اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۷ اسفند ۱۴۰۲

نظر مهاجران و انصار درباره قاتلان عثمان

متن فارسی

نظریه مهاجران و انصار
1- امیر المؤمنین به معاویه مینویسد: «ادعا کرده ای بیعتی که با من شده و تو را نیز الزام مینماید بخاطر شرکتم در پیشامد عثمان بی اعتبار گشته است. بجان خودم من جزء مهاجران بوده ام و چون به کاری پرداخته اند همراهشان بآن پرداخته ام و چون دست از کاری کشیده اند دست از آن باز کشیده ام. و خدا آنان را بر گمراهی همداستان نمیگرداند و نه بطور دسته جمعی دچار عدم بینش و بصیرت میسازد. نه دستوری داده ام که مسئوول خطای کاری باشم، و نه کشته ام تا از کیفر قتل نگرانی بخود راه دهم». «1»
2- بلاذری از قول مدائنی مینویسد: «چشم ثابت بن عبد اللّه بن زبیر به مردم شام افتاده گفت: من از آنها بشدت بدم میآید. سعید بن خالد بن عمرو بن عثمان به او گفت: باین سبب از آنها بدت میآید که پدرت (عبد اللّه بن زبیر) را کشته اند. گفت: راست میگوئی. پدرم را اوباش شام کشتند و پدر بزرگت را مهاجران و انصار». «2»
3- ابن قتیبه مینویسد: «آورده اند که ابو هریره و ابو درداء از حمص به صفین نزد معاویه رفته او را پند داده و گفتند: ای معاویه! به چه دلیل و بر سر چه با علی (ع) می جنگی؟ در حالیکه بخاطر فضیلت و سابقه و تقدمی که در ایمان داشته بر تو برتری دارد و به تصدی خلافت شایسته تر از تو است.
زیرا او از نخستین مهاجران پیشاهنگ و نیکرو است و تو آزاد شده فتح مکه ای و پدرت از قبائل مشرک و مهاجم (به اسلام و مسلمین در جنگ احزاب یا خندق) است. بخدا این را از اینجهت نمیگوئیم که عراق را بیش از شام دوست داریم
بلکه باین جهت که زندگی جاودانه (یا آخرت) را بیش از فنا (یا زندگی فانی دنیا) دوست داریم و صلاح را بیش از فساد. معاویه گفت: من هم ادعا ندارم که برای تصدی خلافت از علی شایسته ترم. ولی با او بخاطر این می جنگم که قاتلان عثمان را تحویل من بدهد. گفتند: اگر آنها را تحویل تو داد چه خواهد شد؟ گفت: من جزء مسلمانان و یکی از آنها خواهم بود. بنابراین نزد علی بروید تا اگر آنها را تحویل شما داد کار (انتخاب حاکم) را به شورا وا میگذاریم. آنها به اردوی علی (ع) در آمدند. مالک اشتر نزد آنها رفته گفت: شما دو نفر! شما به عشق معاویه به شام نرفته اید. فکر کرده اید او در پی قاتلان عثمان است. این را از کجا شنیدید و باور کردید؟ آیا از کسی شنیدید که خودش جزو قاتلان او است؟ در آنصورت با وجودیکه او را گناهکار و قاتل میدانستید حرفش را راست و خودش را راستگو شمرده اید! یا آن را از کسی شنیده اید که از پشتیبانان عثمان بوده است؟ در آنصورت شهادت او و حرفش در اینمورد پذیرفتنی نیست، زیرا آنها بنفع خود فعالیت میکنند! یا آنرا از کسانی شنیده اید که بیطرفی اختیار کرده بودند؟ و آنها کسانی هستند که از گناهکاری و خلافکاری عثمان آگاه بودند و میدانستند حکم دین در مورد قتل او چیست! یا از معاویه شنیده اید؟ و او همان است که ادعا میکند علی (ع) عثمان را کشته است! بنابراین از خدا بترسید، چون ما شاهد قضایا بوده ایم و شما حضور نداشته اید، و ما هستیم که حق تعیین تکلیف برای کسانی که حضور داشته اند داریم. آندو، آنروز باز گشتند. صبح فردا به خدمت علی (ع) رفته گفتند: فضائل و برتری تو قابل انکار نیست. سفر تو (به صفین و شام) سفر جوانمردی است که بسوی دیوانه بیسروپائی رود. معاویه از تو تقاضا دارد قاتلان عثمان را تحویل او بدهی. در صورتیکه این تقاضا را پذیرفته انجام دادی
و باز با تو جنگید ما همراه تو خواهیم بود. علی (ع) پرسید: آنها را میشناسید؟
گفتند: بله. گفت: بگیریدشان! آنها پیش محمد پسر ابوبکر، و عمار یاسر و مالک اشتر رفته گفتند: شما از قاتلان عثمان هستید و دستور داریم شما را دستگیر کنیم. در این هنگام بیش از ده هزار مرد جنگی بیرون آمده گفتند:
ما عثمان را کشتیم! آندو گفتند: وضع خیلی سخت است. مگر علی بیش از یکتن است! ابو هریره و ابو درداء به خانه خویش در حمص باز گشتند. چون به آن شهر رسیدند عبد الرحمن پسر عثمان آنها را دیده از مسافرتشان پرسید.
جریان را برایش شرح دادند. گفت: من از شما دو نفر که از اصحاب پیامبر خدا (ص) هستید در شگفتم. بخدا اگر دست از خطا برداشته اید زبانتان را باز نداشته اید. آیا نزد علی رفته قاتلان عثمان را از او میخواهید؟ در حالیکه میدانید مهاجران و انصار اگر قتل عثمان را ناحق میدانستند به یاری و دفاعش برمیخاستند و در موقع بیعت با علی قصاص خون عثمان را شرط میکردند، ولی آیا چنین کاری کردند؟ تعجبم از کار شما وقتی بیشتر میشود که می بینم از آنچه مهاجران و انصار کرده اند رو گردانید و به علی میگوئید: از خلافت کنارگیری کن و آنرا به شورا واگذار. در صورتیکه میدانید کسانی که از حکومت علی راضیند بهتر از کسانی هستند که از او بدشان میآید» و کسانی که با او بیعت کرده اند بهتر از کسانی هستند که با او بیعت نکرده اند. بعلاوه شما سفیر کسی شده اید که از آزادشدگان فتح مکه است و حق تصدی خلافت را ندارد! گفتگوی عبد الرحمن بن عثمان با ابوهریره و ابو درداء پخش شد و معاویه بخشم آمده تصمیم به قتلش گرفت، ولی بعد ملاحظه عشیره و خویشاوندانش را کرده منصرف گشت». «1»
نصر بن مزاحم مینویسد: «ابو امامه باهلی و ابو درداء که با معاویه بودند نزد او رفته گفتند: ای معاویه! به چه دلیل و بر سر چه با این مرد (یعنی علی ع) می جنگی؟ بخدا در ایمان به اسلام او از تو پیشی جسته و برای تصدی خلافت شایسته تر از تو است و از لحاظ خویشاوندی با پیامبر (ص) نزدیک تر از تواست.
بنابراین چرا با او می جنگی؟ گفت: بر سر خون عثمان و اینکه قاتلانش را در سایه حمایتش گرفته می جنگم. به او بگوئید بگذارد انتقام خویش از قاتلان عثمان بگیریم، من پیش از همه اهالی شام با او بیعت خواهم کرد. نزد علی (ع) رفته حرف معاویه را برایش نقل کردند. گفت: اینها هستند که می بینید.
در این حال بیست هزار مرد جنگی یا بیشتر پیش آمدند همه زرهپوش که جز چشمشان هیچ از پوشش آهنین پیدا نبود و هماوا گفتند: همه ما قاتل عثمانیم.
اگر خواستند بیایند انتقام بگیرند!» «1»
4- سخن ابو طفیل را قبلا آوردیم که در پاسخ معاویه که می پرسد چرا بیاری عثمان بر نخاستی میگوید: «چون مهاجران و انصار به یاریش بر نخاستند …»
5- شعبه میگوید: «کسی را ندیده ام که بیش از قاضی ابو اسحاق سعد (بن ابراهیم بن عبد الرحمن بن عوف متوفای 125 هجری) نسبت به مردم مدینه پرخاشگرتر و بدبین تر باشد. نشد یکتن از اهالی مدینه را بعنوان شاهد به محکمه اش ببرم و شهادتش را رد نکرده دروغگویش نشمارد. علتش را پرسیدم، گفت: مردم مدینه، عثمان را کشتند». «2»
6- ابن عساکر مینویسد: «ابو مسلم خولانی- که از تابعین بود-
در مدینه نابینائی را دید که میگوید: خدایا! عثمان و نسلش را لعنت کن! به او گفت: ای کور! به عثمان این حرف را میزنی؟ ای مردم مدینه! شما دو دسته بودید، عده ای در کشتن عثمان دست داشتید و جماعتی او را خوار و بیدفاع گذاشتید. و خدا هر دو دسته شما را بوضع بدی کیفر داد. ای مردم مدینه! شما از قوم ثمود بدترید، زیرا آنها شتر (موقوفه) خدا را کشتند و شما خلیفه او را کشتید، و خلیفه خدا ارزنده تر از شتر (موقوفه) او است». «1»
امینی گوید:
مقصود از نقل این روایت تاریخی فقط نشان دادن رویّه و نظر اصحاب اهل مدینه است و این که دو دسته بوده اند: جمعی در کشتن عثمان شرکت کرده اند و گروهی از دفاعش خودداری نموده اند. و کاری به حرف و نظر ابو مسلم خولانی درباره اصحاب اهل مدینه نداریم، و کمی پیشتر دیدیم که مالک اشتر به او و امثالش چه جواب داده است.
7- واقدی مینویسد: «در سال 34 هجری عده ای از اصحاب پیامبر خدا (ص) به جمعی دیگر از اصحاب نامه نوشته از رویّه عثمان و تغییر و تبدیلاتی که (در رویه اسلامی حکومت و اداره) داده بود و این که مردم از دست استانداران و کارمندان عالیرتبه او چه میکشند و در چه حالند شکایت کرده و تقاضا نمودند که اگر طالب جهادند به مدینه بیایند (برای جهاد علیه عثمان).
هیچیک از اصحاب پیامبر خدا (ص) از عثمان دفاع و حمایت نمینمود و نه آنچه را علیه او میگفتند تکذیب میکرد باستثنای چند نفر که عبارت بودند از زید بن ثابت، ابو اسید ساعدی، کعب بن مالک، و حسّان بن ثابت انصاری.
پس مهاجران و دیگران در خدمت علی (ع) اجتماع کردند و از او خواهش نمودند
با عثمان گفتگو کرده او را پند دهد و ارشاد نماید. علی (ع) نزد عثمان رفته به او گفت: مردم پشت سر من هستند (و از نزدشان میآیم) و درباره حکومت تو با من صحبت کردند. بخدا نمیدانم به تو چه بگویم. به تو چیزی نمیگویم که ندانی، و نه تو را به کاری ارشاد و سفارش مینمایم که نشناسی و ندانی.
تو آنچه را ما میدانیم (در مورد رویّه اسلامی حکومت و اداره) میدانی، و بر درک چیزی (از پیامبر ص) بر تو پیشی (زمانی) نگرفته ایم تا آنرا به اطلاعت برسانیم. زیرا تو مصاحب پیامبر خدا (ص) بودی و همانطور که ما دیدیم و شنیدیم تو هم دیده ای و شنیده ای. ضمنا ابوبکر و عمر بیش از تو موظف و سزاوار به اجرای قانون اسلام نبوده اند، و تو حتی از لحاظ خویشاوندی بیش از آنها به پیامبر (ص) نزدیکی، چون از لحاظ دامادی پیامبر (ص) به مرتبه ای رسیده ای که آنها نرسیده اند. بنابراین، خدایرا! خدایرا! درباره خویش بیاد آر. زیرا تو از عدم بصیرت به بصیرت نمیائی و نه از ندانستن به دانستن میآئی (چون وظائفت را میدانی و میشناسی). عثمان در جواب گفت: بخدا اگر تو به جای من بودی و به خویشاوندانت خوبی میکردی و حق دوستی بجای میآوردی و آواره ای را به سر پناه میآوردی «1» به تو پرخاش نمیکردم
و نه مؤاخذه ات مینمودم. من کسانی را به استانداری و مقامات دولتی منصوب کرده ام که عمر منصوب کرده است. ترا بخدا مگر عمر، مغیرة بن شعبه را به مقامات دولتی نگماشت در حالیکه صلاحیت آنرا نداشت؟ گفت: آری.
گفت: پس چرا وقتی من عبد اللّه بن عامر را که قوم و خویش من است به همان مقام منصوب میکنم مرا ملامت و نکوهش میکنید؟ علی (ع) گفت: برایت توضیح میدهم که عمر بن خطاب هر کس را به مقام دولتی میگماشت او را گوشمالی میداد و اگر اطلاع مییافت که بیراه گشته او را از محل مأموریتش فرا میخواند و به حسابش میرسید. ولی تو چنین کاری نمیکنی، سستی بخرج میدهی و با قوم و خویشهایت نرمی و مدارا مینمائی. عثمان گفت:
آنها خویشاوند تو نیز هستند. علی (ع) گفت: آری، آنها خویشاوند نزدیک من هستند ولی فضیلت را دیگران دارند! گفت: مگر عمر، معاویه را به استانداری منصوب نکرد؟ فرمود: معاویه بیشتر از یرفاء (نوکر عمر) از عمر می ترسید و بیش از او فرمانبردار بود، و هم او اکنون بجای تو فرمان صادر میکند و تو این را میدانی، و آنوقت به مردم میگوید: این فرمان و دستور عثمان است. و برایت خبرش را میآورند و تو معاویه را مؤاخذه نکرده از این کار باز نمیداری!» «1»
8- ابن سعد از قول مجاهد روایت میکند که «عثمان از فراز خانه اش رو به محاصره کنندگان نموده گفت: هموطنان! مرا که زمامدار و برادر مسلمان شما هستم نکشید … و چون او را احاطه کردند گفت: خدایا: شماره شان را کم کن، و به کشتن دهشان، و هیچیک از آنها را باقی مگذار. (مجاهد میگوید:) بر اثر نفرین عثمان، عده ای از آنها در اثنای آشوبهای داخلی
به کشتن رفتند، و یزید سپاهی بالغ بر بیست هزار به مدینه فرستاد تا مقدسات مردمش را در مدت سه روز پایمال و تباه گردانند و بخاطر همسازیشان با اشرار هر چه میخواهند بر سرشان در آورند.» «1»
«حسّان بن ثابت درباره کسانی که از عثمان دفاع نکردند یعنی درباره انصار و دیگران چنین سروده است:
چون مرگ فرا رسید انصار به یاریش بر نخاستند*
در حالیکه استاندارانش از او حمایت مینمودند
زبیر و طلحه چه دلیلی برای تبرئه خویش خواهند آورد*
آنگاه که قیامت فرا رسد؟
محمد بن ابی بکر آشکارا به قتل عثمان*
برخاست و عمار یاسر بدنبال او بود
و علی در خانه اش از مردم با اینکه همه چیزها*
پیش او بود پیشدستی کرده می پرسید چه خبر؟
و بسوی هر که میخواست بیعت کند دست پیش میآورد*
در حالیکه آرامش و وقارش را حفظ کرده بود» «2»
ابن عساکر، ابیاتی از حمید بن ثور ملقب به ابو مثنی هلالی در مرگ عثمان آورده است:
«خلافت که از میان برفت بدست مردم مدینه رفت*
آنهنگام که از راه دین بدر گشته و به بیراهه رفتند
خدا چون دید احترام عثمان را نگاه نداشته و مرتکب*
جنایت در حقش شدند خلافت را از آنان به کسانی منتقل ساخت که شایسته
تصدی خلافت بودند
خلافت را از مردم مدینه که خون عثمان را بناحق ریختند بگرفت*
چه خونی را از سر گمراهی بر زمین ریختند!
بیشتر مردم مدینه بکیفر محاصره عثمان به محاصره در افتادند*
و آنها که ضربه های گستاخانه زده بودند ضربه های کاری خوردند
از این کیفرها چشم ها روشن گشت و دلها شادمان*
و هر انتقامجوئی چون به مقصود رسد شادمان میگردد.» «1»

  الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 224

متن عربی

37- حدیث المهاجرین و الأنصار

1-

من کتاب کتبه مولانا أمیر المؤمنین إلی معاویة: «زعمت أنّک إنّما أفسد

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 224

علیک بیعتی خفری بعثمان، و لعمری ما کنت إلّا رجلًا من المهاجرین، أوردت کما أوردوا و أصدرت کما أصدروا، و ما کان اللَّه لیجمعهم علی ضلال، و لا لیضربهم بالعمی، و ما أمرت فلزمتنی خطیئة الأمر، و لا قتلت فأخاف علی نفسی قصاص القاتل» «5».

2- روی البلاذری، عن المدائنی، عن عبد اللَّه بن فائد أنّه قال: نظر ثابت بن عبد اللَّه بن الزبیر إلی أهل الشام فقال: إنّی لأُبغضهم. فقال سعید بن خالد بن عمرو ابن عثمان: تبغضهم لأنّهم قتلوا أباک. قال: صدقت، قتل أبی علوج الشام و جفاته و قتل جدّک المهاجرون و الأنصار.

أنساب البلاذری «6» (5/195، 372).

3- قال ابن قتیبة فی الإمامة و السیاسة «7» (1/92): ذکروا أنّ أبا هریرة و أبا الدرداء «8» قدما علی معاویة من حمص و هو بصفّین، فوعظاه و قالا له: یا معاویة علام تُقاتل علیّا؟ و هو أحقّ بهذا الأمر منک فی الفضل و السابقة. لأنّه رجل من المهاجرین الأوّلین السابقین بالإحسان، و أنت طلیق، و أبوک من الأحزاب. أما و اللَّه ما نقول لک

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 225

أن تکون العراق أحبّ إلینا من الشام، و لکنّ البقاء أحبّ إلینا من الفناء، و الصلاح أحبّ إلینا من الفساد، فقال: لست أزعم أنّی أولی بهذا الأمر من علیّ، و لکنّی أُقاتله حتی یدفع إلیّ قتلة عثمان. فقالا: إذا دفعهم إلیک ما ذا یکون؟ قال: أکون رجلًا من المسلمین، فأتیا علیّا، فإن دفع إلیکما قتلة عثمان جعلتها شوری. فقدما علی عسکر علیّ، فأتاهما الأشتر، فقال: یا هذان إنّه لم ینزلکما الشام حبّ معاویة، و قد زعمتما أنّه یطلب قتلة عثمان، فعمّن أخذتما ذلک فقبلتماه، أ عمّن قتله؟ فصدّقتموهم علی الذنب کما صدّقتموهم علی القتل؟ أم عمّن نصره؟ فلا شهادة لمن جرّ إلی نفسه، أم عمّن اعتزل إذ علموا ذنب عثمان و قد علموا ما الحکم فی قتله؟ أو عن معاویة و قد زعم أنّ علیّا قتله؟ اتّقیا اللَّه، فإنّا شهدنا و غبتما، و نحن الحکّام علی من غاب. فانصرفا ذلک الیوم.

فلمّا أصبحا أتیا علیّا، فقالا له: إنّ لک فضلًا لا یدفع، و قد سرت مسیر فتی إلی سفیه من السفهاء، و معاویة یسألک أن تدفع إلیه قتلة عثمان، فإن فعلت ثمّ قاتلک کنّا معک. قال علیّ: «أ تعرفانهم؟» قالا. نعم. قال: «فخذاهم»

، فأتیا محمد بن أبی بکر و عمّار بن یاسر و الأشتر، فقالا. فخرج إلیهما أکثر من عشرة: أنتم من قتلة عثمان و قد أُمرنا بأخذکم آلاف رجل، فقالوا: نحن قتلنا عثمان. فقالا: نری أمراً شدیداً ألبس علینا الرجل.

فانصرف أبو هریرة و أبو الدرداء إلی منزلهما بحمص. فلمّا قدما حمص لقیهما عبد الرحمن بن عثمان «1»، و سأل عن مسیرهما، فقصّا علیه القصّة، فقال: العجب منکما إنّکما من أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، أما و اللَّه لئن کففتما أیدیکما ما کففتما ألسنتکما،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 226

أ تأتیان علیّا و تطلبان إلیه قتلة عثمان؟ و قد علمتما أنّ المهاجرین و الأنصار لو حرّموا دم عثمان نصروه و بایعوا علیّا علی قتلته، فهل فعلوا؟ و أعجب من ذلک رغبتکما عمّا صنعوا و قولکما لعلیّ: اجعلها شوری و اخلعها من عنقک! و إنّکما لتعلمان أنّ من رضی بعلیّ خیر ممّن کرهه، و أنّ من بایعه خیر ممّن لم یبایعه، ثمّ صرتما رسولی رجل من الطلقاء لا تحلّ له الخلافة. ففشا قوله و قولهما، فهمّ معاویة بقتله، ثمّ راقب فیه عشیرته.

و فی لفظ ابن مزاحم من کتاب صفّین «1» (ص 213): خرج أبو أمامة الباهلی و أبو الدرداء «2»، فدخلا علی معاویة و کانا معه فقالا: یا معاویة علام تقاتل هذا الرجل؟ فو اللَّه لهو أقدم منک سلماً، و أحقّ بهذا الأمر منک، و أقرب من النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم، فعلام تقاتله؟ فقال: أُقاتله علی دم عثمان، و أنّه آوی قتلته؛ فقولوا له: فلیقدنا من قتلته، فأنا أوّل من بایعه من أهل الشام. فانطلقوا إلی علیّ فأخبروه بقول معاویة، فقال: «هم الذین ترون»، فخرج عشرون ألفاً أو أکثر مسربلین فی الحدید لا یُری منهم إلّا الحدق فقالوا: کلّنا قتله، فإن شاءوا فلیروموا ذلک منّا.

4- مرّ فی صفحة (139) من حدیث أبی الطفیل قول معاویة له: أ کنت ممّن قتل عثمان أمیر المؤمنین؟ قال: لا، و لکن ممّن شهده فلم ینصره، قال: و لم؟ قال: لم ینصره المهاجرون و الأنصار. الحدیث، فراجع.

5- قال شعبة: ما رأیت رجلًا أوقع فی رجال أهل المدینة من القاضی أبی إسحاق سعد- بن إبراهیم بن عبد الرحمن بن عوف المدنی الزهری المتوفّی سنة (125)- ما کنت أرفع له رجلًا منهم إلّا کذّبه، فقلت له فی ذلک، فقال: إنّ أهل المدینة قتلوا عثمان.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 227

تاریخ ابن عساکر «1» (6/83).

6- ذکر ابن عساکر فی تاریخه «2» (7/319) قال: کان أبو مسلم الخولانی التابعی فی المدینة، فسمع مکفوفاً یقول: اللّهمّ العن عثمان و ما ولد، فقال: یا مکفوف أ لعثمان تقول هذا؟ یا أهل المدینة کنتم بین قاتل و خاذل فکلّا جزی اللَّه شرّا، یا أهل المدینة لأنتم شرّ من ثمود، إنّ ثمود قتلوا ناقة اللَّه و أنتم قتلتم خلیفة اللَّه، و خلیفة اللَّه أکرم علیه من ناقته.

قال الأمینی: غایتنا الوحیدة فی نقل هذا الحدیث إیقاف الباحث علی موقف الصحابة من أهل المدینة و أنّهم کانوا بین قاتل و خاذل، و أمّا رأی أبی مسلم الخولانی فیهم فتعرف جوابه من قول الأشتر قبیل هذا.

7-

قال الواقدی فی إسناده: لمّا کانت سنة أربع و ثلاثین کتب بعض أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إلی بعض یتشاکون سیرة عثمان و تغییره و تبدیله، و ما الناس فیه من عمّاله و یکثرون علیه و یسأل بعضهم أن یقدموا المدینة إن کانوا یریدون الجهاد، و لم یکن أحد من أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یدفع عن عثمان و لا یُنکر ما یقال فیه إلّا زید ابن ثابت، و أبو أُسید الساعدی، و کعب بن مالک، و حسان بن ثابت الأنصاری، فاجتمع المهاجرون و غیرهم إلی علیّ فسألوه أن یکلّم عثمان و یعظه، فأتاه فقال له: «إنّ الناس ورائی قد کلّمونی فی أمرک، و و اللَّه ما أدری ما أقول لک، ما أعرّفک شیئاً تجهله، و لا أدلّک علی أمر لا تعرفه، و إنّک لتعلم ما نعلم، و ما سبقناک إلی شی ء فنخبرک عنه، لقد صحبت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و سمعت و رأیت مثل ما سمعنا و رأینا، و ما ابن أبی قحافة و ابن الخطّاب بأولی بالحقّ منک، و لأنت أقرب إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم رحماً، و لقد نلت من صهره ما لم ینالا، فاللَّه اللَّه فی نفسک، فإنّک لا تُبصّر من عمی،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 228

و لا تُعلّم من جهل» فقال له عثمان: و اللَّه لو کنت مکانی ما عنّفتک و لا أسلمتک و لا عتبت علیک إن وصلت رحماً «1» و سددت خلّة، و آویت ضائعاً، و ولّیت من کان عمر یولّیه، نشدتک اللَّه أ لم یولّ عمر المغیرة بن شعبة و لیس هناک؟ قال: نعم. قال: فلم تلومنی إن ولّیت ابن عامر فی رحمه و قرابته؟ قال علیّ: «سأخبرک أنّ عمر بن الخطّاب کان کلّ من ولّی فانّما یطأ علی صماخه إن بلغه عنه حرف جلبه، ثمّ بلغ به أقصی الغایة، و أنت لا تفعل، ضعفت و رفقت علی أقربائک»، قال عثمان: هم أقرباؤک أیضاً. فقال علیّ: «لعمری إنّ رحمهم منّی لقریبة و لکن الفضل فی غیرهم» قال: أ وَ لم یولّ عمر معاویة؟ فقال علیّ: «إنّ معاویة کان أشدّ خوفاً و طاعة لعمر من یرفأ «2» و هو الآن یبتزّ الأُمور دونک و أنت تعلمها و یقول للناس: هذا أمر عثمان. و یبلغک فلا تُغیّر علی معاویة».

راجع «3»: الأنساب للبلاذری (5/60)، تاریخ الطبری (5/97)، الکامل لابن الأثیر (3/63)، تاریخ ابی الفداء (1/168)، تاریخ ابن خلدون (2/391).

8- أخرج ابن سعد فی طبقاته «4» (3/47) طبع لیدن عن مجاهد، قال: أشرف عثمان علی الذین حاصروه فقال: یا قوم لا تقتلونی فإنّی والٍ و أخ مسلم- إلی أن

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 229

قال-: فلمّا أبوا قال: اللّهمّ احصهم عدداً، و اقتلهم بدداً، و لا تُبقِ منهم أحداً. قال مجاهد: فقتل اللَّه منهم من قتل فی الفتنة، و بعث یزید إلی المدینة عشرین ألفاً فأباحوا المدینة ثلاثاً یصنعون ما شاءوا لمداهنتهم.

و قال حسان بن ثابت فیمن تخلّف عن عثمان و خذله من الأنصار و غیرهم، و أعان علی قتله من أبیات له:

          خذلته الأنصار إذ حضر المو             ت و کانت ولاته الأنصارُ «1»

             من عذیری من الزبیر و من طل            – حة إذ جا أمرٌ له مقدارُ «2»

             فتولّی محمد بن أبی بکرٍ             عیاناً و خلفه عمّارُ

             و علیُّ فی بیته یسأل النا             س ابتداءً و عنده الأخبارُ

             باسطاً للذی یرید یدیه             و علیه سکینةٌ و وقارُ «3»

و قال حمید بن ثور أبو المثنّی الهلالی فی قتل عثمان، کما فی تاریخ ابن عساکر «4» (4/458):

          إنَّ الخلافةَ لمّا أُظعِنت ظعنت             من أهل یثرب إذ غیرَ الهدی سلکوا

             صارت إلی أهلها منهم و وارثها             لمّا رأی اللَّهُ فی عثمانَ ما انتهکوا

             السافکی دمَه ظلماً و معصیةً             أیَّ دمٍ لا هُدوا من غیّهم سَفکوا

             و الهاتکی سترَ ذی حقٍّ و محرمةٍ             فأیَّ شرٍّ علی أشیاعهم هتکوا

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 9، ص: 230

         و الخیلُ عابسةٌ نضج الدماء بها             تنعی ابن أروی علی أبطالها الشککُ

             من کلِّ أبیض هندیّ و سابغةٍ             تغشی البنان لها من نسجها حبکُ

             قد نال جلّهمُ حصرٌ بمحصرةٍ             و نال فتّاکهم فتکٌ بما فتکوا

             قرّت بذاک عیونٌ و اشتفین به             و قد تقرُّ بعین الثائر الدرکُ