اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۷ اسفند ۱۴۰۲

نقد کتاب «انصاف عثمان» نوشته محمد جاد المولی

متن فارسی

کتاب « انصاف عثمان » ، نوشته محمد جاد المولى و بی انصافی هایش

این کتاب از سراب فریبنده تر است و اثرى از انصاف در آن نیست. زنجیره اى از روایات تاریخى ساختگى و دستبرد خورده را بهم بسته و نامش را تحقیق تاریخى دقیق و منصفانه گذاشته است. با وجود این درمقدمه کتابش می گوید : ” زندگانى عثمان و تاریخ عصر او و انقلابى را که علیه او شده مورد تحقیق و بررسى قرار داده ام و از روایات دروغین تاریخى پرهیز نمودم و آنچه را مایه درس و عبرت بود مد نظر قرار دادم و علل اصلى هر واقعه را هر چند شبهناک و پیچیده بود پى جستم و بر نمودم. به نوشته مورخان اکتفا ننمودم بلکه نظر از نوشته آنان دورتر بردم و شخصیت وى را تحلیل و تشریح کردم و رابطه اش را با انقلابى که علیه وى رخ داده مشخص ساختم و احوال مسلمانان را بررسى کردم که به آسایش و ثروت دست یافته بودند و گام به هر سرزمین و دیار نهاده و با اقوام غیر عرب درآمیخته و خلق و خوى آنان را گرفته بودند، و نیز احوال قریش را و چند دستگى و کشمکشى را که میانشان بر سر ریاست و به دست گرفتن قدرت پدید آمده بود و رابطه آن را به تعدى و شورشى که علیه خلیفه صورت گرفت بیان داشتم، و آشوبى را که دشمنان عثمان و اسلام در استانها به پا کرده بودند تشریح نمودم و وقایع را از یکدیگر تفکیک و متمایز ساختم تا علل معین آن آشوب بدست آمد. از این هم غافل نماندم که خرده هائى را که بر عثمان گرفته اند به شرح آورم و در حق وى انصاف دهم که کجا و در کدامین موارد بی گناه بوده است. عثمان حق دارد که براى خود و عصرش بررسى وافى شود و دهها کتاب به این زمینه اختصاص یابد، زیرا وى خلیفه اى است که حقش پایمال گشته و درباره اش بناحق قضاوت شده است با وجودی که در ایمان به اسلام پیش قدم بوده و فضائل و کارهاى نیکو از او بروز کرده و دوره اش دوره انتقال و تزلزل و انقلاب سیاسى و اجتماعى بوده است.

گرچه جانب احتیاط و دقت را گرفته و از لغزشها خویش را پائیده ام باز ممکن است دچار خطا و لغزش شده باشم. با این همه کوشش فکرى خود را تا توانسته ام بکار برده ام تا نظرى صائب ارائه کنم. امیدوارم در ترسیم تصویرى روشن از این دوره تاریخ اسلامى که آکنده از درس و پند و عبرت است توفیق یافته باشم. و خدا مددکار است. ” این الفاظى و عبارت پردازى است و دم زدنش از حسن نیت و علاقه به موفقیت علمى . لکن پاى گردآورى روایات تاریخى و تالیف که رسیده مثل خار کنى عمل کرده که در شب از هر چه یافته بنه اى فراهم کرده باشد و بدون اینکه در سند و متن روایات دقت و سنجشى به عمل آورد به هر چه رسیده تکیه زده و استناد جسته تا نظرى تعبیه کرده است، نه سره از ناسره جدا کرده و در شناخت مفهوم حقیقى اسناد تاریخى همت یا درایتى نموده است، نه حدیث شناس بوده تا بتواند به روایت صحیح و مسلم دست یابد و از مجعولات با آب و تاب بپرهیزد و نه بصیرتى داشته تا به نیرنگ هائى که در تاریخ به کار رفته پى برد و نه علمى که پایش را بر طریق مستقیم وصول به حقیقت جدید استوار دارد. همینطور در بافته ها و جعلیاتى که طبرى و دیگران نوشته اند لولیده و آنها را اصول مسلم پنداشته و وحى منزل . فضائلى را که اموى نسبان یا اموى مسلکان براى وابستگان خویش جعل کرده اند راست شمرده و در اظهار نظر بر آنها اعتماد نموده است. گرچه خیلى تلاش کرده و فکرش را بکار انداخته متاسفانه به نتیجه مطلوب نرسیده است و از این مرحله از تاریخ اسلامى تصویرى ساخته است تیره و تار با خطوطى به هم ریخته و رنگ هائى به هم آویخته، تصویرى تهى از هر گونه پند و درس و عبرت آموزى . سخن درباره عبد الله بن سبا را به درازا کشانده و همه آن شورشها و کشمکشها را زیر سر او دانسته و پنداشته فکر مخالفت با عثمان را او طرح ریخته و در شهرها پراکنده است تا اکثریت اصحاب پیامبر “ص” به بانگ شعار آن بدعت گزار خیره راى به تحریک و تلاش افتاده اند و سر به نیرنگ آن یهودى گستاخ آشوب گر سپرده اند. می نویسد : ” در این هنگام عبد الله بن سبا به آن پیرمرد زاهد “یعنى ابوذر” راه می یابد و افکارش را در انجمن و جلسات او مطرح می سازد و او را در مورد حکومت مى فریبد و علیه توانگران بر می انگیزد و بنا می کند به این وسوسه که ابوذر، از معاویه تعجب نمی کنى که می گوید : ثروت، مال خدا است، و همه چیز مال خدا است ؟ پندارى می خواهد به خود اختصاص دهد و از مسلمانان سلب کند و نام مسلمانان را از بین ببرد. بدینگونه ابوذر به راه تبلیغ براى یک سوسیالیسم افراطى افتاد. توانگران را مجبور می کرد به فقیران کمک کنند و از ثروتشان به نفع آنان چشم بپوشند. از احسانى که اسلام گفته به فقیران بکنید وسیله اى ساخت براى سلب دارئى توانگران. در حالیکه مقصود اسلام این نیست که ثروت توانگران را از چنگشان بدر کند، بلکه خداى متعال می فرماید : و کسانى که در دارائیشان حقى معین براى گدا و محروم هست. و این علاوه بر زکات است. ” در جاى دیگر می نویسد : ” عمار یاسر به مصر رفت. مردم مصر از استاندارشان ناراضى بودند و هر نسبتى به او می دادند . پیروان ابن سبا با مهارت وزرنگى توانستند عمار را با سخنان دروغین و فریبنده گول بزنند. علاوه بر این عمار خودش کینه اى از عثمان در دل داشت زیرا وقتى با عباس بن عتبه بن ابى لهب مشاجره کرده و به هم بد زبانى نموده بودند قانون الهى را در مورد عمار اجرا کرده بود به همین جهت عمار یاسر از مصر نزد عثمان برنگشت و مشاهدات خود را در آن سامان به وى گزارش نداد و به پیروان عبد الله بن سبا ملحق شد. “

این یک صفحه از تاریخى است که آن استاد نوشته است و پاره اى از تصویر روشن و دقیقى که موفق به ترسیم آن گشته است. این همان پند و درس عبرت آموزى است که در نظر داشته و مقصودش بوده است. خواننده عزیز آیا متوجه است که این وراج یاوه سرا از کدام ابوذر و عمار حرف می زند که چنین گستاخانه و بى مطالعه و حساب نشده حرف می زند و حرف دهنش را نمی فهمد؟ معلوم نیست این مرد چرا وارد بحث هاى مشکل و مهم و خطرناکى شده که محققان تیزبین و مو شکاف و ناقدان زیرک در آن سرگشته اند؟ چرا با همه کم اطلاعى و بى خبریش از احوالات رجال و قدر و منزلت قهرمانان امت و بدون این که به روحیات و شخصیت برترین انسانها و اصحاب پاکدامن و شریف پى برده باشد و بداند که تا چه پایه دیندار بوده اند به بررسى تاریخ حیاتشان همت گماشته است؟ و چگونه با همه بى بهرگیش از حدیث شناسى و دین شناسى و علم تاریخ وارد این گونه مباحث و موضوعات شده است؟

مى بینیم دامن بالا زده و کمر به دفاع از افراد مورد نظر خویش بسته و در این کار از تهمت زدن و آلودن دامن پاک اصحاب عادل و راست رو ابائى ننموده است. در جلد هشتم روایت آن مرد در حق ابوذر را بررسى کرده و نشان دادیم ساختگى است و آنها که از قولشان نقل شده است و اسمشان در سند آمده کسانى هستند که اهل فن حدیث و تاریخ بى اعتبارشان می شمارند ، و در این جلد سخن قطعى درباره شان گفتیم و در گفتارى که به عنوان عمار یاسر داشتیم ثابت کردیم که او هرگز به مصر نرفته است، و روایتى که استاد به آن استناد کرده بى پایه است. وانگهى عمار یاسر برتر از این است که به خاطر اجراى حکم خدا و قانون جزاى اسلام کینه کسى را به دل بگیرد. آیا این نویسنده که قرآن در اختیار داشته نظرش را با آیه اى که در حق عمار یاسر فرود آمده مطابقت داده و سنجیده است یا نه؟ آیا پیش از اتخاذ نظر و راى در حق عمار هیچ به فرمایشات پیامبر گرامى اندیشیده است که ” عمار از سر تا قدمش آکنده از ایمان است “، ” عمار با حق “یعنى اسلام” است وحق “یا اسلام” با او است و عمار بهر سو که حق بگردد می گردد “، ” عمار هر گاه میان دو کار مخیر شود حتما آن را که به هدایت “و راه راست دین” نزدیکتر باشد بر می گزیند ” و بسیار فرمایشات دیگر که زینت بخش همین جلد ساختیم و آن روایات جعلى و یاوه ها را به زباله دان مى افکند؟

وى در تبرئه عثمان حرف هاى مختصر ولى گنده زده است، حرف هائى که دسائس غرض ورزان و تحریف گرانى را که حقایق تاریخى را مسخ کرده اند در لابلاى خود دارد. این دسائس تبهکارانه که علیه حقایق تاریخى و به قصد تحریف و مسخ آن صورت گرفته است فقط آدم بى اطلاع و بی سواد را می تواند بفریبد و تنها نویسندگان ناشى و تازه پا ممکن است به دام آن بیفتند و حقائق را وارونه بپندارند، چنانکه همین ” استاد ” به دامش افتاده است. می نویسد : ” حقیقت مسلم این است که ولید در سال 25 هجرى یعنى اولین سال حکومت عثمان – به استاندارى تعیین شده است، و ناقدان و مورخان بر این متفقند که عثمان در شش ساله اول حکومتش مورد هیچگونه انتقاد و حمله اى قرار نگرفته است زیرا در پى مصلحت عمومى بوده و مقامات را به افراد لایق مى سپرده و میان خویشاوند و غیر خویشاوندش فرقى در این کار نمی گذاشته است “.

ادعاى دروغین اجماع و اتفاق نظر و هم داستانى کارى است که این جماعت نسل اندر نسل و در طول قرون مرتکب شده اند. کتاب هاى فقه و علم کلام و حدیث و تاریخ پر است از ادعاى اجماع و اتفاق نظر هر که در کتاب « المحلى » اثر ابن حزم اندلسى یا کتاب « الفصل فى الملل و النحل » او و ” منهاج السنه ” ابن تیمیه، و ” البدایه و النهایه ” ابن کثیر تاملى نماید صدها اجماع ادعائى و دروغین خواهد یافت. این نویسنده دنباله رو آن آقایان است آنها که امانتدار گنجینه هاى علم و دینند او فکر نکرده روزى محققى حسابرس و دادگر و حق پو فرا رسیده و به حساب ادعاى اجماعش خواهد رسید، یا فکر این را می کرده ولى اعتنائى به عواقب کارش نمى نموده است.

از او مى پرسیم : چطور انتصاب ولید به استاندارى در سال 25 هجرى مطلبى است مورد اجماع و اتفاق مورخان؟ حال آن که این مطلب فقط در یک روایت آمده و آن هم روایت ” سیف بن عمر ” است چنانکه طبرى گفته و آن روایت را در تاریخش ثبت نموده و نادرست خوانده است. و ابن اثیر در تاریخ الکامل به دیگرى نسبت داده است. از طرفى ” سیف بن عمر ” را در جلد هشتم معرفى و ثابت نموده ایم که سست روایت است و متروک و مطرود و از درجه اعتماد ساقط، و دروغ ساز، و متهم به زندقه. اطمینان مورخان بر این است که انتصاب ولید به استاندارى کوفه درسال 26 صورت گرفته است. وانگهى کجا سال 25 هجرى سال اول حکومت عثمان بوده است، در حالیکه عمر دراواخر ذیحجه سال 23 مرد و سه روز بعد با عثمان بیعت شد. بنابراین اولین سال حکومت عثمان سال 24 بوده است. وانگهى نه تنها همه ناقدان و مورخان بلکه حتى یک ناقد یا مورخ نمی تواند جرات این حرف را به خود بدهد که شش ساله اول حکومت عثمان بدون هیچ خطا و خلافى سپرى شده است. صفحات تاریخ حکومتش در آن سالها را خلافکاری هایش سیاه کرده است. حتى از نخستین روزى که به مسند حکومت نشست و شروع کرد به لولیدن در میان اصطبل و چراگاهش، پیوسته مى لغزید و به منجلاب خلاف و انحراف از اسلام مى غلتید، مثلا :

1 – به محض رسیدن به حکومت از اجراى قانون جزاى اسلام در حق عبید الله بن عمر سر باز زد، و او جنایت وحشتناکى مرتکب شده بود و هرمزان و جفینه و دختر ابو لولوه را بناحق کشته بود، و همه مهاجران و انصار متفق بودند که باید قصاص شود و یک صدا عثمان را به پیروى از قرآن و سنت و اجراى حکم اعدام پسر عمر وا می داشتند. در آن میان عمرو عاص او را اغوا کرد و از اجراى حکم اعدام بازداشت تا خون آن بی گناهان به هدر رفت، و این نخستین نقض قانون اسلام بود که عثمان در نخستین روز حکومتش مرتکب گشت.

2 – به محض این که خلیفه شد و از منبر بالارفت در جائى از منبر نشست که رسول خدا”ص” مى نشست و ابوبکر و عمر ننشسته بودند. ابوبکر یک پله پائین تر مى نشست و عمر یک پله پائین تر از محل ابوبکر . مردم در این خصوص بناى صحبت را گذاشتند و بعضى گفتند: امروز شر پدیدار گشت.

3 – وقتى به خلافت رسید حکم بن ابى العاص را که پیامبر گرامى تبعید و لعنت کرده بود از تبعیدگان به مدینه باز آورد و تا آخر عمر در آنجا بود. باز گرداندن وى از تبعید از جمله کارهائى بود که بر عثمان عیب گرفتند.

4 – در سال 25 سعد بن ابى وقاص را-  که از ده نفرى است که می گویند مژده بهشت یافته اند-  از استاندارى برکنار کرد و ولید بن عقبه را بجاى او گماشت و در سالهاى 25 و 26 به دین مقام بود. و این در صدر انتقاداتى است که به او وارد گشته. سپس همین استاندار شراب خورد و واجب آمد که حد بر او جارى شود ولى خلیفه از اجراى قانون جزاى اسلام در حق استاندار خویش خوددارى کرد.

5 – ولید چون در مقام استاندارى به کوفه آمد از عبد الله بن مسعود که متصدى خزانه کوفه بود مبلغى از خزانه قرض گرفت. عثمان این قرض را به او بخشید. به عثمان اعتراض کردند. عثمان از اعتراض عبد الله بن مسعود عصبانى شد و او را از مقامش برکنار کرد و حقوقى را که به عنوان یک مجاهد از خزانه عمومى داشت مدت چهار سال قطع کرد یعنى تا هنگام مرگش، و گفتگوها و ماجراها در همین زمین میان او و عثمان رخ داده که در همین جلد آوردیم.

6 – چنانکه در تاریخ ابن کثیر آمده در اوائل حکومتش اذان سومى را در نماز جمعه بدعت گذاشت که آن را در جلدهشتم به شرح آورده و بررسى کردیم.

7 -در سال 26 هجرى خواست مسجد الحرام را وسیع تر سازد. خانه عده اى را خرید. اما عده اى حاضر نشدند منزل خویش را بفروشند. به دستور عثمان خانه هایشان را خراب کرده قیمت آن را از خزانه پرداختند. فریاد اعتراض علیه عثمان برآوردند، دستور داد آنها را زندانى کنند و پرخاش کرد: از بس ملایمت نشان داده ام اینطور پر رو و گستاخ شده اید.

8 – خمس غنائمى را که در دومین لشکرکشى به آفریقاى شمالى بدست آمده بود و به خزانه عمومى تعلق می گرفت بعنوان هدیه اى به مروان بن حکم بخشید. این از مهم ترین جنایات و گناهان عثمان شمرده می شود، و در سال 27 هجرى مرتکب گشته است.

9 – در سال 29 به حج رفت و در جائى که نماز را باید شکسته مى خواند تمام خواند. این را ابن کثیر در تاریخش آورده، و ما در جلد هشتم از این بدعت سخن گفتیم.

10 – خمس غنائمى را که در اولین لشکرکشى افریقاى شمالى به دست آمده بود و به خزانه عمومى تعلق می گرفت به عبد الله بن سعد بن ابى سرح بخشید.

از اینگونه خلافکاری ها و خطاها و بدعت ها در شش ساله اول حکومتش بسیار سر زده است که بخاطر آن مورد انتقاد و اعتراض قرار گرفته. از همان روزهاى اول گوش به نصیحت و ارشاد و نهى از منکر مردم و اصحاب پیامبر “ص” نمی داده بلکه هر کس را زبان به انتقاد و ارشادش می گشوده و ضرورت اجراى احکام خدا و حقوق ستمدیدگان را متذکر میشده تحت تعقیب قرار میداده و می زده و اهانت و زندانى می کرده است . درآمد عمومى و مقامات دولتى را به خویشاوندان امویش مى سپرده و خیال می کرده مشکلات امور به دست آنان حل مى شود، تا جریان اجتماعى امر به معروف و نهى از منکر شدت و دامنه یافته و سراسر کشور را در برگرفته است و اختلاف و تضاد ملت و اصحاب پیامبر “ص” از یکسو با عثمان و قبیله امویش و شرکاء غارت گرش از سوى دیگر فزونى یافته و به محاصره و کشتنش انجامیده است.

گمان می کنم با پیشرفت فرهنگى مصر برخى از مصریان که از جدیت پیشینیان خویش در مبارزه با عثمان و اعضاى دولتش و از همتى که در این میدان بروز داده اند احساس شرم سازى می نموده اند براى این که آن لکه ننگ را از دامن ملیت خویش بزداید و از کرده مصریان انقلابى قدیم پوزش بنمایند توسط اساتید دانشگاهى خویش به تالیف و نگارش درباره عثمان برخاسته اند تا فضائل و خدماتى برایش تعبیه کنند و او را منزه و پاک و با منزلت بنمایند. اما آیا با این کتابهاى مزخرف و خوش زرق و برق به مقصود خود رسیده اند؟ تنها مثل هواخواهان قدیمى عثمان یک کار کرده اند و آن این که بعنوان توبه و پاک کردن گناه سابق گناه تازه اى مرتکب گشته اند اینها تالیف و کتاب را وسیله بیان و تعلیم حقیقت نمیدانند بلکه وسیله اى می شمارند براى برآوردن اغراض و مطامع شخصى با جمعى، و این پندارى نارواست .

( الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب ج 9 ص 350 )

متن عربی

کتاب: إنصاف عثمان

تألیف الأستاذ محمد أحمد جاد المولى بک:

هذا الکتاب أخدع من السراب، صفر من شواهد الإنصاف، شرجه الأستاذ من سلسلة أخبار مدسوسة و روایات مختلقة، و إن درس هو بزعمه تاریخ عثمان دراسة الحذر منها فقال فی دیباجته (ص 4): درسنا تاریخ عثمان و عصره و الثورة علیه دراسة الحذر من الأخبار المدسوسة، الیقظ لمواطن العبرة، المرجع کلّ حدث إلى

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 350

بواعثه الأصلیّة و إن رانت علیها الشبهات.

و لم نکتف بما قال المؤرخون، بل مددنا بصرنا إلى أبعد من ذلک، فحلّلنا شخصیّته، و بینّا ما لها من صلة بالثورة علیه، و درسنا حال المسلمین و قد نعموا بالراحة و الثراء و انساحوا فی الأصقاع یخالطون الأعاجم و یصهرون إلیهم و یتخلّقون بعاداتهم، و حال قریش و ما انتابها من تفرّق و تنازع على الرئاسة، و بینّا صلة ذلک بالتجنّی على الخلیفة، و جلونا الفتنة التی أرّثها فی الأمصار أعداء عثمان و أعداء الإسلام، و نخلنا ذلک کله و صفّیناه، و استخلصنا منه الأسباب الصریحة للفتنة.

و لم نغفل أن نعرض لما أُخذ على عثمان، و لا أن ننتصف له حیث یستحقّ الإنصاف.

و من حقّ عثمان أن تُخصّص لدراسته و دراسة عصره عشرات الکتب، فإنّه الخلیفة المهضوم الحقّ، المظلوم فی الحکم علیه، على ما له من سابقة و فضل و إصلاحات، و عصره عصر انتقال و اضطراب و ثورات سیاسیّة و اجتماعیّة.

و نحن و إن بالغنا فی الإحاطة و توقّی الزلل عرضة للتقصیر، و لکنّا اجتهدنا رأینا، فنرجو أن نکون قد وُفّقنا لإبراز صورة واضحة لهذه الحقبة من تاریخ المسلمین ففیها عظات و عبر. و اللَّه المستعان. انتهى.

هذه لُفاظته، و هذا حسن طویّته و حرصه على النجاح، غیر أنّک تجده فی جمعه و تألیفه کحاطب لیل رزم فی حزمته کلّ رطب و یابس، و جاء یخبط خبط عشواء من دون أیّ فحص و تنقیب، لا یفقه و لا ینقه، لا یستصحب درایة فی الحدیث توقفه على الصحیح الثابت، و تعرّفه الزائف البهرج، و لا بصیرة تمیّز له الحوّ من اللوّ «1»، و لا علماً ناجعاً یجعجعه و یهدیه إلى الفوز و النجاح، و لا فقهاً ینجیه من غمرات تلکم المعارک الوبیلة، و لا تثبّتاً یُرشده إلى ما یُنقذه من تلکم التلبیسات الملتویة، جوّل فی مضمار تلکم الطامّات التی جاء بها الطبری و غیره و حسبها أصولًا مُسلّمة، و استند فی آرائه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 351

إلى فضائل مفتعلة نتاج أیدی الأمویّین نسباً و نزعة، و من المأسوف علیه جدّا أنّه أکدى و إن اجتهد رأیه، و لم یظفر بأمله و إن بالغ فی الإحاطة بزعمه، و أبرز لهذه الحقبة من تاریخ المسلمین صورة معقّدة معضلةً تخلو عن کلّ عظة و عبرة.

بسط القول فی عبد اللَّه بن سبأ و عزا إلیه کل تلکم المعامع و الثورات، و حسبه مادّة الفکرة الناقمة على الخلیفة و أساسها الوحید فی البلاد، و رأى معظم الصحابة أتباع نعرات ذلک المبتدع الغاشم، و طوع تلبیس ذلک الیهودیّ المهتوک، قال فی (ص 42): عند ذلک یجد ابن سبأ منفذاً إلى هذا الشیخ الزاهد- یعنی أبا ذر- فی عرض الدنیا فینشر آراءه فی مجلسه و یغریه بالحکومة و یحرّضه على الأغنیاء، و صار یقول له: یا أبا ذر ألا تعجب لمعاویة یقول: المال مال اللَّه، ألا کلّ شی‏ء للَّه؟ کأنّه یرید أن یحتجنه دون المسلمین و یمحو اسم المسلمین. ظلّ أبو ذر یدعو إلى الاشتراکیّة المتطرّفة بإرغام الأغنیاء أن یساعدوا الفقراء و یترکوا أموالهم لهم، و اتّخذ برّ الإسلام بالفقراء سبیلًا إلى ذهاب المال من أربابه، و ما قصد الإسلام هذا بل کما قال اللَّه تعالى: (وَ الَّذِینَ فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ* لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ‏) «1». زیادة على الزکاة الشرعیّة. إلخ.

و قال فی (ص 61): أمّا عمّار فقد توجّه إلى مصر و کان حاکمها مُبغَضاً من المصریّین لا یجدون حرجاً فی رمیه بکلّ نقیصة، و استطاع أتباع ابن سبأ بحذقهم و مهارتهم فی ذلک المکفهر أن یخدعوه بزخرف القول و زوره، و کان مع هذا فی نفس عمّار شی‏ء من عثمان لأنّه نفّذ فیه حکم اللَّه لمّا تقاذف هو و العبّاس بن عتبة بن أبی لهب، و لهذا لم یعد إلى الخلیفة، و لم یطلعه على شی‏ء ممّا رأى، و مال إلى اتباع ابن سبأ. انتهى.

هذه صفحة من تلک الصورة الواضحة التی وفّق الأستاذ لإبرازها، هذه هی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 352

الغایة المتوخّاة التی بزعمه فیها عظات و عبر، هل یدری القارئ عن أیّ أبی ذر و عمّار یحدّث هذا الثرثار المجازف حتى لا یبالی بما یقول و لا یکترث لما أسرف فیهما من القول؟ و لست أدری لما ذا اقتحم الرجل فی هذه الأبحاث الغامضة الخطرة التی یتیه فیها الناقد البصیر؟ لما ذا اقتحم فیها مع ضئولة رأیه و جهله بأحوال الرجال و مقادیر أفذاذ الأُمّة، و عدم عرفانه نفسیّات خیرة البشر و صلحاء الصحابة و مبلغهم من الدین؟ لما ذا اقتحم فیها مع بعده عن درایة الحدیث، و علم الدین، و فقه التاریخ؟

تراه تشزّر و تعبّأ للدفاع عمّن شغفه حبّه بکل ما تیسّر له و لو بالوقیعة فی عدول الصحابة أو فی الصحابة العدول، و قد بینّا فی الجزء الثامن (ص 349) حدیث الرجل فی أبی ذر و أنّه موضوع عنعنه أُناس لا یعوّل علیهم عند مهرة الفنّ، و فصّلنا القول فی هذا الجزء فی حدیث عمّار و أنّه قطّ لم یتوجّه إلى مصر، و أنّ ما رکن إلیه الأستاذ لا یصحّ إسناده، و نحاشی عمّاراً عن أن یحمل ضغینة على أحد لإنفاذه حکم اللَّه فیه، و هل الأستاذ طبّق المفصل فی رأیه هذا و بین یدیه الذکر الحکیم و آیهِ النازلة فی عمّار؟ و فی صفحات الکتب

قول رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم: «ملئ عمّار إیماناً إلى أخمص قدمیه».

و قوله: «إنّ عمّاراً مع الحقّ و الحقّ معه، یدور عمّار مع الحقّ أینما دار».

و قوله: «ما خُیّر عمّار بین أمرین إلّا اختار أرشدهما»

إلى أحادیث أخرى مرّت فی هذا الجزء (ص 20- 28) تضادّ تلکم الخزعبلات.

و للأستاذ فی تبریر الخلیفة کلمات ضخمة موجزة فی طیّها دسائس مطمورة، و تمویه على الحقائق التاریخیة، یتلقّاها الدهماء بالقبول و لا یرى عن الصفح عنها مندوحة قال فی (ص 35): من المسلّم به أنّ الولید هذا عُیّن سنة (25) هجریة و هی السنة الأُولى من حکم عثمان، و قد أجمع الناقدون و المؤرّخون على أنّه لم یقع منه خلال الستّ سنوات الأُولى ما یسوّغ توجیه النقد إلیه، إذ کانوا یرون رائده تحرّی المصلحة العامة، و إسناد المناصب إلى الجدیرین بها لا فرق بین قریب و بعید. انتهى.

دعوى الإجماع و الاتّفاق و الإصفاق المکذوبة سیرة مطّردة عند القوم جیلًا بعد

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 353

جیل سلفاً و خلفاً، و کتب الفقه و الکلام و الحدیث و التاریخ مشحونة بهذه السیرة الممقوتة، و من أمعن النظر فی کتاب المحلّى لابن حزم، و کتابه الفصل فی الملل و النحل، و منهاج السنّة لابن تیمیّة، و البدایة و النهایة لابن کثیر، یجد مئات من الإجماعات المدّعاة المشمرجة، و الأستاذ اقتفى أثر أُولئک الأمناء على ودائع العلم و الدین و حذا حذوهم، کأنّه لم یکُ یحسب أن یأتی علیه یوم یناقشه قلم التنقیب الحساب، أو أنّه غیر مکترث لأیّ تبعة و مغبّة.

أنّى من المتسالم علیه تولیة الولید سنة (25)؟ و إن هو إلّا قول سیف بن عمر کما نصّ علیه الطبری فی تاریخه «1» (7/47) و زیّفه، و عزاه ابن الأثیر فی الکامل «2» إلى البعض، و قد عرّفناک سیفاً فی الجزء الثامن (ص 84) و أنّه: ضعیف متروک، ساقط، وضّاع، اتّهم بالزندقة، فالمعتمد عند المؤرّخین أنّ تولیة الولید کانت سنة (26).

ثمّ أنّى یصحّ کون السنة ال (25) هی السنة الأُولى من حکم عثمان؟ و إنّما توفّی عمر فی أواخر ذی الحجّة سنة (23) و بویع عثمان بعد ثلاثة أیّام من موت عمر، فالسنة الأُولى من حکم عثمان هی (24).

و أین و أنّى یسع لناقد أو مؤرّخ فضلًا عن إجماع الناقدین و المؤرّخین أن یحسب صفو الجوّ من بوائق عثمان و بوادره و نوادره خلال الستّ سنوات الأُولى، و هذه صفحات تاریخه فی تلکم السنین مسودّة بهنات و هنات؟ بل التاریخ سجّل له من أوّل یوم تسنّم عرش الخلافة، و قام نافجاً حضنیه بین نثیله و معتلفه، صرعة و عثرةً لا تُستقال، منها:

1- أبطل القصاص لمّا استُخلف و لم یقد عبید اللَّه بن عمر و قد أتى عظیماً و قتل الهرمزان و الجفینة و ابنة أبی لؤلؤة، و أجمع رأی المهاجرین و الأنصار على کلمة واحدة

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 354

یشجّعون عثمان على قتل ابن عمر أخذاً بالکتاب و السنّة، غیر أنّ عمرو بن العاص فتلهُ عن رأیه، فذهب دم أُولئک الأبریاء هدراً. و کانت أوّل قارورة کُسرت فی الإسلام بید عثمان یوم ولی الأمر.

2- لمّا استخلف صعد المنبر و جلس فی الموضع الذی کان یجلس فیه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم و لم یجلس أبو بکر و عمر فیه، و جلس أبو بکر دونه بمرقاة، و جلس عمر دون أبی بکر بمرقاة، فتکلّم الناس فی ذلک فقال بعضهم: الیوم ولد الشرّ «1».

3- ردّ الحکم بن أبی العاص طرید النبیّ الأقدس و لعینه إلى المدینة لمّا ولی الخلافة، و بقی فیها حتى لعق لسانه، و هذا الإیواء ممّا نُقم به على عثمان کما مرّ حدیثه فی (8/242، 254، 258).

4- ولّى الولید بن عقبة سنة (25، 26) و عزل سعد بن أبی وقّاص أحد العشرة المبشّرة، و کان هذا فی طلیعة ما نقموا على عثمان «2» ثمّ وقع ما وقع من الولید من شرب الخمر و تقاعد الخلیفة عن حدّه. راجع الجزء الثامن (ص 120- 125).

5- هبته الولید ما استقرض عبد اللَّه بن مسعود من مال المسلمین لمّا قدم الولید الکوفة و کان ابن مسعود على بیت المال، حتى نقم الخلیفة على ابن مسعود و عزله و حبس عطاءه أربع سنین إلى أن مات سنة (32) و جرى بینه و بین الخلیفة ما مرّ حدیثه فی هذا الجزء، و هذا ممّا أخذت الأُمّة خلیفتهم به.

6- زاد الأذان الثالث فی أولیات خلافته کما فی تاریخ ابن کثیر، و قد فصّلنا القول فی أُحدوثته هذه فی الجزء الثامن (ص 125- 128).

7- وسّع المسجد الحرام سنة (26) و ابتاع من قوم منازلهم، و أبى آخرون فهدم

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 355

علیهم و وضع الأثمان فی بیت المال، فصاحوا بعثمان فأمر بهم للحبس و قال: ما جرّأکم علیّ إلّا حلمی. راجع الجزء الثامن (ص 129).

8- أعطى خُمس الغنائم فی غزوة إفریقیة الثانیة مروان بن الحکم و هو من عمدة مآثم الخلیفة، و کان ذلک سنة (27) من الهجرة الشریفة. راجع (8/257- 260).

9- حجّ سنة (29) و أتمّ الصلاة فی مکان القصر فی عامه هذا کما فی تاریخ ابن کثیر «1» (7/154)، و هذه الأُحدوثة مرّت على تفصیلها فی (8/98- 119).

10- أعطى خُمس إفریقیة عبد اللَّه بن سعد بن أبی سرح فی غزوتها الأُولى. راجع الجزء الثامن (ص 279).

إلى بوادر و عثرات أخرى صدرت من الخلیفة خلال الست سنوات الأُولى کل منها یسوّغ توجیه النقد إلیه، و کان من أوّل یومه مهما قرع سمعه نقد ناقد أو نصح ناصح لا یصیخ إلیه، بل کان یؤاخذ من أغمز فیه، و یسومه سوء العذاب، و کان یُلقی العرى إلى بنی أُمیّة فی البلاد، و یفوّض إلیهم مقالید الأُمور، و یحسبه العلاج الوحید فی حلّ تلکم المشاکل، و تقصیر خُطى أُولئک الناقدین الآمرین بالمعروف و الناهین عن المنکر، حتى تمخّضت علیه البلاد و وعرت القلوب، و اتّسع الخرق على الراقع.

و فی ظنّی الغالب أنّ تقدّم ثقافة مصر الیوم هو الذی بعث أساتذتها إلى الإکثار فی التألیف حول عثمان و تدعیم فضائله و فواضله، و شططوا فی إطرائه و بالغوا فی الذبّ عنه بتلفیق الکلام و تزویره، و تسطیر الحدد من القول، و سرد المبوّق البهرج، و ذلک روماً لتقدیس ساحتهم عمّا اقترفته أیدی سلفهم الثائر المتجمهر على الخلیفة، إذ حسبوه وصمةً شوّهت سمعة الخلف منهم و السلف، و سوّدت صحیفة تاریخ مصر و المصریّین، فهل یتأتّى أمل الخلف بهذه الکتیبات المزخرفة؟ لعلّه یتأتّى مثلما رام

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 356

السلف تحقّق توبتهم بالحوبة (لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ إِلَّا أَمانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ‏) «1».