logo-samandehi

نظر عمر بن خطاب درباره جانشینی پیامبر(ص)

برداشت عمر از جانشینی پیامبر و سخنان او در این زمینه

از زبان عبد الرحمن بن ابزی آورده اند که گفت:  عمر گفت تا هنگامی که کسی از جنگاوران نبردگاه بدر زنده باشد این کار در میان آنان می چرخد و سپس تا آنگاه که کسی از جنگاوران نبردگاه احد بر جای باشد در میان آنان و به همین گونه در میان… و در میان… و برای هیچ کدام از آزاد شدگان و فرزندانشان و برای کسانی که پس از گشوده شدن مکه اسلام آورده اند بهره ای از این کار نیست  ” طبقات ابن سعد ” ج 3 ص 248 و در سخنی از او که ابن حجر در ” اصابه ” یاد کرده- ج 2 ص 305 ص:  این کار در خور آزاد شدگان و فرزندان آزادگان شدگان نیست. و گفت:  اگر یکی از این دو مرد را می یافتم این کار را به او باز گذارده و پشت گرم می شدم:  سالم برده بو حذیفه و بو عبیده جراح و اگر سالم بود برگزیدن جانشین را به شوری باز نمی گذاشتم . و چون او را زخم زدند گفت : اگر آن مرد را که پیش سرش کم مو است  -علی علیه السلام را می گوید-  سرپرست خویش گردانند، آنان را به راه راست کشد، پس پسر عمر به او گفت: چه انگیزه ای تو را از این باز می دارد که خود، علی را نامزد پیشوائی بشناسانی؟ گفت : خوش ندارم که هم در زندگی بار این برنامه را بر دوش کشم و هم پس از مرگ.   “الانساب = نژادها ” از بلاذری ج 5 ص 16 ” استیعاب ” از بو عمر ج 2 ص 419 و هم گفت که اگر عثمان را سرپرست کار گردانم البته دودمان ابو معیط ( امویان) را بر گردن مردم سوار می کند و به خدا سوگند که اگر چنین کنم چنان کند و اگر چنان کند به سوی او رهسپار شوند تا سر از تنش جدا کنند.  گفتند: علی چه ؟ گفت : مردی گوشه گیر و ترسو است گفتند طلحه؟ گفت او مردی خودپسند است و خویش را بزرگ می شمارد گفتند زبیر چه؟ گفت : این جا نیست. گفتند: سعد؟ گفت : او در پی اسب و کمان است. گفتند : عبد الرحمن پسر عوف؟ گفت: او خیلی تنگ چشم است و این کار تنها بر کسی می برازد که بی ریخت و پاش فراوان ببخشاید و بی آنکه بر دیگران سخت بگیرد از ریخت و پاش خود داری کند. این گزارش را قاضی بو یوسف انصاری که به سال 182 در گذشته در نگاشته خود « الاثار = بر جای مانده ها » از زبان استادش بو حنیفه- پیشوای حنفیان- آورده است. این گفته ها و آن چه به دنبال آن بیاید زنجیره ای از گرفتاری های تن فرسا است که با برداشت های درست و منطقی نمی سازد ولی ما بزرگوارنه از سر آن می گذریم.

از زبان پسر عباس آورده اند که عمر گفت:  نمی دانم با پیروان محمد چه کنم ؟ و این پیش از آن بود که وی را زخم بزنند-  گفتم اندوه چه را می خوری با این که کسی را می یابی که در میان آنان جانشین خویش گردانی؟ گفت: آیا دوستتان-  علی-  را می گوئی؟ گفتم: آری او شایستگی دارد هم برای خویشاوندی اش با پیک خداوند-  درود و آفرین خدا بر وی-  و هم از این روی که داماد وی است و چه پیشینه ها دارد و چه آزمایش های تن فرسا پس داده! عمر گفت:  خوی مزه پرانی و بیهوده پردازی اش را نمی پسندم . گفتم : با طلحه چگونه ای؟ گفت:  گردن کش و خودخواه است .گفتم : عبد الرحمن پسر عوف؟ گفت : مردی شایسته است و با ناتوانی هائی، گفتم: پس سعد؟ گفت: او پنجه شیر دارد و در پی کارزار است اگر کار دهکده ای بر دوش او بار شود در می ماند گفتم : پس زبیر؟ گفت بسیار آزمند و تنگ چشم است، در هنگام خشنودی خوی گروندگان به کیش ما را دارد و به گاه خشمناکی به بد کیشان می ماند و تنها کسی شایستگی این کار را دارد که نیرومند باشد ولی درشتی نکند، نرم باشد ولی ناتوانی ننماید، بخشنده باشد ولی از ریخت و پاش بیهوده بپرهیزد، گفتم با عثمان چگونه ای؟ گفت: اگر او به سرپرستی رسد خاندان ابو معیط ( امویان) را بر گردن مردم می نشاند و اگر چنین کند او را خواهند کشت. این گزارش را بلاذری در ” الانساب ” ج 5 ص 16 آورده و در گزارشی همانند آن که در ص 17 یاد کرده می نویسد که از عمر درباره طلحه بپرسیدند؟  پاسخ داد: بینی اش در آسمان است و نشیمنگاهش در آب!

( الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 7 ص 196)

رفتن به بالا