اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۳ مرداد ۱۴۰۵

نظر خلیفه اول در اعطای فرمانروایی به پایین دستی ها

متن فارسی

5 برداشت خلیفه در فرمانروائی بخشیدن به کهتران
حلبی در «السیرة النبویة» ج 3 ص 386 می نویسد: بوبکر- خدا از وی خشنود باد- بر آن بود که کهتران می توانند بر کسی که از آنان برتر است فرمانروائی یابند و نزد سنیان درست همین است زیرا گاه می شود که کهتران برای برخاستن به آنچه شایسته کیش است توانائی بیشتری دارند و در چاره جوئی برای کارها و برای آنچه روزگار زیر دستان به یاری آن سازمان می یابد آگاه ترند.
حلبی این را دست آویز کار بوبکر گردانیده است که عمر پسر خطاب و ابو عبیده جراح را برای جانشینی پیامبر بر خود پیش انداخت و گفت: به هر یک از این دو مرد که خواهید دست فرمانبری دهید.
و باقلانی در «التمهید» ص 195 این سخن را از بوبکر می آرد: سرپرست شما شدم با آنکه بهتر از شما نیستم و آنگاه در پاسخی پیرامون آن می نویسد:
می تواند بود که وی باور داشته در میان توده کسی برتر از او هست ولی چون در فرمانبری از او همداستان تر بودند و توده با یاری او در راهی شایسته تر می افتادند، پس این را گفت تا برساند که اگر بر گماشتن برتران شدنی ننماید پیشوائی کهتران رواست و به انصار و جز آنان گفت: این دو مرد را برای شما پسندیده ام با یکی از آن دو دست فرمانبری دهید یا با عمر پسر خطاب یا با بو عبیده جراح با آن که می دانست برتری های بوعبیده کمتر از او و کمتر از عثمان و علی است ولی چون می دید بر او همداستان می شوند و آشوب با دید وی ریشه کن می گردد به آن گونه گفت، و این نیز سخنی است که پاسخ ندارد.
امینی گوید: ما بر آنیم که جانشینی پیامبر نیز- همچون پیامبری- فرمانروائی خدائی است هر چند دستور نهانی گرفتن از آسمان و آئین گذاری ویژه برانگیخته خداست و کار خلیفه روشنگری دستورها و رساندن آن ها، که آنچه را به گونه ای سربسته آمده با گستردگی باز گوید، گره ها را بگشاید و هر واژه را در برابر پدیده ای از جهان که برای آن آمده بنهد، و چنانچه پیامبر به پیکار برخاست تا سخن خداوند را با چهره ای که فرود آمده نشان دهد او نیز کارزار کند تا لایه های نهفته در آن را باز بنماید «1» و چشم اندازهائی را آشکار سازد که
پیامبر نتوانست آوای خویش را برای یادآوری آن ها بردارد- خواه از این بابت که روان ها هنوز آمادگی پذیرش نداشت یا چون می باید روزگاری بگذرد تا هنگام آن فرا رسد یا انگیزه هائی دیگر- پس با آن مهربانی که در خداوند یافته ایم برگزیدن هر کدام از این دو را از بایسته های او می شماریم تا- از آن رهگذر- بندگان را به شاهراه فرمانبری از خود نزدیک کند و از پرتگاه نافرمانی ها به دور دارد- زیرا برای همین بوده که آنان را آفریده و خواستار پرستندگی شان شده و آنچه را نمی دانسته اند به ایشان آموخته، و آدمیان را رها نکرده تا همچون چارپایان بخورند و بهره ببرند و با آرزوها سرگرم شوند بلکه ایشان را آفریده تا وی را بشناسند و بتوانند خشنودی وی را به دست آرند و این راه را، هم با برانگیختن پیک ها و فرو فرستادن نامه ها هموار ساخته و هم با دستورهائی نهانی که پیاپی و پیوسته از آسمان می رسید. چون از یک سوی تا بازپسین هنگامی که گیتی بر سر پا است زندگی پیامبر دنباله ندارد و سرنوشت او این نیست که جاودانه پایدار بماند و از سوی دیگر هر کدام از آئین ها، روزگاری دراز باید بپایند- چنانچه بازپسین آئین، هیچ گاه روزگارش سر نمی آید- این است که چون برانگیخته ای می میرد و آئین وی یکی از دو ویژگی بالا را دارد و در میان پیروان آن، کسانی اند که هنوز به رسائی خویش دست نیافته اند و پاره ای از دستورهای آن که گذارده شده به مردم نرسیده و هنگام پرداختن به پاره ای دیگر از آن ها هنوز فرا نیامده و سرنوشت چنان خواسته است که پاره ای از آن ها نیز دیرتر زائیده شوند با این همه پس خردمندانه نیست که توده را به بازیچه رها کنند با آن که آن مهربانی که بر خداوند پاک بایسته است همه مردم را یکسان در بر می گیرد پس او- که بزرگی اش ارجمند است- می باید کسی را برانگیزد
که با روشنگری خود، آئین را از رسائی برخوردار گرداند و دروغ های راست نمای کسانی را که از کیش خدا برگشته اند آشکار کرده از میان بردارد و تاریکی نادانی را با فروغ دانش خود ناچیز نماید و با تیغ و سر نیزه خود- همچون زره و سپر- زخم های دشمنان کیش را پاسخ گو باشد و با دست و زبان خویش، کژی و کاستی را به راستی و استواری کشد.
و چون خداوندگار- که خوبی هایش بس شکوهمند است- با بندگان خود به دیده مهربانی می نگرد و بر خود بایسته شناخته که رگبار نیکوکاری را بر ایشان فرو فرستد و روی آنان را جز به سوی نیکی و رستگاری ندارد، پس می باید برای آنان کسی را برگزیند که برخاسته و این گرانبار سنگین را بر دوش کشد و در همه وظیفه ها نماینده پیشرو خود که پیک خدا بود باشد، و خدا باید او را از زبان آن پیامبر برانگیخته اش- با سخن و دستوری آشکار- بنماید و روا نیست که راه را از راهبر تهی بگذارد و ایشان را به بازیچه رها کند، نمی بینی که پسر عمر- عبد اللّه- به پدرش گفت: مردم می گویند تو جانشینی برای خود بر نمی گزینی با اینکه اگر تو چوپان یا شترچرانی داشته باشی که او بیاید و آن چه را زیر دستش بوده رها کند می گوئی کوتاهی کرده و کار را به تباهی کشانده با اینکه سرپرستی برای مردم دشوارتر از سرپرستی شتر و گوسفند است، اگر خدای بزرگ و گرامی را به گونه ای دیدار کنی که در میان بندگانش جانشینی برای خود نگذاشته باشی به او چه خواهی گفت؟ «1»
و هم عایشه به پسر عمر گفت: پسرکم، درود مرا به عمر برسان و به او بگو پیروان محمد را بی سرپرست مگذار، برای خود جانشینی در میان ایشان برگزین و آنان را به گونه شتران افسار سر خود رها مکن که به راستی من می ترسم آشوبی
روی دهد «1»، زیرا اگر مردم را لگام گسیخته رها کنند بیم آن می رود که کارشان به آشفتگی انجامد.
و هم پسر عمر- عبد اللّه- به پدر گفت: چه شود کسی را به جانشینی خود برگزینی. گفت چه کس را؟ گفت خرد خود را به کوشش وادار تا بدانی زیرا تو پروردگار آنان نیستی، می بینی که اگر در پی سرپرست زمینت بفرستی آیا دوست نداری که کسی را به جای خود بنشاند تا هنگامی که بر سرزمین باز گردد؟ گفت آری گفت: می بینی که اگر به دنبال چوپانت بفرستی آیا دوست نمی داری مردی را به جای خود بگذارد تا بر گردد؟»

و این هم معاویه پسر ابو سفیان است که همین دستور خردمندانه و چون و چرا ناپذیر را در جانشینی بخشیدن به یزید دست آویز گردانیده و می گوید من می ترسم پیروان محمد را برای پس از خود همچون رمه ای، از میش های بی شبان رها کنم «3».
کاش می دانستم این گونه روشنگری های خردمندانه را که همه در پذیرفتن آن همداستانند چگونه مردم درباره بزرگ ترین پیامبران و جانشینی او ندیده گرفتند و او را به چشم پوشی از آن ها متهم کردند؟ من نمی دانم.
روا نیست این کار را به انبوه توده- یا به کسانی واگذار کنند که به گره گشائی و پیوند زدن گسیخته ها می پردازند زیرا خرد راستین می گوید امام ویژگی هائی باید داشته باشد که پاره ای از آن ها از سرمایه های نهفته در روان و از منش هائی است که جز خدای آگاه بر نهانی ها آن را نمی داند «4» همچون بر کناری از همه گناهان و پاکی جان و پاکیزگی روان که با یاری آن از هوس و
خواهش های ناروا دوری گزیند- و به همین گونه دانشی که با داشتن آن در زمینه هیچ یک از دستورها به گمراهی نیفتد و تا برسد به بسیاری از منش ها که استواری آن در ژرفای جان است و تنها گوشه هائی از آن در جهان برون آشکار می شود که با دشواری می توان با شماره کردن آنها پرده به آن پهناوری را به روشنی نگریست و پروردگار تو است که آنچه را در سینه ها نهفته اند و آنچه را آشکار می کنند می داند (سوره 28 قصص- آیه 69) «1» و خداوند بهتر می داند که برانگیختگی خود را به کدام کس واگذارد. «2»
و توده ای که دانش او به نهانی ها راه ندارد نمی تواند کسی را که آراسته به آن منش ها باشد بشناسد و گزینش او در بیشتر جاها با لغزش همراه است زیرا می بینیم پیامبری همچون موسی- که بر پیامبر ما و خاندانش و بر او درود باد- آنگاه که از میان هزاران تن هفتاد مرد را گلچین کرد سرانجام چون به جای راز و نیاز با خدا رسید آنان «گفتند خداوند را آشکارا به ما بنما» «3» پس چه گمان می برید به این که مردم کوچه و بازار بیایند و کسی را برگزینند و با آن که خود در چار دیوار ماده گرفتارند یکی را گلچین کنند؟ برگزیده ایشان هم جز یکی مانند ایشان نخواهد بود و در نیازمندی به کسی که او را در راه راست بدارد با ایشان برابر است و همه به دندانه های شانه می مانند و هیچ دور نیست کسی را برگزینند که خود به سرگردانی افتاده و به فرجام روی از کار بپیچد یا بر سر این برنامه دچار آشوب گردند یا در پی کسی بدوند که گندم نمای جو فروش یا نادانی باشد که چون با فرمان ها رو در رو شود راه رهائی از دشواری ها را نیافته دست به تبهکاری های بزرگ بیالاید، بزهکاری ها کند و ندانسته به پرتگاه گناهان افتد یا بداند و پروا نداشته باشد که سخن یاوه بر زبان آرد یا با فریفتگی به داوری نشیند و این هنگام از همان جا که خواهند کارها را در راهی شایسته بیاندازند
به تبهکاری دچار می شوند و ندانسته در پرتگاه می لغزند که نمونه این را در آن جا که مردم دست فرمانبری به معاویه و یزید و جانشینان امویشان دادند می توان یافت.
پس آفریدگار مهربان که این سرنوشت را بر آفریدگانش نمی پسندد نباید در این کار گزینشی برای کسی از مردم بگذارد چرا که آنان را نادان و ستمکار آفریده است «1»، آیا آن که خود آفریننده است نمی داند؟ با آن که از نهفته ها و ریزه کاری ها آگاه است «2» و پروردگار تو آنچه را خواهد می آفریند و بر می گزیند و گزینشی برای آنان در کارها نیست «3» و هیچ مرد و زنی را نمی رسد که به آئین ما بگرود و چون خداوند در کاری داوری کرد و آن را گذراند در کار خویش به گزینش پردازد و آن که از فرمان خداوند و برانگیخته او سرپیچید به راستی آشکارا دچار گمراهی شده است (سوره- 33- احزاب آیه 36)
بزرگ ترین پیامبران نیز از نخستین روز که آئین خود را به گروه های تازیان پیشنهاد کرد این گوشه پرده را هم به همه نشان داد، چندان که چون تیره عامر پسر صعصعه را به سوی خدا خواند و سخن او به ایشان رسید گوینده ایشان از او پرسید اگر ما بر سر این کار از تو پیروی کنیم و آنگاه خداوند تو را بر کسانی که با تو ناسازگاری می نمایند پیروز کرد آیا در دیده تو شایستگی آن را یافته ایم که پس از تو ما سرپرست کار باشیم؟ پاسخ داد به راستی کار در دست خداست و آن را هر کجا خود بخواهد می نهد «4».
چگونه مردم به سادگی می توانند در این کار گزینشی داشته باشند با آنکه
در پیرامون این کار، گرایش ها و لاف ها و خواسته ها و چشمداشت ها پراکنده است و تازه با دگرگونی نگرش ها و زد و خورد برداشت ها و باورها در ارزیابی سرمایه های روانی مردان و منش های برجسته، و با فراوانی دسته ها و گروه ها و تیره ها و توده هائی که با بدخوئی ناسازگاری می نمایند و آن هم با کشمکش هائی که میان آدم زادگان بیچاره- از نخستین روز پیدایش- پخش و پراکنده بوده و ریشه آن را در زمینه های وابسته به چند دستگی ها و گروه گروه و تیره تیره شدن ها باید جست.
این گزینش از همان آغاز همراه بوده است با نگاه های پر از خشم، زخم و سیلی زدن به یکدیگر و بگو مگو و فریاد و دشمنی؛ تا گریبان جامه ها چاک خورد و نوش جای خود را به نیش داد و با این گزینش چه بسیار آبروها بر زمین ریخت، و آنچه را پاک می انگاریم به خواری افتاد، آئین های درست روی به تباهی نهاد و آن چه به روشنی از آن کسی بود از میان رفت، آنچه باید گیتی را به راهی شایسته اندازد تباه شد، شالوده سازش درهم فرو ریخت و راه آشتی بسته گردید، خون هائی پاک با خاک زمین بیامیخت و پیکر اسلام راستین از هم گسیخت تا کسانی که شایستگی نداشتند چشم آزمندی به فرمانروائی دوختند، چه آن بازاری جامه فروش یا آن میانجی سوداگران که بند و بست های بازار او را سرگرم ساخته، یا فروشنده ای که عموزادگان خود را بر گردن مردم می نشاند یا گور کنی که پهنا و درازای خود را از هم باز نمی شناسد، یا آزاد شده ای ستمگر یا باده گساری مست یا آزمندی بی پروا و آشوب انگیز از همان کسان که بندگان خدا را بردگان خویش و دارائی خدا را بخششی برای خود گرفته و نامه خدا و کیش خدا را دست آویز تباهی و نیرنگ بازی شمردند.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 180

متن عربی

5- رأی الخلیفة فی تولیة المفضول

قال الحلبی فی السیرة النبویّة «2» (3/386): إنّ أبا بکر رضی الله عنه کان یری جواز تولیة المفضول علی من هو أفضل منه، و هو الحقّ عند أهل السنّة لأنّه قد یکون أقدر من الأفضل علی القیام بمصالح الدین، و أعرف بتدبیر الأمر، و ما فیه انتظام حال الرعیّة.

أجاب الحلبی بهذا عن تقدیم أبی بکر عمر بن الخطّاب و أبا عبیدة الجرّاح علی نفسه فی الخلافة و قوله: بایعوا أیّ الرجلین إن شئتم.

و قال الباقلانیّ فی التمهید (ص 195) عند الجواب عن قول أبی بکر: ولیتکم و لست بخیرکم: یمکن أن یکون قد اعتقد أنّ فی الأمّة أفضل منه إلّا أنّ الکلمة علیه أجمع و الأمّة بنظره أصلح، لکی یدلّهم علی جواز إمامة المفضول عند عارض یمنع من نصب الفاضل، و لهذا قال للأنصار و غیرهم: قد رضیت لکم أحد هذین الرجلین فبایعوا أحدهما: عمر بن الخطّاب و أبا عبیدة الجرّاح، و هو یعلم أنّ أبا عبیدة دونه و دون عثمان و علیّ فی الفضل، غیر أنّه قد رأی أنّ الکلمة تجتمع علیه، و تنحسم الفتنة بنظره. و هذا أیضاً ممّا لا جواب لهم عنه.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 180

قال الأمینی: الذی نرتئیه فی الخلافة أنَّها إمرة إلهیّة کالنبوّة، و إن کان الرسول خُصّ بالتشریع و الوحی الإلهی، و شأن الخلیفة التبلیغ و البیان، و تفصیل المجمل، و تفسیر المعضل، و تطبیق الکلمات بمصادیقها، و القتال دون التأویل «1» کما یُقاتل النبیّ دون التنزیل، و إظهار ما لم یتسنّ للنبیّ الإشادة به إمّا لتأخّر ظرفه، أو لعدم تهیّؤ النفوس له، أو لغیر ذلک من العلل، فکلّ منهما داخل فی اللطف الإلهیّ الواجب علیه بمعنی تقریب العباد إلی الطاعة و تبعیدهم عن المعصیة، و لذلک خلقهم و استعبدهم و علّمهم ما لم یعلموا، فلم یدع البشر کالبهائم لیأکلوا و یتمتّعوا و یُلهیهم الأمل. و لکن خلقهم لیعرفوه، و لیمکّنهم من الحصول علی مرضاته، و سهّل لهم الطریق إلی ذلک ببعث الرسل، و إنزال الکتب، و تواصل الوحی فی الفینة بعد الفینة.

و بما أنّ أیّ نبیّ لم یُنط عمره بمنصرم الدنیا، و لا قُدّر له البقاء مع الأبد، و للشرائع ظروف مدیدة، کما أنّ للشریعة الخاتمة أمد لا منتهی له، فإذا مات الرسول و لشریعته إحدی المدّتین و فی کلّ منهما نفوس لم تکمل بعد، و أحکام لم تُبلّغ و إن کانت مشرّعة، و أخری لم تأت ظروفها، و موالید قدّر تأخیر تکوینها، لیس من المعقول بعد أن تترک الأمّة سُدی و الحالة هذه، و الناس کلّهم فی شمول ذلک اللطف الواجب علیه سبحانه شرع سواء، فیجب علیه جلّت عظمته أن یقیّض لهم من یکمل الشریعة ببیانه، و یزیح شبه الملحدین ببرهانه، و یجلو ظلم الجهل بعرفانه، و یدرأ عن الدین عادیة أعدائه بسیفه و سنانه، و یقیم الأمت و العوج بیده و لسانه.

و مهما کان للمولی جلّت مننه عنایة بعبیده، و قد ألزم نفسه بإسداء البرّ إلیهم،

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 181

و أن لا یولیهم إلّا الخیر و السعادة، فعلیه أن یختار لهم من ینوء بذلک العب ء الثقیل و یمثّل مخلّفه الرسول فی الوظائف کلّها، فینصّ علیه بلسان ذلک النبیّ المبعوث، و لا یجوز أن یخلی سربهم، و یترکهم سُدی، ألا تری أنّ عبد اللَّه بن عمر قال لأبیه: إنّ الناس یتحدّثون أنّک غیر مستخلف، و لو کان لک راعی إبل أو راعی غنم ثمّ جاء و ترک رعیّته رأیت أن قد فرّط- لرأیت أن قد ضیّع- و رعیّة الناس أشدّ من رعیة الإبل و الغنم، ما ذا تقول للَّه إذ لقیته و لم تستخلف علی عباده «1»؟

و قالت عائشة لابن عمر: یا بنیّ أبلغ عمر سلامی و قل له: لا تدع أمّة محمد بلا راعٍ، استخلف علیهم و لا تدعهم بعدک هملًا، فإنّی أخشی علیهم الفتنة»، فترک الناس مهملین فیه خشیة الفتنة علیهم.

و قال عبد اللَّه بن عمر لأبیه: لو استخلفت. قال: من؟ قال: تجتهد فإنّک لست لهم بربّ تجتهد «3»، أ رأیت لو أنّک بعثت إلی قیّم أرضک أ لم تکن تحبّ أن یستخلف مکانه حتی یرجع إلی الأرض؟ قال: بلی. قال: أ رأیت لو بعثت إلی راعی غنمک أ لم تکن تحبّ أن یستخلف رجلًا حتی یرجع «4»؟

و هذا معاویة بن أبی سفیان یتمسّک بهذا الحکم العقلیّ المسلّم فی استخلاف یزید و یقول: إنّی أرهب أن أدع أمّة محمد بعدی کالضأن لا راعی لها «5».

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 182

لیت شعری هذا الدلیل العقلیّ المتسالم علیه لِمَ أهملته الأمّة فی استخلاف النبیّ الأعظم و اتّهمته بالصفح عنه؟ أنا لا أدری.

و لا یجوز أیضاً توکیل الأمر إلی أفراد الأمّة، أو إلی أهل الحلّ و العقد منهم لأنّ ممّا أوجبه العقل السلیم أن یکون الإمام مکتنفاً بشرائط بعضها من النفسیّات الخفیّة و الملکات التی لا یعلمها إلّا العالم بالسرائر «1» کالعصمة و القداسة الروحیّة، و النزاهة النفسیّة لتبعده عن الأهواء و الشهوات، و العلم الذی لا یضلّ معه فی شی ء من الأحکام إلی کثیر من الأوصاف التی تقوم بها النفس، و لا یظهر فی الخارج منها إلّا جزئیّات من المستصعب الحکم باستقرائها علی ثبوت کلیّاتها: (وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ ) «2» و (اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ ) «3».

فالأمّة المنکفئ علمها عن الغیوب لا یمکنها تشخیص من تحلّی بتلک الصفات، فالغالب علی خیرتها الخطأ، فإذا کان نبیّ کموسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام تکون ولیدة اختیاره من الآلاف المؤلّفة سبعین رجلًا، و أنّهم لمّا بلغوا المیقات قالوا: أرنا اللَّه جهرة فما ظنّک بأفراد عادیّین و اختیارهم؟ و أناس مادیّین و انتخابهم؟ و ما عساهم أن ینتخبوا غیر أمثالهم ممّن هو و إیّاهم سواسیة کأسنان المشط فی الحاجة إلی المسدّد؟ و لیس من المأمون أن یقع انتخابهم علی عائث، أو یکون التیاثهم «4» بمشاغب، أو یکون انثیالهم وراء من یسرّ علی الأمّة حسواً فی ارتغاء «5» أو یقع

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 183

اختیارهم علی جاهل یرتبک فی الأحکام فیرتکب العظام، و یأتی بالجرائم، و یقترف المآثم و هو لا یعلم، أو یعلم و لا یکترث لأن یقول زوراً، و یحکم غروراً، فیفسدوا من حیث أرادوا أن یصلحوا، و یقعوا فی الهلکة و هم لا یشعرون، کما وقعت أمثال ذلک فی البیعة لمعاویة و یزید و خلفاء الأمویّین.

فعلی البارئ الذی یکره کلّ ذلک فی خلقه أن لا یجعل لأحد من خلقه الخیرة فیها و قد خلقه ظلوماً جهولًا «1» (أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ) «2»، (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ) «3» فی الأمر (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً) «4».

و قد أخبر به النبیّ الأعظم من أوّل یومه یوم عرض نفسه علی القبائل فبلغ بنی عامر بن صعصعة و دعاهم إلی اللَّه، فقال له قائلهم: أ رأیت إن نحن تابعناک علی أمرک ثمّ أظهرک اللَّه علی من خالفک، أ یکون لنا الأمر من بعدک؟

قال: «إنّ الأمر إلی اللَّه یضعه حیث یشاء» «5».

أنّی تسوغ أن تکون للخلق خیرة فی الأمر مع شیوع الغایات و الأغراض و الدعاوی و المیول و الشهوات فی الناس حول الانتخاب، مع اختلاف الأنظار و تضارب الآراء و المعتقدات فی تحلیل نفسیّات الرجال و الشخصیّات البارزة، مع کثرة

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 184

الأحزاب و الفرق و الأقوام و الطوائف المتشاکسة، مع شقاق القومیّة و الطائفیة و الشعوبیّة الذائع الشائع فی المسکین ابن آدم من أوّل یومه.

و قد اقترن الانتخاب من بدء بدئه بالتحارش و التلاکم و التکالم و التشازر و التصاخب و التخاصم حتی قدّت برود یمانیّة «1» و وقع البرح براحاً «2» و کم بالانتخاب هُتکت حرمات و أهینت مقدّسات، و أضیعت حقائق، و دُحض الحقّ الثابت، و دُحس الصالح العالم، و اختلّ الوئام، و أقلق السلام، و سفحت دماء زکیّة، و تشلشلت أشلاء الإسلام الصحیح، فجاء یطمع فی الأمر من لا خلاق له من سوقی بردیّ، أو مبرطش ألهاه الصفق بالأسواق، أو بزّاز یحمل بنی أبیه علی رقاب الناس، أو حفّار قبور لا یعرف عرضه من طوله، أو طلیق غاشم، أو خمّار سکّیر، أو مستهتر مشاغب، من الذین اتّخذوا عباد اللَّه خولًا، و مال اللَّه نحلًا، و کتاب اللَّه دغلًا، و دین اللَّه حولًا.