logo-samandehi

نهی از متعه نساء توسط خلیفه دوم

69 متعه نساء
1- از جابر بن عبد الله گوید: ما بودیم که متعه می کردیم با یک مشت خرما و آرد در عهد و ایّام رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و ابو بکر تا آنکه پس از آن عمر نهى کرد در کار عمرو بن حریث.
صحیح مسلم ج 1 ص 395، جامع الاصول ابن اثیر، تیسیر الوصول ابن دبیع ج 4 ص 262، زاد المعاد ابن قیم ج 1 ص 444 فتح البارى ابن حجر ج 9 ص 141، کنز العمال ج 8 ص 294.

2- از عروه بن زبیر: به درستی که خوله دختر حکیم وارد بر عمر بن خطاب شد پس گفت که ربیع بن امیّه استمتاع کرد و کامیاب شد از زن بزا و زاینده اى پس از او آبستن شد پس عمر بیرون رفت در حالی که عبایش را می کشید از ناراحتى، پس گفت: این متعه است و اگر من جلوتر درباره آن رأى داده بودم هر آینه او را سنگسار می کردم.
سندهاى آن صحیح و راویانش تمامى مورد اعتماد. مالک آن را در موطأ ج 2 ص 30 نقل کرده و شافعى در کتاب ام ج 7 ص 219 و بیهقى در سنن کبرى ج 7 ص 206 آورده است.

3- از حکم گوید: على رضوان الله علیه فرمود: اگر این که عمر … نهى از متعه نکرده بود زنا نمی کرد مگر شقى و بدبخت.
صورت دیگر:
از حکم: پرسیدند از این آیه، آیه متعه نساء، آیا منسوخه است گفت نه و على علیه السلام فرمود: اگر این که عمر نهى از متعه نکرده بود زنا نمی کرد مگر شقى جنایتکار.
مدارک این:
تفسیر طبرى ج 5 ص 9 با سندهاى صحیح، تفسیر ثعلبى، تفسیر رازى ج 3 ص 200، تفسیر ابى حیّان ج 3 ص 218، تفسیر نیشابورى، الدر المنثور ج 2 ص 140 به چندین طریق.

4- از ابى جریح از عطاء گوید شنیدم ابن عباس می گفت خدا رحم کند بر عمر متعه نبود مگر رحمتى از خدا که به آن ترحم نموده بود بر امّت محمّد و اگر عمر آن را نهى نکرده بود هر آینه محتاج به زنا نمی شد مگر اندکى از مردم (پست بدبخت)
مدارک این:
احکام القران جصاص ج 2 ص 179، بدایه المجتهد ابن رشد ج 2 ص 58 النهایه ابن اثیر ج 2 ص 249، غربیین هروى، فائق زمخشرى ج 1 ص 331 تفسیر قرطبى ج 5 ص 130 و در آن عوض الا شقى: الا شفى مگر بدبخت و همین طور در تفسیر سیوطى ج 2 ص 140 از طریق در حافظ عبد الرزاق و ابن المنذر از عطاء لسان الغرب ابن منظور ج 19 ص 166، تاج العروس ج 10 ص 200 و از اوّل حدیث حذف کرده رحم الله عمر، و زیاد کرد او و ابن منظور از عطاء گفت: قسم به خدا مثل این که من می شنوم قول او را الا شقى مگر بدبخت.

5- حافظ عبد الرزاق در تصنیف خود از ابن جریح نقل کرده گوید خبر داد مرا ابو الزبیر از جابر گفت: عمرو بن حریث وارد کوفه شد پس متعه کرد کنیزی را و آمد با آن نزد عمر در حالی که آن آبستن بود پس از او پرسید و او اعتراف کرد گفت: پس این در وقتى بود که عمر از آن نهى کرده بود (فتح البارى ج 9 ص 141)

6- حافظ ابن ابى شیبه از نافع نقل کرده: که از پسر عمر از متعه پرسیدند پس گفت حرام است پس به او گفتند: که ابن عباس فتوا به حلال بودن آن می دهد گفت پس چرا زمان عمر لبش را حرکت نداد و سخنى در این باره نگفت.
الدّر المنثور ج 2 ص 140، جمع الجوامع نقل از ابن جریر

7- طبرى از جابر نقل کرده که گفت: مردم بودند که متمتع و کامیاب از زنان می شدند (به صیغه کردن آنها) تا آن که عمر بن الخطاب نهى کرد ایشان را.

8- از سلیمان بن یسار از ام عبد الله دختر ابى خثیمه نقل شده که مردى از شام آمد و وارد بر او شد پس گفت که عزوبت سخت فشار آورده بر من پس یک زن برایم بیاور تا از او متمتع و کامیاب شوم (به صیغه کردن آن). گفت پس او را بر زنى هدایت و راهنمائى کردم پس با او ازدواج کرد و چند نفر از مردان عادل را بر این زناشوئى شاهد گرفت، پس آنچه خدا مقدّر کرده و خواسته بود که بماند ماند. سپس بیرون رفت پس عمر بن خطاب از این قضیّه با خبر شد و فرستاد به سوى من و پرسید آیا این قصّه که به من رسیده راست است گفتم: آرى، گفت: پس هر گاه آمد مرا خبر کن. پس چون مردى آمد من عمر را خبر کردم پس فرستاد عقب او و گفت: چه موجب شد بر اینکه تو این کار را کردى، گفت: من در زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بودم و کردم و آن حضرت ما را نهى نکرد تا آنکه خدا او را برد، پس از آن با ابى بکر بودیم او هم ما را منع نکرد تا از دنیا رفت، آنگاه با تو پس نرسید به ما درباره آن نهى و منعى، پس عمر گفت: اما قسم به آن کسی که جانم در دست اوست اگر پیش تر مطّلع از نهى من شده بودى هر آینه تو را سنگسار می کردم بیان کنید تا آنکه زناشوئى از زنا کردن شناخته شود.
(کنز العمال ج 8 ص 294، از طریق طبرى)

9- حافظ عبد الرزاق و حافظ ابو داود در پاسخ خود و ابن جریر طبرى از على امیر المؤمنین علیه السلام نقل کرده اند که فرمود: اگر سبقت نگرفته بود رأى عمر بن خطاب هر آینه امر می کردم به متعه و صیغه گرفتن. پس از آن زنا نمی کرد مگر بدبخت جنایتکار. (کنز العمال ج 8 ص 294)

10- عطاء گوید: جابر بن عبد الله وارد شد در حالیکه از عمره آمده بود پس ما آمدیم نزد او در منزلش پس مردم سئوال کردند او را از چیزهائى سپس متعه را یاد کردند، پس گفت: ما در زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و ابو بکر و عمر متعه می کردیم، و در عبارت احمد: تا آنکه در آخر خلافت عمر شد …
صحیح مسلم ج 1 ص 395 در باب نکاح متعه، مسند احمد ج 3 ص 380، و یاد کرده آن را فخر الدین ابو محمد زیلعى در تبیان الحقایق شرح کنز الدقایق و لفظ آن: ما متعه و صیغه می کردیم در زمان پیامبر خدا و ابوبکر و نیمى از خلافت عمر سپس نهى کرد مردم را از آن.

11- از عمران بن حصین گفت: نازل شد آیه متعه (صیغه) در کتاب خداى تعالى و بعد از آن آیه اى نیامد که آن را نسخ و باطل کند پس پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمان داد ما را به متعه کردن و ما با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بودیم و صیغه می کردیم و او از دنیا رفت و ما را نهى از آن نکرد، بعد از آن مردى روى هواى خودش آنچه خواست گفت. «1»
مفسرین یاد کرده اند: در نزد قول خداى تعالى: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً»«2» پس آنچه را که کامیاب به آن شدید از زنان پس مزد و مهر آن را به عنوان وجوب بدهید در بیان دلیل کسی که متعه نکاح و عقد موقّت را جایز می داند، و برخى از ایشان در مقام اثبات نسبت جواز به عمران بن حصین یاد نموده اند.
تفسیر ثعلبى، تفسیر فخر رازى ج 3 ص 200 و 202، تفسیر ابى حیّان ج 3 ص 218، تفسیر نیشابورى.

12- از نافع از عبد الله بن عمر روایت شده: که از او پرسیدند از صیغه کردن زنها، پس گفت حرام است امّا محققا اگر عمر بن خطاب کسى را در صیغه گرفتن می گرفت هر آینه او را سنگباران می کرد. «1»

13- عمر … بود که می گفت: قسم به خدا نیاورند مردی را نزد من که متعه را روا و جایز بداند مگر آن که او را سنگسار کنم. «2»

14- از ابى سعید خدرى و جابر بن عبد الله انصارى گفتند ما تا نیمى از خلافت عمر صیغه می کردیم تا آنکه عمر مردم را منع کرد از آن در کار عمرو بن حریث. «3»
م- و ابن رشد آن را نقل کرده در بدایه المجتهد ج 3 ص 58 از جابر به لفظ: اینکه ما صیغه می کردیم در زمان رسول خدا صلّى الله علیه و آله و ابى بکر و نیمى از خلافت عمر سپس عمر مردم را نهى کرد از آن.

15- از ایّوب روایت شده که عروه به ابن عباس گفت: آیا از خدا نمی ترسى که رخصت و اجازه می دهى در متعه، پس ابن عباس گفت اى عریّه. برو از مادرت بپرس، پس عروه گفت اما ابو بکر و عمر صیغه و متعه نکردند، پس ابن عباس گفت به خدا قسم نمی بینم شما را که دست از نهى و منعتان بردارید تا آنکه خداوند شما را عذاب کند ما شما را از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله حدیث می گوئیم و شما ما را از ابو بکر و عمر خبر می دهید.
حواله دادن ابن عباس فصل داورى را بر مادر عروه بن زبیر اسماء دختر ابو بکر براى این بود که زبیر او را صیغه کرده بود و او عبد الله بن زبیر را براى او زائیده بود.
راغب در کتاب محاضرات ج 2 ص 94 گوید عبد الله بن زبیر سرزنش و ملامت کرد عبد الله بن عباس را به حلال دانستن صیغه پس ابن عباس به او گفت برو از مادرت بپرس چگونه منقل بخور و آتش روشن شد بین او و بین پدرت زبیر، پس او را سئوال کرد، پس گفت من تو را نزائیدم مگر در صیغه بودن به پدرت.
و ابن عباس گفت اوّل منقلی که روشن شد در متعه منقل آل زبیر بود.
مسلم در صحیح خود ج 1 ص 354، از مسلم القرى نقل کرده که گفت: پرسیدم از ابن عباس از متعه حج پس رخصت داد در آن و بود ابن زبیر که نهى از آن می کرد، پس ابن عباس گفت: این مادر پسر زبیر است که حدیث می کند که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در آن رخصت داد پس بروید بر او وارد شوید و از او بپرسید، گوید: پس ما داخل بر او شدیم پس برخورد کردیم به زن چاق کور، پس گفت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رخصت در آن داد. مسلم به این عبارت آن را از دو طریق نقل کرده سپس گفته: پس امّا عبد الرحمن در حدیث او (متعه) است و نگفته (متعه حج) و امّا ابن جعفر پس گفت: شعبه گوید: مسلم (یعنى القرى) گوید نمیدانم منظورش متعه حج بود یا متعه زنان.
و متعه اگر چه اطلاق شده در لفظ عبد الرحمن و نمی داند مسلم کدام یک از دو متعه است آن امّا ابو داود طیالسى نقل کرده در مسندش ص 227، از مسلم القرى که گفت: ما وارد شدیم بر اسماء دختر ابى بکر پس از او پرسیدیم از متعه و صیغه کردن زنها، پس گفت این کار را ما در زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله کردیم.
بلى در آنچه که احمد در مسندش ج 6 ص 348 نقل کرده (متعه حج) است، روایت کرده آن را از طریق شعبه و شنیده بوده حکایت آن را از مسلم مردّد بودن او را و شاید بعد از این آن را مقیّد کرده به (نمی دانم که صیغه مقصودش بوده یا متعه حج) براى حفظ کردن بزرگوارى پسر زبیر و مخفى ماندن بر خواننده که آن (مدّعى خلافت) فرزند صیغه بوده است.
م- 16- ابن کلبى نقل کرده که سلمة بن امیة بن خلف جمى کامیاب شد از سلمى کنیز حکیم بن امیه بن اوقص اسلمى (یعنى او را صیغه کرد) پس براى او فرزندى زائید پس سلمه او را انکار کرد پس بگوش عمر رسید. پس متعه و صیغه را نهى کرد، و نیز روایت شده که سلمه استمتاع کرد کامجوئى کرد بزنى (بصیغه کردن او) پس این خبر بعمر رسید پس او را تهدید کرد.(اصابه ج 2 ص 63)

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج 6، ص: 290

رفتن به بالا