اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۱ خرداد ۱۴۰۳

نکوهش عمرو عاص به خاطر نسبش

متن فارسی

حافظ ابن عساکر در ج 7 ص 438 تاریخش آورده که: عبدالله بن ابی سفیان بن الحارث بن سفیان بن الحارث بن عبدالمطلب الهاشمی به نزد معاویه آمد و عمرو بن عاص آمد هم آنجا بود خدمتکار از معاویه اجازه خواست و گفت: عبدالله اجازه ملاقات می خواهد.
معاویه گفت: بگو بیاید. عمرو به معاویه گفت: کسی را اذن ملاقات دادی که دائما به لهو و لعب مشغول است و مجالس طرب و خوانندگی تشکیل می دهد و نسبت به کنیزکان ماهر و خواننده علاقمند است و از جنگ و جهاد روگردان، بذله گو و شوخ است و بسیارهم خودخواه.
عبدالله این همه نکوهش را از عمرو شنید در جوابش گفت:
ای عمرو تو دروغ می گوئی و آنچه به من نسبت دادی اوصافی است که در تو موجود است چنین نیست که تو می گوئی. عبدالله مردی است همیشه بیاد خدا و در مقابل محنت و بلا سپاس گزار حق است. از ستم و ناروا رو گردان، آقاست و بزرگوار و صاحب کرامت و با اخلاص و بخشنده ایست بردبار.
اگر کاری انجام دهد مقرون به صحت است و اگر از او تقاضائی شود اجابت می کند در تنگی و ترس قرار ندارد، و عیب جو نیست و خداوند درباره او چنین خواسته است، مانند شیر بی باک و دلیر است و دارای حسب و نسب بزرگی است و زنازاده و پس نیست و مانند کسی نیست که اشرار قریش در ادعای فرزندیش، با یکدیگر نزاع کنند و در آخر امر، پست ترین آنها که شغلش کشتن گاو و گوسفند است بر دیگران غلبه کرد، و خود را به قریش چسباند. بین دو قبیله آشکار شد مانند نوزادی که بین دو گهواره و خوابگاه افتاده باشد.
نسبت او به قریش نه بطوری است که او را پذیرفته باشند و نه هنگامی که از آن قبیله دور شود فقدان او حس می گردد. کاش می دانستم که تو (عمرو) با کدام حسب در میدان نبرد (اشراف) آمده ای؟ یا با کدام سابقه (روشن) متعرض مردان گشته ای؟ آیا با شخصیتی که داری؟ در حالی که تو همان پست و سست عنصر و فرومایه و بی پدری؟ یا می دانستم نسبت خود را به چه کسی می رسانی؟ در صورتی که در بین قریش در خطا کاری و سفاهت و پست مشهوری؟ از شرف و عظمت دوره جاهلیت بی بهره ای و در اسلام هم نه دارای سبقتی هستی و نه نامی جز اینکه تو همیشه با غیر زبان خود سخن می گوئی و با نیروی دیگری حرکت می کنی.
به خدا سوگند، اگر هم چنان که به کفتار پوزبند می زنند، معاویه به تو پوزبند می زد تا دهانت به بدگوئی قریش باز نشود، هر آینه بنیان تسلط او استوارتر و اطراف امورش جمع تر می شد چه آنکه تو با قریش همسر و همطراز نیستی و تو را چه رسد که نسبت به شخصیت های قریش متعرض شوی!
عمرو خواست که به مقابله بر خیزد و جواب گوید ولی معاویه به او گفت: تو را بخدا سوگند می دهم که دم فرو بندی!
عمرو تقاضا کرد که سخنان عبدالله را جواب گوید و از خود دفاع کند چه، عبدالله در نکوهش او از هیچ چیز فرو گذار نکرد!
معاویه گفت: اما در این مجلس از پاسخگوئی خود داری کن و شکیبا باش . ابن حجر درج 6 ص 320 ” الاصابه “باین داستان اشاره نموده است.

 الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 187 و 188

 

 

متن عربی

عبد اللَّه [بن أبی سفیان‏] و عمرو:

أخرج الحافظ ابن عساکر فی تاریخه «3» (7/438): أنّ عبد اللَّه بن أبی سفیان بن الحارث بن عبد المطّلب الهاشمیّ، قدم على معاویة و عنده عمرو، فجاء الآذن، فقال: هذا عبد اللَّه، و هو بالباب. فقال: ائذن له.

فقال عمرو: یا أمیر المؤمنین لقد أذنتَ لرجل کثیر الخلوات للتلهّی، و الطَرَبات للتغنّی، صدوفٌ عن السنان، محبٌّ للقیان، کثیرٌ مزاحُهُ، شدیدٌ طِماحه، ظاهر الطیش، لیِّنُ العیش، أخّاذٌ للسلف، صفّاقٌ للشرف.

فقال عبد اللَّه: کذبت یا عمرو، و أنت أهله، لیس کما وصفت، و لکنّه: للَّهِ

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 188

ذکور، و لبلائه شکور، و عن الخنا زجور، سیِّد کریم، ماجد صمیم، جواد حلیم، إن ابتدأ أصاب، و إن سُئل أجاب، غیرُ حَصِرٍ و لا هیّاب، و لا فاحش عَیّاب، کذلک قضى اللَّه فی الکتاب، فهو کاللیثِ الضرغام، الجری‏ء المقدام، فی الحسب القمقام، لیس بدعیٍّ و لا دنیٍّ، کمن اختصم فیه من قریش شرارُها، فغلب علیه جزّارها، فأصبح ینوء بالدلیل، و یأوی فیها إلى القلیل، مذبذَب بین حیّین، کالساقط بین المهدین، لا المعتزى إلیهم قبلوه، و لا الظاعن عنهم فقدوه، فلیت شعری بأیّ حسَب تنازل للنضال؟ أم بأیِّ قدیم تَعرّض للرجال؟ أ بنفسک؟ فأنت الخوّار الوغد الزنیم. أم بمن تنتمی إلیه؟ فأنت أهل السفه و الطیش و الدناءة فی قریش، لا بشرف فی الجاهلیّة شُهِر، و لا بقدیم فی الإسلام ذُکر، غیر أنَّک تنطقُ بغیر لسانک، و تنهَضُ بغیر أرکانک، و ایمُ اللَّه إن کان لأسهل للوعث «1» و ألمّ للشعث «2» أن یکعمَکَ «3» معاویة على ولوعک بأعراض قریش کِعام الضبع فی وجاره «4»، فأنت لست لها بکفیٍّ، و لا لأعراضها بوفیٍّ.

قال: فتهیّأ عمرو للجواب، فقال له معاویة: نشدتک اللَّه إلّا ما کففت. فقال عمرو: یا أمیر المؤمنین دعنی أنتصر فإنّه لم یدع شیئاً. فقال معاویة: أمّا فی مجلسک هذا فدع الانتصار، و علیک بالاصطبار.

و أشار إلى هذه القصّة ابن حجر فی الإصابة (2/320).