا بر وی – انگیزه این سازش را بپرسید و گفت چرا ما با همه پیروی از کیش خود زبونی را بر خویش هموار سازیم پیامبر – درود خدا بر وی – پاسخی به او داد که‌ پس از آن چون به نزد ابوبکر شد و همانچه را از وی – درود خدا بر وی – پرسیده بود از او نیز بپرسیداو هم پاسخی درست همانند آن را داد بی آنکه‌از پاسخ پیامبر – درود خدا بر وی – آگاهی یافته باشد . پایان . ابن حجر با گفتار نیم بند و سر بسته اش خواننده را گمراه می سازد تا پندارد در آنجا گره کوری در کار بوده که ابوبکر گشوده با پرسش دشواری در زمینه یکی از دانش ها پیش آمده که بررسی در آن نشانه ای نمایان بر این می تواند شد که کسی بی چون و چرا داناتر از همه یاران پیامبر به شمار رود . ابن حجر هر چه خواهد بکند که البته دیدگان کاوشگران او را می پاید و خداوند نیز – از پشت سر – شمار کارهایش را دارد .

 (نمونه سوم) از نشانه های نمایانی که ابن حجر بر داناتر بودن این جانشین پیامبر در برابر همه یاران او – بی چون و چرا یافته، حدیثی است که بی هیچ زنجیره‌ درستی در ” صواعق ” ص 19 از زبان عایشه آورده که او گفت: چون پیامبر – درود خدا بر وی – درگذشت دورویان سر برداشتند و تازیان روی از آیین برتافتند و انصار به پشت سر باز گشتند، اگر آنچه بر سر پدرم ریخت برکوه های استوار فرود می آمد به سستی می گرایید ولی بر سر هیچ سخن، با یکدیگر ناسازگاری ننمودند مگر پدرم درجدا نمودن و آماده ساختن آن پیشی جست‌گفتند پیامبر – درود خدا بر وی – را کجا به خاک سپاریم؟ در این زمینه دانشی در نزد هیچکس نیافتیم تا ابوبکرگفت از پیامبر – درود خدا بر وی – شنیدم می گفت: ” هیچ پیامبری جان نمی سپارد مگر در زیر همان جایگاهی که در آن جا در گذشته به خاک سپرده می شود . ” و باز درباره آنچه از وی بر جای مانده بود برداشت های گونه گون نمودند و در این زمینه نیز دانشنی در نزد هیچکس نیافتیم تا ابوبکر گفت از پیامبر – دورد خدا بر وی – شنیدم می گفت: البته ما گروه پیامبران مرده ریگی برای بستگان خود نمی گذاریم و آنچه از ما می ماند به هزینه های نیکو کارانه خواهد رسید . سپس می نویسد: برخی گفته اند این نخستین ناسازگاری بود که میان یاران پیامبر در گرفت تا برخی از ایشان گفتند او را در مکه – زادگاه وجای پرورشش – به خاک می سپاریم و برخی: در مسجد وی و برخی: در گورستان بقیع و برخی: در بیت المقدس‌آرامگاه پیامبران، تا ابوبکر ایشان را از آنچه می دانست آگاهی داد و ابن‌زنجویه گفت این آیین نامه ای است که از میان همه کسانی که با پیامبر به مدینه کوچیدند یا در آن شهر وی را یاری کردند تنها ابوبکر راست رو آن را روایت کرده و دیگران از اندیشه خود به سخن او بازگشتند . امینی گوید: از این حدیث بی زنجیره ای که از زبان عایشه آورده اند بیشترین چیزی که در می یابیم این است که ابوبکر دو حدیث از پیامبر – درود خدا بر وی‌و خاندانش – آورده که میان کسانی که در آنجا می بودند در آن دو زمینه او آن را شنیده بود و بس . پس اگر بیاییم و هر چند با تیری که در تاریکی بیاندازیم و خود را با زور به‌تاخت واداریم – تنها با این دست آویز- ابوبکر را از همه یاران پیامبر – داناتر بشماریم – آن هم از کسانی که در آنجا نیز نبوده یا آن دو حدیث را می دانسته ولی آن هنگام در یاد نداشته اند – پس چه باید گفت درباره کسانی که هزاران از حدیث های فراهم آمده ای را حدیث کنند که هیچ یک از آن ها یا بیشتر آن ها را ابوبکر حدیث‌نکرده – و با این همه هیچکس از ایشان‌را نیز داناتر از همه یاران پیامبر -یا دست کم داناتر از ابوبکر – نشمرده اند؟ مگر او همان نیست که چنان برداشت های نسنجیده و شگفت آوری درباره ” اب ” و ” کلاله ” و ” بهره نیا و مادر بزرگ پدری و مادری از مرده ریگ نواده ” و دیگر اندیشه های ناسنجیده داشته مگر نه او آیین نامه های ارجمند پیامبر را از ماننده های مغیره پسر شعبه و محمد پسر مسلمه و عبد الرحمن پسر سهیل و دیگر مردمان ناچیز فرا می گرفت؟ گویا ابن حجر (= سنگ زاده) مردم را نیز مانند خود انگاشته و می پندارد که آنان نیز زاده سنگ اند که تنها می شنوند ولی چیزی را با خرد خویش روبرو نمی کنند . آیا این مرد نمی گوید روزی که پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – بانگ برداشت و سخن زیر را بر زبان راند یاران او از آوای وی چه‌دریافتند:

1- در میان آرامگاه و منبر من گلزاری از گلزارهای بهشت است. و نیز این سخن او – درود خدا بر وی‌ و خاندانش:

2- در میان سرا و منبر من گلزاری از گلزارهای بهشت است. و نیز از این سخن او -درود خدا بر وی وخاندانش:

3- در میان خانه تا منبر من گلزاری از گلزارهای بهشت است. و نیز از این سخن او – درود خدا بر وی و خاندانش:

4- در میان منبر تا خانه عایشه گلزاری از گلزارهای بهشت است. و نیز از این سخن او – درود خدا بر وی و خاندانش:

5- هر که شادمان می شود که در گلزاری از گلزارهای بهشت نماز بگزارد در میان منبر و آرامگاه من نماز بگزارد . که حدیث نخستین را بخاری حدیث کرده است‌و نیز احمد، عبد الرزاق و سعید پسر منصور، بیهقی در ” شعب الایمان = دور گرویدن “، خطیب و بزار و طبرانی‌و دار قطنی و ابو نعیم و سمویه و ابن‌عساکر، آن هم از زبان این میانجیان که همه از یاران پیامبرند: جابر، سعد پسر ابو وقاص، عبد الله پسر عمرو ابو سعید خدری . برگردید به ” تاریخ‌خطیب ” ج 11 ص 228 و 290، ” ارشاد الساری ” از قسطلانی ج 4 ص 413 که زنجیره حدیثی بزّار را در این زمینه درست شمرده و گفته: در نزد بزار زنجیره ای دارد که مردان میانجی‌آن شایسته پشتگرمی اند، ” کنز العمال ” ج 6 ص 254 شرح نووی بر ” صحیح مسلم ” که در کنار ” ارشاد ” چاپ شده ج 2 ص 103 ” تحفه الباری ” که در زیر ” ارشاد ” چاپ شده – ج 4 ص412 سمهودی نیز در ” وفاء الوفاء ” ج1 ص 303 آن را از دو نگاشته بخاری و مسلم آورده و زنجیره حدیثی بزار را درست شمرده است . حدیث دوم را نیز بخاری و مسلم آورده اند – نیز ترمذی، احمد، دار قطنی، ابویعلی، بزار، نسایی، عبد الرزاق، طبرانی، ابن‌النجار، و همگان از زبان اینان: جابر، عبد الله پسر عمر، عبد الله مازنی و ابوبکر . برگردید به ” صحیح بخاری، نامه نماز = کتاب الصلاه ” بخش برتری زمین میان آرامگاه و منبر و نامه دیدار از خانه خدا ” = کتاب الحج ” و ” صحیح مسلم، نامه دیدار از خانه خدا = کتاب الحج ” بخش ” برتری زمینی که میان آرامگاه و منبر او – درود خدا بر وی – است “، تیسیرالوصول ” ج 3 ص 323، ” تمییز الطیب = پاکیزه ها را جدا کنیم ” ص 139 که می نویسد: در درستی آن همداستانند، ” کنز الدقایق ” ص 129، ” کنز العمال ” ج 6 ص 254 ” الجامع الصغیر ” که بر بنیاد آنچه در ” الفیض القدیر ” – ج 5 ص 433 آمده – آن را درست شمرده و گوید حدیثی است که از بس بازگو گران آن فراوانند گمان نمی توان برد از پیامبر نباشد، ” تحفه الباری ” که در زیر ” الارشاد ” چاپ شده – ج 4 ص 412 ” وفاء الوفا ” ج 1 ص 302 و 303 که زنجیره احمد و بزار را در حدیث آن درست شمرده است . حدیث سوم را نیز اینان از راه جابر یا عبد الله مازنی حدیث کرده اند: احمد، شاشی، سعید پسر منصور و خطیب، چنانکه در ” تاریخ خطیب ” ج 3 ص 360 آمده است و نیز در ” کنز العمال ” ج 6 ص 254 و در شرح نووی بر ” صحیح‌مسلم ” که در کنار ” الارشاد ” چاپ شده – ج 6 ص 103 – حدیث چهارم نیز – بر بنیاد آنچه در ” ارشاد الساری ” ج4 ص 413 و در ” وفاء الوفاء “ج 1 ص 303 آمده – در ” اوسط ” طبرانی‌از زبان بوسعید خدری حدیث شده است . حدیث پنجم را نیز – چنانچه در ” کنز العمال ” ج 6 ص 254 آمده – دیلمی از زبان عبید الله پسر لبید بازگو کرده است . ابن ابی الحدید در ” شرح ” خود می نویسد – ج 3 ص 193 – می گویم: چگونه در جای به خاک سپردنش سخنان ناسازگار بر زبان راندند با آن که خود به ایشان گفته بود: ” مرا بر بسترم در همین جای خانه ام کنار آرامگاهی هم بگذارید ” و این سخن آشکاری می رساند که او باید در همان خانه ای به خاک رود که ایشان را در آن فراهم آورده بود – که خانه عایشه باشد – پایان . این حدیث – بر بنیاد آنچه حافظ سیوطی در ” الخصایص الکبری” ج 2 ص 276 – می نویسد – ابن سعد و ابن منیع و حاکم و بیهقی و نیز طبرانی . در ” الاوسط ” – از راه پسرمسعود حدیث کرده اند . آیا ابن حجر می پندارد که یاران پیامبر پس از این‌همه سخنانی که در زمینه یاد شده از او شنیدند هنوز آن گلزار پاکی که پاکترین پیامبران، ایشان را از آن آگاه‌ کرده و دستور به نماز خواندن در آنجا را داده بود نمی شناختند؟ یا گمان دارد ایشان آرامگاه و منبر و گلزار میان آن دو را شناخته و با سخنی که از او – درود خدا بر وی و خاندانش – گرفتند نزدیک مرزهای آن درنگ کرده و سپس در این که آرامگاه پاک، کجای آن باید باشد برداشت های گوناگون آوردند تا ابوبکر آن را آشکارساخت و با همین سادگی، بی چون و چراداناترین ایشان گردید؟ با این که اگر حدیث وی در به خاک سپردن او درست می بود بایستی پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – آن را برای کسی بگوید که خود به وی سفارش کرده است پس از مرگش او را بشوید و به خاک سپارد و برای کسی که پوشاندن جامه مرگ را بر او و شستن و در خاک نهفتنش را به گردن گرفت و برای کسی که خود می داند بپا خواهد خاست و نیمه شب بی این که کسی جز از خانواده وی در آنجا باشد او را جامه مرگ می پوشاند و در خاک پنهان می کند- که در ج 13 ص 262 از ترجمه غدیر گذشت – نه برای کسی که در چنین جایی نخواهد بود و در آن هنگام خوابی سنگین بر پلک هایش چیره می شود، هر کس خواهد برای پس از مرگ سفارش هایی کند، برگزیدن جا برای آرامگاه را ازچشمگیرترین زمینه ها می شمارد چه رسدکه سرور آدمیان باشد و این نگرش را حدیثی استوار می دارد که ابویعلی ازحدیث عایشه آورده (هر چند با حدیث خود او از پدرش ناسازگار است) که گفت: در این که آرامگاه او – درود خدا بر وی و خاندانش – کجا باشد سخنان گوناگونی به میان آمد تا علی گفت: به راستی خداوند جایی را که پیامبرش در آن، جان سپرده از همه جای دیگر دوست تر می دارد . ” الخصایص الکبری ” ج 2 ص 278 و شاید برای برابری با همین حدیث بوده که آن‌حدیث را نیز آفریده و به زبان ابوبکرنهاده اند . اگر چنانچه ابن حجر می نویسد در هنگام به خاک سپردن آن پیکرپاک، گفتگویی در می گرفت، البته حدیث آن، زبان به زبان می گشت و نگارندگان سرگذشت نامه ها و دفترها یکی پس از دیگری از زبان یاران پیامبر که در آن روز در کنار هیاهو ایستاده و فریادها را شنیدند بازگو می کردند . نه باز نمودنش ویژه برگ های ” صواعق ” و ماننده های آن از نگاشته های نوخاستگان می گردید، نه یگانه حدیثگر کم و بیش از زمینه آن، عایشه می بود که تازه او – یا تنهاکسی که حدیث یاد شده را از زبان وی آورده اند – خود می گوید: ما از به خاک سپرده پیامبر – درود خدا بر وی – آگاه نشدیم تا در دل شب آواز بیل هایی را شنیدیم که برای هموار ساختن آرامگاهش به کار می رفت آنگاه این سخن را چگونه با آن یکی سازگار گردانیم؟ و تازه آیین نامه یاد شده دستوری درباره همه پیامبران را در بر دارد و نخستین چیزی که این پندار را پوچ می نماید آرامگاه نخستین ایشان آدم – درود بر او – است‌که در مکه درگذشت و در هند در پای کوهی که هنگام فرود آمدن از آسمان به‌آنجا گام نهاد در خاک رفت – یا به گفته برخی – در پای کوه ابو قبیس در مکه . دوست خدا ابراهیم – درود بر اوو بر پیامبر ما و خاندانش – نیز از عفرون پسر صخر شکافی در دل کوه را که‌در حبرون بود بخرید و همسرش ساره را در آن به خاک سپرد و خود وی و سپس پسرش اسحاق نیز در همان جا به خاک رفتند . یعقوب – درود بر او – نیز درمصر درگذشت و یوسف – درود خدا بر او – از پادشاه مصر دستوری خواست تا با کالبد پدرش بیرون شده وی را نزد خاندانش به خاک سپارد، او بپذیرفت وبزرگان مصر نیز با وی بیرون شده او را در همان شکاف کوه که در حبرون بودبه خاک سپردند.

(نمونه چهارم) برویم سراغ حدیثی که ابوبکر – و تنهااو – درباره دارایی های به جا مانده از پیامبر داده، در این زمینه نیز ابن حجر خیلی زود سخن خود را پس می گیرد . زیرا می بینی در این جا – ص 19 – چنان می پندارد که: ” تنها ابوبکر این حدیث را داده و به این گونه یکی از نمایان ترین نشانه ها رابر داناتر بودن خویش از همگان آشکار کرده ” ولی در ص 21 برداشت خود را چنین می نویسد که: ” علی و عباس و عثمان و عبد الرحمن پسر عوف و زبیر وسعد و زنان پیامبر همه این سخن را اززبان پیامبر بازگو کرده اند ” و می نویسد: ” همه می دانستند که البته پیامبر – درود خدا بر وی – چنین گفته وابوبکر تنها کسی بود که نخست آن را به یاد آورد سپس نزد دیگران آن را به یاد آوردند . ” این یک بام و دو هوا که در سخنان این مرد می بینی از چیست؟ و چه انگیزه ای ‌دارد که آنچه را خود نخست آورده سپس فراموش می کند؟ آیا داناتر بودن کسی‌تنها بر این بنیاد است که نخست یک حدیث را به یاد آرد؟ یا پیش از دیگران آن را بر زبان راند؟ هر کدام‌از این دو که باشد – چنانچه می بینی – تنها برتری یک تن را در به یاد آوردن می رساند و نه در دانستن.

تازه اگر پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – چنان سخنی می گفت باید آن را برای خانواده و کسانش آشکار سازد که برای بردن آنچه از وی مانده سر بر ندارد، و در چنگ زدن به ‌آیین های همگانی که در فرازهای قرآن بزرگوار و آیین نامه های ارجمند پیامبر درباره بهره آدمی از مرده ریگ ‌بستگان خود آمده، دست افزاری نداشته وگفتگو و فریادی در نگیرد که شور بختی ‌و کینه توزی به همراه بیارد و جگر گوشه پاک او با دلی پر از خشم به یاران پدرش جان نسپارد تا این رویدادها در میان دسته های پی در پی که در یکی از آن دو راه افتاده اند، انگیزه کینه و دشمنی نگردد چرا که او- درود خدا بر وی و خاندانش – برای زدودن همین رنج ها و بستن پیمان برادری میان توده ها و یکان یکان از مردم پیامبر شد . آیا او – درود خدا بر وی و خاندانش – این بینش را نداشت که بداند تا آگاهی خانواده و کسانش از فرمانی که او – درود خدا بروی و خاندانش – ویژه آن است و – بر بنیاد آن – آیین ارث دگرگون می شود چه آشوب هایی به راه می اندازد؟ چنین اندیشه ای درباره او روا نیست با این که آیین وابسته به مرگ ها و آزمایش ها و داوری ها و پیش آمدها و شورش ها و رویدادهای سهمگین نزد او است . بزرگ ترین مردان راست رو، امیرالمؤمنین(ع) و همسر او بزرگ ترین بانوان راست رو – درودهای خدا بر آن دو و خاندان آن دو – که آمدند و آنچه را از پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – به جای مانده و به جنگابوبکر افتاده بود از آن خوددانستند آیا گمان داری این کار را پس‌از آن کردند که آن آیین نامه پنداری را دانسته و راست شمردند ولی برای ربودن کالای بی ارزش گیتی آن را ندیده گرفتند؟ یا آنچه راابوبکر بر زبان آورد نمی دانستند؟ ما با چنگ زدن در دامن نامه خدا و آیین نامه پیامبر – پیشگاه آن دو را پاک تر از این می شماریم که از آیین نامه استوار پیامبر آگاهی یابند و آن را ندیده بگیرند یا با نادانی از راه راست بلغزند.

چرا باید لاف زنی ابوبکر را در زمینه‌ای پذیرفت که هم با نامه خدا و آیین نامه خدا و آیین نامه پیامبر نمی سازد و هم در آن باره تنها راه آگاهی، پرسش از خویشان بازمانده او است – درود خدا بر وی و خاندانش – و از کسی که به دستور خودش پس از مرگ او باید به انجام سفارش های ویژه اش پردازد و اوخود از آغاز که در انجمن ها و میان گروه ها آوا برای خواندن مردم به سوی‌خدا برداشته، وی و این سمت وی را شناسانده است، چرا گوش شنوایی نبود تا بداند بانوی راست رو و همسر پاک نهاداو می گفتند ” فدک بخششی است از پیامبر خدا – درود و سلام خدا بر وی و خاندانش – به ما ” و این را نیزجز از راه خود آن دو نتوان دانست. مالک پسر جعونه از زبان پدرش آورده که گفت: فاطمه بهابوبکر گفت: به راستی پیامبر – درود خدا بر وی -فدک را برای بهره برداری من نهاده آن‌را به من ده، علی پسر ابوطالب نیز به سودش گواهی داد او گواهی دیگر خواست، ام ایمن هم گواهی داد ولی اوگفت: ای دختر پیامبر می دانی که جزبا گواهی دو مرد یا یک مرد و دو زن گواهی رسا و روا نیست و وی ناگزیر رو گردان شد . و به حدیث خالد پسر طهمان، فاطمه – خدا از وی خشنود باد- بهابوبکر – خدا از وی خشنودباد – گفت: فدک را به من ده که پیامبر – درود خدا بر وی – آن را برای من نهاده است وی از او گواه خواست اوام ایمن و رباح بنده پیامبر – درود خدا بر وی – را آورد تا به سود او گواهی دادند ولی وی گفت دادرسی به سود تو جز با گواهی یک مرد و دو زن روا نیست . تازه می پرسیم آن بانوی پاک نهاد و راست رو – درود خدا بر وی – چرا بر سر خشم آمد؟ مگر نه از زبان پدر پاکش درباره او می نویسد: خداوند با خشنودی او خشنود می شود و با خشم گرفتنش به خشم می آید؟ آیا دگرگونی او از فرمانی بود که پدرش آشکار کرده؟ که او نیز ” از سر هوس سخن نمی گوید و گفتار وی جز آنچه خداوند بر وی فرو می فرستد نیست ” چنین گمانی درباره زهرا نشاید برد . یا چون این فرمان بران را راست روی درستکار از او حدیث کرده که می خواسته دستور آیین را روان گرداند، با آن که سخن وی را باور داشته از وی‌رنجیده؟ ما پیشگاه جگر گوشه پیامبر را که بنیاد آشکار قرآن در فراز پاک انگاری ” = آیه تطهیر ” پاکی او را روشن ساخته از این بد نامی بر کنار می شماریم، پس تنها انگار سومی می ماند که او حدیثگر را به درستکاری نمی پذیرفته یا زمینه حدیث را تباه شده می شمرده و آن را دستوری ناساز با نامه خدا و آیین نامه پیامبر می دانسته و همین او را پیامبر است تا روسری بر سر بیافکند و چادر بر خویش بپیچد و در میان گروهی از پرستاران و زنان خویشاوندش چنان راه افتد که دامن ها بر زمین کشیده شود وگام برداشتنش – بی کم و کاست – پیامبری را به یادها آرد تا برابوبکر درآید که میان گروهی از آن کسان که با پیامبر به مدینه کوچیده یا در آن شهر وی را یاری داده و دیگران نشسته، سپس برای وی پرده ای بکشند تا چنان ناله ای سر دهد که توده را به‌گریه اندازد و انجمن را بلرزاند و آنگاه اندکی درنگ کند تا گریه ای که بیخ گلوها را گرفته آرام شود و جوشش ایشان فرو نشیند.

پس زبان به سپاس و ستایش خدای – که بزرگ و گرامی است – و به درود بر پیامبر بگشاید – که درود خدا بر وی و خاندانش – آنگاه بگوید آنچه گفت و این هم چند فراز آن: اکنون شما می پندارید که پس از مرگ‌پیامبر آنچه از وی مانده به ما نمی رسد، آیا دستور روزگار نادانی و پیش‌از اسلام را می جویید؟ فرمان چه کسی‌بهتر از خداست برای آنان که او را باور دارند؟ پسر ابو قحافه (= پدرابوبکر) تو آنچه را از پدرت پس از مرگ بماند ببری و من نه؟ به راستی آیینی ساختگی و سهمناک آورده ای اینک‌تو و این شتر افسار بسته و پالان نهاده ببرش تا روز رستاخیز به دیدارت‌آید که برای داوری، خداوند نیکو است‌و برای راهبری، محمد و برای بیم دادن، رستاخیز و چون بازپسین روز سررسد دروغ پردازان و بیهوده گویان زیانکار خواهند شد . سپس روی به آرامگاه پدر – درود و سلام خدا بر وی‌و خاندانش – نمود و گفت: ” پس از توپیش آمدهایی سخت و بگو مگوهایی در گرفت که اگر تو می بودی رویدادهای سهمگین، افزون نمی گردید با از دست دادن تو چنانیم که گویا زمین بهره بارانش را از دست داده بستگان تو به پریشانی افتاده اند، آنان را بنگر ودیده فرو مگذار ای کاش پس از تو – و آنگاه که در گذشتی و توده های خاک میان ما و تو جدایی‌انداخت – با مرگ روبرو می شدیم . ” بود انگیزه ای که او را از دست کسانی که از خواسته او سرپیچیدند همچنان خشمناک نگاهداشت که چنانچه با گستردگی خواهی دید تا بازپسین دم اززندگی خود پس از هر نماز بر ایشان نفرین فرستاد – درود خدا بر وی باد – آیینی را که برای آنچه از پیامبر ما مانده بود نهادند آیا میان همه پیامبران روان می دارند؟ یا تنها ازویژگی های وی – درود خدا بر وی و خاندانش – می شمارند؟ راه نخستین راگرامی نامه آسمانی بسته است زیرا خدای برتر از پندار می گوید: سلیمان‌از داود ارث برد . سوره 27 – نمل – آیه 16 – و این هم زکریا است که به حدیث خدای پاک می گوید: بار خدایا مرا از نزد خویش فرزند و جانشینی شایسته ده تا از من و از دودمان یعقوب ارث ببرد . سوره 19 – مریم – آیه 5 و6. 

همه می دانند ارث به راستی این است که آنچه کسی دارد پس از مرگ وی به فرمان خداوندگار پاک به‌بازماندگانش رسد پس اگر بیاییم و چنانکه این دار و دسته بر آن رفته اند خواست این فراز گرامی از نامه خدا را دانش و پیامبری بدانیم با آنچه از لایه برونی اش بر می آید سازگار نیست زیرا پیامبری و دانش پس از مرگ کسی به بازماندگان نمی رسد، پیامبری، بستگی دارد به این که خداوند چگونه بخواهد توده را در راه شایسته اندازد و کسانی که سزاوار آن هستند – از نخستین روز – این سرنوشت را آفریدگار بر ایشان برگزیده و “خداوند داناتر است که رسالت خویش را در کجا بنهد” و در گزینش او نیز نه دودمان و نژاد جای پایی دارد و نه نیایش و خواهش دیگران می تواند انگیزه شود که خدای برتر از پندار، کسی از بندگانش را به پیامبری برگزیند، به دست آوردن دانش نیز بسته به آن است که کسی در پی آن برودو بیاموزد . و تازه زکریا – درود خدابر او – چنانکه از لایه برونی و چون و چرا ناپذیر آیه بر می آید – جانشینی از فرزندانش خواست تا آنچه از وی می ماند به دست مردانی که خویشاوند پدری اویند – عموزادگان و دیگر نزدیکان – نیافتد و این خواسته تنها درباره دارایی درست در می آمد وگرنه با چنان درخواستی نمی توانست مردان خویشاوند پدری را از پیامبری و دانشمندی بی بهره گرداند . تازه می بینیم، پسندیدگی جانشین خود را که مرده ریگش به او می رسد بایسته‌شمرده و گفته: ” پرودگارا او را پسندیده گردان ” و این نیز با پیامبری نمی خورد زیرا بر کنار بودن از همه گناهان و پاکی سرمایه های روانی و خوی ها، از پیامبران جدا شدنی نیست پس سفارش دادن این منش ها برای ایشان نابجا می نماید آری اگر برای داریی و کسی که آن را می برد این ویژگی ها را بخواهیم درست است چون کسی که پس از مرگ دیگری به دارایی وی دست می یابد گاهی پسندیده‌هست گاهی نه . اگر هم بگوییم چنان دستوری نه برای دیگر پیامبران بلکه ویژه پیامبرست – درود خدا بر روی و خاندانش – این نیز ما را ناگزیر می سازد زمینه گسترده آن همه فرازهایی را که بهره هر کس را از مرده ریگ کسانش می نماید یکجا تنگ نماییم و دربرابر آن همه فرمان های همگانی یک آیین ویژه بگذاریم، آنگاه با این سخن که خدای برتر از پندار می گوید: خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش میکند که پسر دو برابر دختر ببرد ” سوره نساء – 4 – آیه 11 ” و هم با این سخن خدای پاک: در نامه خداوندی، برخی از خویشاوندان در بردن آنچه از مرده می ماند از برخی دیگر سزاوارترند ” سوره انفال – 8 آیه 75 ” و این گرامی سخن وی: اگر کسی کالایی نیکو بر جای گذارد سفارش کند که پس از مرگ او پدر و مادر و نزدیکانش بهره ای پسندیده برند ” سوره بقره – 2 – آیه 180 ” با داشتن این فرازها نمی توان زمینه دستورهایی را که در نامه خداوندی رسیده تنگ کردو برای فرمان های همگانی آن آیینی ویژه نهاد مگر با راهنمایی پشتوانه ای استوار و چون و چرا ناپذیر نه با حدیثی که بازگو گران آن چندان نیستند که گمان ناراستی یا لغزش بر ایشان نتوان برد و تازه لایه بیرونی آن را نشاید دستوری همگانی گرفت زیرابا آنچه از سر گذشت پیامبران پیشین -درودهای خدا بر ایشان و بر پیامبر ماو خاندانش – بر ما روشن است به هیچ روی نمی سازد . نه با حدیثی آنچنانی که نه بانوی راست رو توده به‌آن پشتگرمی تواند داشت و نه مرد راست رو، ایشان که دانش پاک ترین پیامبرانشان پس از مرگ وی به او رسیدو خداوندگار پاک در نامه خویشتن او را روان پیامبرش شمرده است – درود خدا بر آن دو و خاندانشان . نه با حدیثی آنچنانی که هرگز نه هیچیک از دل آگاهان توده آن را دانسته و نه پیشاپیش آنان خاندان پاک پیامبر که این دستور ویژه ایشان بود – و با دست‌آویز آن – فرمان نامه خدا و گرامی آیین نامه پیامبر را درباره ایشان روا نداشته و از این که دارایی پدر پاکشان به آنان رسد بی بهره گردیدند . با آنکه بر گردن او – درود خدا بر وی و خاندانش – بایسته بود که آنان را از این زمینه آگاه سازد و روشنگری‌آن را به پس از هنگامی که نیازمند آنند باز نگذارد و تا بازپسین دم اززندگی اش آن را از همه خانواده و کسان و همسر و پیروانش در دل خود پوشیده ندارد . نه با حدیثی آنچنانی‌که توده را به آن همه شوربختی و خشم دچار ساخت و آتش کینه و دشمنی در سده‌های گذشته را هر چه داغ تر برافروخته‌راه پیشروی آن را به فراخی باز نمود و – از همان نخستین روز – گروه مسلمانان را گرفتار پراکندگی کرد، تا آشتی و سازش و یک زبانی از میان ایشان رخت بر بست که خداوند حدیثگر آن (و پدید آرنده این رویدادها) را- از سوی توده – نیکو پاداش دهاد. وانگهی اگرابوبکر این حدیث خویش را راست می شمرد پس چرا با کار خود آن را بی ارج نموده نامه ای برای فاطمه راست رو – درود خدا بر وی – نگاشت تافدک را به او باز گردانند؟ تا عمر پسر خطاب بر وی درآمد و پرسید این چیست؟ پاسخ داد نامه ای است که نوشتم تا فاطمه آنچه را که از پدرش مانده بستاند . گفت: پس هزینه مسلمانان را از کجا می آری که تازیان- چنانچه می بینی – به پیکار با تو سر برداشته اند؟ آنگاه عمر نامه را بگرفت و پاره کرد. (چنانچه در ” السیره الحلبیه ” ج 3 ص 391 آمده حدیث یاد شده را دختر زاده ابن جوزی‌آورده است) و اگر آن حدیث درست بودو می باید سخن آن جانشین پیامبر را باور داشت پس با آن همه برداشت های ناساز با یکدیگر که پس ازوی نمودند چه باید کرد؟و این هم نمونه:

1- چون عمر پسر خطاب به جانشینی ابوبکر نشست فدک را به بازماندگان پیامبر – درود خدا بروی و خاندانش – برگرداند . تا علی پسر ابوطالب و عباس پسر عبد المطلب بر سر آن به کشمکش برخاستند و علی می‌گفت به راستی پیامبر – درود خدا بر وی و خاندانش – در زندگی خود آن را برای فاطمه نهاده بود (و پس از او نیز به من می رسد) و عباس از پذیرفتن سرباز می زد و می گفت: آن از خود پیامبربوده و پس از درگذشت وی به من می رسد، کشمکش را به نزد عمر بردند و او از داوری میان ایشان خودداری کرد و گفت من آن را به دست شما سپردم و شما به کار خودتان آشنا ترید . برگردید به ” صحیح بخاری ” کتاب الجهاد و السیر باب فرض الخمس “نامه بررسی پیرامون پیکار در راه خداو سرگذشت ها و بخش بایستگی پنج یک ” ج 5 ص 3 تا 10″ صحیح مسلم ” کتاب الجهاد و السیر باب حکم الفی ” بخش دستور در پیرامون آنچه از دارایی های‌نامسلمانان که به دست مسلمانان افتد “، ” الاموال ” از ابو عبید ص 11 که‌همان حدیث بخاری را آورده و تنها دنباله اش را انداخته، ” سنن بیهقی “ج 6 ص 299، ” معجم البلدان ” ج 6 ص343 ” تفسیر ابن کثیر ” ج 4 ص 335، ” تاریخ ابن کثیر ” ج 5 ص 288، ” تاج العروس، ج 7 ص 166

(نیم نگاهی به دیگر سوی) ما در پیرامون رسوایی هایی که در حدیث های این زمینه‌یافته‌ایم به بگو مگو نمی پردازیم ورنه کشمکشی که اینان میان علی و عباس سراغ کرده اند – از بنیاد – پنداری بیش نیست چه رسد که به حدیث مسلم در” صحیح ” خود عباس به عمر گفت: ای امیرالمؤمنین(ع) میان من و این دروغگوی بزه پیشه و نیرنگ باز نادرست‌کار داوری کن . آیا عباس، سرور پاک و پاک نهاد خاندان پیامبر را با این دشنام و ناسزاها یاد می کند؟مگر آیه ” تطهیر = پاک انگاری ” و دیگر آیه های نامه ارجمند را که درباره علی – امیرالمؤمنین(ع) – فرود آمده در برابر خود نداشته؟ اگراین سخنان به راستی از او باشد دیگر چه ارج و ارزشی برای او توان نهاد و چگونه باید درباره او به داوری نشست؟ آن هم هنگامی که می بینیم پیامبر پاک سرشت می گوید: هر کس علی را دشنام دهد البته مرا دشنام داده و هرکه مرا دشنام دهد به راستی خدا را دنشام داده و هر کس خدا را دشنام دهدخداوند او را به رو و با دو سوراخ بینی اش در آتش خواهد افکند. نه به خدا ما عباس را از این رسوایی هایی که بر وی بسته اند به دور می شماریم و بر آنیم که این دار و دسته، خود خوش می داشته اند که سرور ما امیرالمؤمنین(ع) را به باد دشنام گیرند پس این حدیث را تراشیده و آن را دست آویز و پلی برای رسیدن به خواسته خود شناخته اند ” و خداوند می‌داند آنچه را در سینه ها نهتفه اند وآنچه را آشکار می سازند ” درد دل را به سوی خدا می بریم.

2- چنانچه در سنن بیهقی – ج 6 ص 301 – آمده در روزگار عثمان پسر عفان، مروان پسر حکم فدک را تیول خود گردانید و این هم جز با دستور خلیفه نبوده است

3- چون معاویه پسر ابوسفیان بر سر کارآمد یک سوم فدک را تیول مروان پسر حکم ساخت و یک سوم آن را تیول عمرو -پسر عثمان پسر عفان – و یک سوم آن راتیول یزید پسر معاویه – و این رویدادپس از درگذشت حسن پسر علی بود و از آن پس نیز پیوسته در دودمان ایشان دست به دست می گشت تا روزگاری که مروان پسر حکم به پادشاهی نشست همه آن را که از آن وی گردیده بود به پسرش عبد العزیز داد و عبد العزیز هم‌آن را به پسر خود عمر پسر عبد العزیز بخشید .

4- چون عمر پسر عبد العزیز به جانشینی پیامبر نشست در یک‌سخنرانی خود گفت به راستی فدک از دارایی هایی بوده که خداوند به پیک خود ارزانی داشته و مسلمانان نیز برای به دست آمدن آن نه اسبی دواندند نه سپاهی در کار گرفتند . پس فاطمه آن را از پدرش بخواست و او گفت ترا نرسد که درخواستی از من کنی و مرا نرسد که بتو دهم، این بود که درآمد آن را به هزینه در راه ماندگان می رسانید و سپس کهابوبکر و عمر و عثمان‌و علی به سرپرستی توده نشستند همان برنامه پیامبر – درود و سلام خدابر وی – را درباره آن پیاده کردند تامعاویه فرمانروایی یافت و آن را تیول‌مروان پسر حکم گردانید و مروان آن رابه پدرم و عبد الملک بخشید و پس از آن دو به من و سلیمان و ولید رسید و چون ولید بر سر کار آمد از وی و سلیمان درخواست کردم بهره خود را به من باز گذارند آن دو نیز بپذیرفتند تا همه آن به دست من افتاد و مرا هیچ‌دارایی دوست تر از آن نبود گواه باشید که من آن را برگرداندم و برای همان هزینه هایی نهادم که در آغاز ویژه آن بود.

5- پس تا آن گاه که عمر پسر عبد العزیز فرمان می راند فدک در دست فرزندان فاطمه بود تا یزید پسر عبد الملک بر سر کار آمد و از ایشان باز ستاند و دوباره به چنگ مروانیان افتاد که همچنان دست به دست‌بگردانند تا جانشینی پیامبر از میان‌ایشان به در رود

6- و چون ابوالعباس سفاح بر تخت نشست آن را به‌عبد الله پسر حسن پسر حسین پسر امیرالمؤمنین(ع) علی باز گرداند.

7- سپس که ابو جعفر منصور پادشاه شد آن را از دست حسنیان باز گرفت.

8- سپس مهدی پسر منصور آن را به نوادگان‌فاطمه – درود بر او – پس داد.

9- سپس موسی پسر مهدی و برادرش آن را ازدست فاطمیان گرفتند و همچنان در دست ایشان بود تا مامون فرمانروایی یافت .

10- مامون در سال 210 آن را به فاطمیان برگردانید و در این زمینه نامه زیر را به کارگزار خویش در مدینه – قثم پسر جعفر – نگاشت: پس از دیگر سخنان، به راستی امیرالمؤمنین(ع) (= مامون) با جایگاه خویش در کیش خداوند و با جانشینی پیک او – درود خدا بر وی – وبا خویشاوندی اش با وی سزاوارترین کسی است که آیین نامه وی را به کار بندد و فرمان وی را روان گردانیده‌آنچه را به کسی بخشیده بوده به او سپارد و درآمدی که از سر نیکوکاری ویژه مردم شناخته بود همچنان بر جای بدارد پیروزی امیرالمؤمنین(ع) در این راه و بر کناری از لغزش با یاری خداست و در کارهایی که برای نزدیکی به آستان او انجام می دهد گرایش به خشنودی او دارد، البته پیامبر – درود خدا بر وی – فدک را به فاطمه دختر پیامبر داد و آن را از سر نیکوکاری برای‌هزینه های او باز گذاشت، و این نیز رویدادی آشکار و شناخته شده بود که در زمینه آن هیچ گونه چون و چرایی میان خانواده پیامبر – درود خدا بر وی و تبارش – نبود و زهرا همیشه آن را از خویشتن می شمرد، و در این زمینه‌سزاوارترین کسی بود که باید سخن وی را باور داشت پس اینک امیرالمؤمنین(ع) می خواهد آن را به بازماندگانش برگرداند تا هم با بر پای داشتن دادگری و درستی ای که خدای‌برتر از پندار دستور آن را داده به آستان او نزدیک شود، و هم با روا گردانیدن فرمان پیامبر – درود خدا بر وی – و هزینه نیکوکارانه اش به پیشگاه او بار یابد . پس بفرموده تا خواسته اش‌را در دفترهای فرمانروایی به روشنی بنگارند و در بخش نامه ها برای کارگزارانش یادآور شوند، زیرا پس از درگذشت پیامبر – درود خدا بر وی – در همه جا بانگ برداشتند: ” هرکس پیامبر – در گذشته ها – با او پیمانی بسته و او را دلخوش ساخته که چیزی به او بخشد یا کمک و سود نیکوکارانه ای درباره او روا دارد اکنون بیاید و جانشین پیامبر را از آن پیمان آگاه سازد تا سخن او را بپذیرد و بر بنیاد برنامه اش خواسته او را برآورده آنچه را باید و شاید به او بپردازد ” آنگاه در هنگامی که با دیگران رفتار و گفتاری به این گونه پیش گرفتند فاطمه – خدا از وی خشنود باد – سزاوارتر بود که سخن او را درباره آنچه پیامبر خدا – درود خدا بروی – برای او نهاده بودبپذیرند . فرانروای گروندگان به مبارک طبری – پیرو امیرالمؤمنین(ع) نوشت و بفرمود تا آنچه را در میان مرزهای فدک جای دارد با همه کشتزارهای وابسته و نیز کارکنان آن از بندگان فرآورده ها و درآمدها و جزآن را برگرداند به بازماندگان فاطمه دختر پیامبر – درود خدا بر وی – و بسپارد به دست محمد پسر یحیی پسر حسین پسر زید پسر علی پسر حسین پسر علی پسر ابو طالب و به دست محمد پسر عبد الله پسر حسن پسر علی پسر حسین پسر علی پسر ابو طالب، زیرا امیرالمؤمنین(ع) آن دو را برای سرپرستی این کار برگماشت تا به بهره رسانی به کسانی که شایسته آنند برخیزند . این را از اندیشه امیرالمؤمنین(ع) شمار، و از آنچه خداوند برای فرمانبری از خویش به دلش‌انداخته و کامروایش گردانیده است که به درگاه او و پیامبر – درود خدا بروی – نزدیکی جوید . مبارک طبری را نیز از سوی خویش آگاهی ده و برنامه ای که پیشتر با وی داشتی اکنون با محمد پسر یحیی و محمد پسر عبد الله دنبال کن و آن دو را یاری ده تا اگر خدا خواهد فدک روی به آبادانی و بهسازی رود و درآمد و فرآورده‌های آن فزونی گیرد . بدرود در روز چهارشنبه دو شب از ذیقعده سال 210 هجری گذشته این نامه نگاشته آمد .

11- و چون ” المتوکل علی الله ” به پادشاهی رسید دستور داد آن را پس گرفتند تا درآمد آن را به همان هزینه‌هایی که پیش از مامون می رسید برسانند . بنگرید به ” فتوح البلدان ” از بلاذری ص 39 تا 41، ” تاریخ یعقوبی ” ج 3 ص 48، ” العقد الفرید ” ج 2 ص 323، ” معجم البلدان ” ج 6 ص 344 “، ” تاریخ ابن کثیر ” ج 9 ص 200 – و این نگارنده دستبردی نیز به حدیث زده و انگیزه نادرستی وی را درهمان خوی و سرشتش باید جست که ” نیش عقرب نه از ره کین است ” – ” شرح ابن‌ابی الحدید ” ج 4 ص 103، ” تاریخ الخلفاء ” از سیوطی ص 154، ” جمهره رسایل العرب ” ج 3 ص 510، ” اعلام النساء ” ج 3 ص 1211 . حدیث ابو بکر که با نامه خدا و آیین نامه پیامبر ناساز بود با هیچیک از زمینه های بالا نیز نمی سازد پس چگونه ابن حجر و دنباله های او آمده اند و حدیثی با این ویژگی ها را از روشن ترین نشانه ها بر دانایی وی گرفته اند، این گروه را چه شده است که هیچ سخنی را در نمی یابند؟

و بسی شگفت از سخن ابن حجر باید داشت که در ” صواعق ” ص 20 می نویسد: حدیثی که از زبان پیامبر در برتری‌های علی خواهد آمد – من شهر دانشم و علی در آن است – نباید دست آویز شود که کسی او را داناتر ازابوبکر شمارد زیرا ما پاسخ می دهیم که آن حدیث، نکوهیده است و اگر هم گیریم که درست یا نیکو باشد ” ابو بکر محراب آن شهر خواهد بود ” و این حدیث: ” هر که دانش خواهد باید از در آن درآید ” نمی رساند که علی داناتر باشد زیرا گاهی مردم در پی کسی که داناتر نیست می افتند زیرا در روشنگری و آشکار ساختن دانش استادتر است و بیشتر می تواندبه دیگران بپردازد ولی‌آن که داناتر از او است چنین نیست، و تازه حدیث یاد شده با حدیث ” الفردوس ” برخورد دارد که از زبان پیامبر می نویسد: ” من شهر دانشم وابوبکر، زیر بنیاد آن است و عمر دیوارهایش و عثمان آسمانه و سر پوشش و علی درش ” و این به روشنی می رساندکهابوبکر از همه شان داناتر است پس اگر دستور داده شده که سراغ در بروند، تنها از دیدگاهی همانند آنچه گفتیم بوده نه برای این که ارجمندتر از دیگران که برشمردیم باشد، زیرا بی هیچ‌نیازی به روشنگری همه می دانند که هرکدام از زیر بنیاد و دیوارها و آسمانه از در بالاتر است . پایان

امینی گوید: نیشی که به حدیث ” من شهر دانشم ” زده شده تنها از سوی ابن‌جوزی و همدستان او بوده که پروای درست و نادرست سخن را ندارند ورنه درج 6 ص 61 تا 81از چاپ دوم دانستی که دانشوران آشکارا آن را درست شمرده و گروهی نیز آن را نیکو می دانند و دسته سوم هم داوری آن دو دسته پیشین را بر زبان آورده و برداشت ابن جوزی را همچون درم ناسره بی ارزش انگاشته اند .

حدیث ” فردوس ” نیز که دست آویز دوم او است دو نفر را هم‌نمی توان یافت که چه در بی ارزشی و بی پایگی آن دودل باشد چه در بی پایگی سخنانی نزدیک به آن که در روزگاران تازه تر کم کمک درهم بافته اند تا بگذارند در برابر آوای بزرگ ترین پیامبران که برتری دانشی فزاینده را برای سرور ما امیرالمؤمنین(ع) – درود بر او – هویدا و استوار می گرداند . و ابن حجر خود نیز از کسانی است که آن حدیث را همچون درم ناسره بی ارج انگاشته و داوری خویش را درباره سستی و نااستواری آن باز نموده اند چنانچه در ص 197 از نگارش خود ” الفتاوی الحدیثیه ” می نویسد: حدیثی بی پایه‌است و فراز دیگر آن ” معاویه کوبه آن‌است ” نیز پایه ای ندارد با این همه، یکدندگی در بگو مگو کردن بر آنش داشته که داوری خود در آنجا را به فراموشی سپارد و آنچه را نااستوار و بی ارزش می شمرد دست آویزی آشکار در داناتریابوبکر پندارد .

عجلونی در ” کشف الخفا ” ج 1 ص 204 می نویسد: دیلمی در ” الفردوس ” حدیثی بی زنجیره از ابن مسعود آورده‌ که پیامبر گفت ” من شهر دانشم وابوبکر زیر بنیاد آن و عمر دیوارهای آن و عثمان آسمانه و سر پوشش آن و علی در آن ” و هم بی آوردن زنجیره‌ای‌از میانجیان از انس حدیث کرده که پیامبر گفت: ” من شهر دانشم و علی در آن و معاویه کوبه آن ” در ” مقاصد” می نویسد: کوتاه سخن، همه این حدیث هابی پایه است و بیشتر فرازهای‌آن ناپسند و زشت .

و سید محمد درویش الحوت در ” اسنی المطالب = بالاترین خواسته ها و زمینه ها ” ص 73 می نویسد: ” من شهر دانشم وابوبکر زیر بنیاد آن و عمر دیوارهایش ” یاد کردن‌چنین سخنانی در نگاشته های دانشوران شایسته نیست ویژه از کسی مانند ابن حجر هیتمی که آن را در ” الصواعق ” و” الزواجر = باز دارنده ها ” آورده واز چون اویی زشت است . پایان

پس دیگرجایی برای این نمی ماند که سرور ما -درودهای خدا بر او – را ” در ” بیانگارند و دیگران را زیر بنیاد و دیوارها و آسمانه و کوبه، آنگاه به کشمکش برخیزند، بیچاره ای که این یاوه های خنده آور را به هم بافته شهر دانش را هم از شهرهایی پنداشته که در بیرون می بیند و میان دیوارهایش گردش کرده آسمانه اش را سایبان می گیرد و در آن را با کوبه می زند و ندانسته که او – درود خدا بر وی و خاندانش – می خواهد بگوید: چنانچه تنها راه – برای گام نهادن درشهر – دروازه آن است یگانه دست افزاربرای بهره برداری از دانش های پیامبرانه همان جانشین وی سرور ما امیرالمؤمنین(ع) – درود بر او – است و با لایه ای سر پوشیده در سخن، آنچه را یاد کردیم نمایانده است وگرنه زیر بنیاد را هیچ برتری نیست مگر آنکه دیوارهای استوار شهر بر آن بایستد تا از دستبرد یغماگران و راهزنان بر کنار بماند ولی سرمایه هایی که در جان و روان یک شهر است پیوندی با آن ندارد و بهره برداری ازآسمانه خانه – چنانچه در انگار خویش از شهرها داشته – تنها برای سایه گرفتن است و باز گرداندن گزند سرما و گرما، از این روی تنها جایگاه هایی به آسمانه و سر پوشش نیازمند است که چنان انگاری از آن داشته باشیم – همچون خانه ها، گرمابه ها، فروشگاه ها و سراها و مانند آن – ولی کسی که روی به شهری می آرد تا از آنچه در آن است – دانش یا دارایی یا هر گونه سود معنوی و مادی – بهره ای به دست آرد برای گام نهادن به آن تنها به در نیازمنداست پس در بایسته تر است تا زیر بنیاد و دیوار و آسمانه، که ابن حجر آورده، کوبه را نیز برای باز و بسته بودن درمی خواهیم که چون بسته بود و آنرا بردر کوفتیم در را بر روی ما بگشایند ودروازه دانش پیامبرانه بسته نیست و هر دو لنگه آن برای همیشه بر روی آدمیان باز است .

و تازه روشن است که‌ یگانه خواست پیامبر از این که علی رادر شمرده تنها این نیست که آمد و شد به پیشگاه پیامبر از درگاه او باید انجام پذیرد بلکه می گوید بهره برداری و برگرفتن از دانش وی باید به‌یاری او باشد و این نیز با رسایی انجام نخواهد گرفت مگر همه دانش پیامبر که او – درود خدا بر وی و خاندانش – می خواهد مردم را به آن راه بنماید در نزد وی باشد .

سپس آمده و یگانه راه را گذر کردن از این‌در شمرده تا خواست خود را در این باره هر چه استوارتر نماید و بر سر این سخن بیشتر پافشرده و گفته: هر که خواهد به شهر گام نهد باید از در درآید .

پس امیرالمؤمنین(ع) – علی- همان دری است که مردم به ناچار باید روی به سوی او آرند، همه دانش پیامبرانه نزد او است و همه آنچه آدمیان نیازمند آنند از: آیین های کیش ایشان یا اندرزها، یا خوی ها یافرمانروایی یا فرزانگی ها، یا گرداندن کار مردم یا دور اندیشی یا کمر بستن به برنامه ها . پس ناگزیر او داناترین مردم است، افزونی در روشنگری و آشکار ساختن دانش و پرداختن و کوشش در کار مردم هم نبایداز کسی جدا باشد که آدمیان برای زدودن نادانی و رسیدن به بالاترین دریافت های روانی به سوی او کشیده می‌شوند و این تنها برای آن نیست که روشنگری و پرداخت سخن، خود به خود بایسته است – زیرا روشنگری و آشکار ساختن سخن خود به خود دردی را درمان نمی کند و کسی هم که آراسته به‌آن بود چون دشواری هایی روی به او نهاد که دانش او از پاسخ آن ناتوان گردید همان گونه در می ماند که کسی که داناتر است و نیروی روشنگری چندانی در زبان او نیست تا بتواند دیگران را آگاهی بخشد پس باید این هردو ویژگی در یک تن باشد که همه توده، سخن او را پشتوانه شناسند و این جابه همان ” منش مهربانی ” می رسیم که بر خداوند پاک بایسته است و آن یک تن‌همان همتای نامه ارجمند خداست که با یکدیگرآن دو چیز گران و دو جانشین پاک ترین پیامبران به شمار می آیند واز یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض کوثر بر او درآیند هر که خواهد بگرودو هر که خواهد از گرویدن سرباز زند .

 

(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 7 ص 249 – 260)

رفتن به بالا