6- طبرى در تاریخش ج 5 ص 32 نقل کرده از عمران بن سواده گوید: نماز صبح را با عمر به جا آوردم پس قرائت کرد سبحان و سوره اى را با آن پس از آن منصرف شد و برخاستم با او پس گفت آیا حاجتى دارى گفتم، حاجتى دارم، گفت: پس ملحق شو، گوید پس ملحق شدم و چون داخل منزل شد به من اجازه داد پس دیدم او بر روى تختى است که بالاى آن چیزى نیست، پس گفتم: نصیحتى دارم، گفت مرحبا آفرین بر ناصح و خیر خواه در صبح و شام.
گفتم: امّت تو چهار عیب از تو گرفته است، گفت پس سر شلاقش (درّه) را گذارد در زیر چانهاش و ته آن را بر رانش سپس گفت، بیار، گفتم: (1) یادآور شدند که تو عمره را حرام کردى در ماههاى حج و حال آنکه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و ابو بکر … این کار را نکردند و آن حلال بود، عمر گفت: آن حلال است اگر ایشان عمره می کردند در ماههاى حج می دیدند آن را که کافى از حجشان است پس این مقدار و اندازه مقدار سال آن خواهد بود پس ایّام حجشان می گذرد و آن بهائى و نوری است از نور خدائى درست رفتم.
گفتم: و می گویند که تو حرام کردى متعه زنان را و آن رخصتى از خدا بود که ما از آن بهرمند می شدیم به مشتى گندم یا خرما و بعد از سه روز (و یا سه بار آمیزش) از هم جدا می شدیم.
عمر گفت: که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آن را حلال کرد در زمان ضروره و تنگدستى پس از آن مردم برگشتند به توانگرى و فراوانى و گشایش زندگى سپس نمی دانم کسى را از مسلمین که عمل به آن کند و نه به آن برگردد، پس اکنون هر کس بخواهد به مشتى گندم یا خرما ازدواج کند و بعد از سه روز هم به طلاق جدا شود.
گوید: گفتم و تو آزاد ساختى جاریه و کنیز را به زائیدن که اگر بچه اش را زائید آزاد است بدون آزاد کردن آقایش. گفت: ملحق کردم حرمتى را به حرمتى و نخواستم مگر خیر و صلاح را و استغفار میکنم.
گفتم: و شکایت می کنند از تو خشونت کردن با رعیّت و شکنجه تازیانه را گفت پس بلند کرد شلاقش را پس از آن دست کشید بر آن از سر تا آخرش، پس از آن گفت: من هم پالکى محمد بودم، و زمیل و هم ردیف آن حضرت بود در غزوه و جنگ قرقرة الکدر، پس قسم به خدا که من پس می چرانیدم تا سیر می کردم و آب می دادم تا سیراب می کردم و شتر را موقع دوشیدن و منع کردم شترانى را که به چپ و راست می رفتند و از راه میانه و مستقیم نمی رفتند و من دفاع می کنم از مقام خودم و راه خود را می روم و منضم می کردم آن را که از مقصد منحرف می شد و ملحق می کردم و می رسانیدم مرکب هائى را که بد راه می رفتند و بسیار زجر می کردم و کمتر می زدم و عصا را می کشیدم و با دست دفع می کردم اگر اینها نبود هر آینه پوزش می طلبیدم و عذرخواهى می کردم.
گوید: پس این مطلب به گوش معاویه رسید، پس گفت به خدا قسم که او عالم به رعیتشان بود.
ابن ابى الحدید در شرح نهج ج 3 ص 28، از ابن قتیبه و طبرى نقل کرده است
الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج6، ص: 300