وصف دیگری از توبه عثمان
طبری مینویسد: علی (ع) وقتی مصریان بازگشتند نزد عثمان آمده به او گفت: نطقی برای مردم بکن تا آنرا شنیده شاهد آن باشند و خدا را نیز بر نفرت قلبی خویش از خلافکاریهایت و بر توبه ات گواه گرفته باشی. کشور علیه تو شوریده است، و اطمینان ندارم که کاروان دیگری از کوفه فرا نرسد و تو به من نگوئی: ای علی سوار شو و پیش آنها برو. در حالیکه من طاقت رفتن وشنیدن انتقادات آنها را از تو ندارم. یا کاروان دیگری از بصره فرا رسد وبگوئی: علی برو پیش آنها. در آن هنگام اگر نروم میگوئی حق خویشاوندی تو را نگاه نداشته و حقت را زیر پا گذاشته ام. عثمان بر اثر توصیه علی (ع) رفته آن نطق را ایراد کرد که ترک خلافکاریهایش را اعلام داشت و در برابر مردم توبه کرد. باین ترتیب که برخاسته پس از حمد وثنای پروردگار گفت: … مردم بخدااز همه کارهای خلافی که مورد انتقاد قرار دادید آگاه بودم و تمام کارهائی را که کرده ام از روی علم و اطلاع کرده ام. ولی چه میشود کرد که نفس من به من دروغ گفت و مرا به خیالات باطل کشاند و درک مرا از من بربود. من از پیامبر خدا (ص) شنیده ام که هر کس بلغزد بایست (به راه دین) باز آید و هر کس بخطا رود بایست توبهنماید و در ادامه گمراهی لجاجت نورزد، زیرا هر کس در ادامه انحراف از اسلام لجاجت بورزد از راه راست دین دورتر خواهد رفت. بنابراین من اولین کسی هستم که پند پیامبر (ص) را بگوش می گیرد. از خدا بخاطر آنچه کرده ام آمرزش میخواهم و توبه مینمایم و به او باز میگردم. کسی چون من دست از کارهای خلافش برداشت وتوبه نمود. وقتی از منبر فرود آمدم افراد برجسته شما پیش من بیایند تا با نظریات صائبشان مرا راهنمائی کرده به راه درست در بیاورند. بخدا اگر برده ای مرا به راه راست براند برده وار به آن راه خواهم رفت و چون بنده ای ذلت و راهواری نشان خواهم داد و مثل به بردگی گرفته شده خواهم بود کهاگر تحت مالیکت در آورندش شکیبائی میورزد و اگر آزادش نمایند سپاسگزاری مینماید. و جز این که براه خدا برویم راهی نداریم. اشخاص برگزیده ونیکان شما از این که بمن نزدیک شوند از شما نگران نباید باشند. در هر حال خود را از من جدا و دور مگیرید. مردم آنروز دلشان به حال عثمان سوخت و بعضی بر او گریستند. سعید بن یزید برخاسته گفت: ای امیرالمومنین کسانیکه همراه تو نیستند در پی مصلحت تو نیستند. بر جان خویش رحم کن. آنچه را قول دادی و بزبان آوردی بانجام برسان.
چون عثمان از مسجد به خانه رفت دید مروان و سعید (بن عاصی) و عده ای از بنی امیه در آنجا هستند و برای شنیدن نطق او حاضر نشده اند. وقتی نشست مروان از او اجازه صحبت خواست. نائله همسر عثمان به اوگفت: حق صحبت نداری بخدا اینها او را خواهند کشت، و او قولی داده است که باید عمل کند و نمیتواند آنرا زیرپا بگذارد. مروان به او پرخاش کرد که اینها به تو چه مربوط است پدرت درحالی مرد که وضو گرفتنش را بلد نبود. نائله گفت: یواشتر، مروان حرف نیاکانم را نزن، تو غیبت پدرم را میکنی و به او دروغ می بندی، و پدرتجرات ندارد فضائل او را انکار نماید. اگر نه این بود که پدرت عموی او است و عیبگوئیش به او هم بر میخورد درباره پدرت عیبهائی میگفتم که دروغ هم نیست مروان کوتاه آمد و دوباره ازعثمان پرسید: حرف بزنم یا ساکت بمانم؟ عثمان گفت: بگو گفت: پدر ومادرم فدایت دلم میخواست که این حرفهائی را که زدی در حال قدرت و تسلط بر اوضاع میزدی، و من در آن صورت زودتر از همه موافقت می نمودم و خوشحال می شدم و در انجامش کمک می کردم، ولی وقتی این حرفها را زدی که کارد به استخوان رسیده بود و در حال ضعف و بیچارگی بودی بخدا اگر به اشتباهکاریت ادامه میدادی و از خدا آمرزش می طلبیدی بهتر از این بود که زیر تهدید از آن کارها توبه کنی. وانگهی میتوانستی بدون اعتراف به خلافکاریهایت اظهار توبه کنی و دل مردم را بدست آوری. الان توده های مردم مثل کوه بر در خانه ات جمع شده اند. عثمان گفت: برو با آنها صحبت کن چون من خجالت میکشم بروم چیزی به آنها بگویم. مروان به در خانه رفت، و در حالیکه مردم از سر و دوش هم بالا میرفتند به آنها گفت: چه خبره اینجا جمع شده اید! مثل این است که برای غارت آمده اید غیر از آنها که منظور من هستند همه تان گم شوید می خواهید سلطنتمان را از دستمان بگیرید، بروید گم شوید! بخدا اگر تیری بطرف ما پرتاب کنید دستوری صادر خواهیم کرد که بیچاره و پشیمان شوید. برگردید به خانه تان. بخدا کسی نمی تواند آنچه را در چنگال ما است از ما بگیرد مردم برگشتند، و بعضی نزد علی (ع) آمده جریان را برایش شرح دادند. علی (ع) خشمگین نزد عثمان آمده گفت: آیا تو از مروان فقط بیک صورت راضی میشوی و او نیز فقط باین صورت از تو خشنود میشودکه تو را از راه دینت منحرف کند و عقلت را از تو بگیرد تا مثل شتر بارکش ترا بهر جا دلش خواست بکشد؟ بخدا مروان کسی نیست که در دینش و درباره مصالحش صاحنبظر باشد. بخدا پیش بینی میکنم او تو را به چاه بیندازد و در نیاورد. دیگر حاضر نیستم بعد از این برای نصیحت و انتقادت پیش تو بیایم. تو شرفت را به باد و اختیار کارت را از دست دادهای. وقتی علی (ع) بیرون رفت نائله همسر عثمان آمده اجازه صحبت خواست و گفت: شنیدی علی چه گفت و گفت دیگر به دیدنت نخواهد آمد. و تو فرمانبردار مروان شده ای تا ترا بهر کجا خواست میکشد. عثمان گفت: چه کنم؟ نائله گفت: از خدای یگانه بی شریک بترس و ملاحظه داشته باش و رویه دو همکار سابقت (ابوبکر و عمر) را پیش گیر. چون اگر از مروان پیروی کرده و حرفهای او را بکار بندی به کشتن خواهی رفت. و مروان آدمی نیست که پیش مردم قدر و اعتبار و شکوهی داشته باشد یا محبوب مردم باشد، و در حقیقت مردم ترا بخاطر مروان واینکه او را به خود نزدیک گردانیده ای مورد بی مهری قرار داده اند. بدنبال علی (ع) بفرست و با او آشتینما و از او بخواه کار را بسامان و بصلاح آورد، زیرا او با تو خویشاوند است و نیز مورد احترام مردم است و از او حرف شنوی دارند. عثمان بدنبال علی (ع) فرستاد، اما او دعوتش را رد کرده گفت: به او اعلام کرده ام که بدیدنش نخواهم رفت. سخن نائله درباره مروان به گوش او رسیده نزد عثمان آمد و در برابرش نشسته اجازه صحبت خواست. عثمان اجازه داد. مروان گفت: نائله… عثمان گفت: ساکت هیچ درباره او صحبت نکن که اگر صحبت کنی آبرویت را میبرم، زیرابخدا قسم او برای من دلسوزتر از تو است. مروان خاموش شد.”
(الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 9 ص 243 تا 245)