اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۹ خرداد ۱۴۰۳

نکوهش معاویه و عمرو عاص از زبان عبدالله بن هاشم مرقال

متن فارسی

معاویه، از جریان جنگ صفین، نسبت به هاشم مرقال پسر عتبه بن ابی وقاص و فرزند او، عبدالله نفرت و کینه به دل داشت. پس از آنکه زیاد بن ابیه را از طرف خود، عامل عراق قرار داد، به او نوشت: مراقب عبدالله بن هاشم (مرقال) باش، او را دستگیر کن، دستش را به گردنش ببند و به سوی من بفرست.
زیاد، عبدالله را از بصره با غل و زنجیر به دمشق فرستاد، دستگیری او بدین صورت انجام شد که زیاد، شبانه بطور ناگهانی به منزل او در بصره وارد شد و او را دستگیر نموده به طرف معاویه فرستاد،وقتی که عبدالله را بر معاویه وارد نمودند عمرو بن عاص در مجلس بود، معاویه به عمر گفت: این را می شناسی؟
عمرو گفت: نه، معاویه گفت: این همان کسی است که پدرش در روز صفین این اشعار را می خواند:
من جان خود را فروختم، چون ملامتها و سختیهائی که به او رسیده او را ناتوانش ساخته، یک چشمی که در میان قوم خود مقامی میجوید و بازندگی چندان دست و پنجه نرم کرده که به ستوه آمده است چاره نیست یا باید شکست یا شکسته شد، من با نیزه بلند بر سر آنها فرو میکوبم.
بزرگی که در میدان نبرد به صحنه جنگ پشت کند در نظر من چیزی ارزش ندارد.
عمرو متمثل به این شعر شد:
بر توده های کثافات و پلیدی ها گیاه روئیده، ولی نهال واصل حیله گری در نفوس پست، دون پایه، خواهد ماند.
و سپس به معاویه گفت: آری او همان شخص است، او را رها مکن یا امیر المومنین او همان عنصر جسور و خشمگین و کینه توز است، او را نابودش ساز و مگذار به عراق برگردد، زیرا عراقیان دو رو و فتنه انگیزند و علاوه او هواهائی در سر دارد و از هوادارانی است که او را اغوا می کنند. به خدائی که جان من در دست اوست، اگر او از قید و بند تو رهائی یابد، سوارانی مجهز خواهد نمود و آشوبی برپا خواهد کرد.
عبدالله مرقال در حالیکه در قید و بند اسارت بود، به عمروگفت: ای زاده پدری که بلا عقب بود (کنایه از زنازادگی عمرو)، این همه حماسه و زبان آوری را چرا در روز صفین بکار نبستی؟، آنگاه که ما تو را به نبرد دعوت کردیم و تو، مانند کنیز سیه روی و گوسفند اخته شده به پشت اسبها پناه می بردی.
اگر معاویه مرا بکشد، مردی بزرگوار و ستوده و توانا را کشته، نه فردی ضعیف و ننگین را.
عمرو پاسخ داد: این سخنان را ول کن، فعلا در برابر شمشیرهای برنده ما گرفتاری که دشمن را می درد و نیزه هامان بر بینی می کوبند.
عبدالله گفت: آنچه می خواهی بگو، من که تو را می شناسم، تو همان کسی هستی که در موقع راحتی وکامیابی مغروری و آنگاه که در برابر جنگجویان قرار بگیری، ترس تمام وجودت را فرا می گیرد که حاضر می شوی برای حفظ جانت عورت خویش را نمایان سازی آیا صفین را فراموش کردی، هنگامی که تو را به مبارزه طلبیدند تو از رزمگاه کناره گرفتی تا مبادا گرفتار دست مردان قوی پیکر و شمشیرهای برنده گردی و گرفتار جنگجویان نشوی که آزادی بی بند و بار را نابود و عزیزان بی جهت را به خواری می نشانند.
عمرو درپاسخ او گفت: معاویه خود می داند که من در میدان جنگ، حریفان را چون انبوهی خار محاصره می کنم و من خود، پدر تو را در بعضی از جنگها دیدم که ترس سراپای وجودش را فرا گرفته و مضطربش ساخته بود.
عبدالله گفت: نه بخدا قسم، اگر پدرم در میدان جنگ روبروی تو سبز می شد تمام مفاصلت را از ترس می لرزاند و جان سالم از دست او به در نمی بردی ولی او با غیر تو نبرد کرد و کشته شد.
معاویه به عبدالله مرقال گفت: ای بی مادر آیا ساکت نمی شوی؟
عبدالله هم گفت: ای زاده هند تو با من چنین سخن می گوئی؟ من اگر بخواهم تو را نکوهش کنم، چنان می کنم که عرق شرم بر پیشانیت نقش بندد و پستی ها در چهره ات نمایان شود، آیا به بیش از مرگ مرا می ترسانی؟
معاویه از شدت خود کاست و گفت ای برادرزاده بس کن و امر کرد او را آزاد سازند در این موقع عمرو عاص به معاویه گفت:
من به تو از روی بینش و دوراندیشی، امری را پیشنهاد نمودم، و تو عصیان کردی و حال آنکه یکی از موفقیتهایت کشتن پسر هاشم مرقال بود.
ای معاویه مگر پدر او علی را در آن جنگ خونین (که سرها از حلقوم ها جدا می شد) یاری نکرد تا در آن جنگ دریائی از خون ما جاری شد، و این پسر اوست و هر مرد به بزرگ خود همانند و شبیه است، و می ترسم که تو (در خودداری از کشتن او) از پشیمانی دندان به هم بکوبی.
عبدالله مرقال د رجواب عمرو خطاب به معاویه گفت:
ای معاویه این مرد (عمرو) کینه درونیش نخوابیده که این چنین در کشتن من نظر دارد و این بخلاف رسم پادشاهان عجم است که اگر اسیر تسلیم میشد، او را نمی کشتند.
در روز صفین، جریانی رخ داد که هاشم مرقال و فرزندش کارهائی مرتکب شدند ولی گذشته گذشت و اکنون از آن حادثه جز خاطره ای خواب آلود، چیزی باقی نیست.
و اگر تو عفوم کنی به جهت خویشاوندی خود کردی و اگر هم قصد کشتنم را داشته باشی، به قرابتت اعتنائی نکرده ای.
معاویه در جواب عبدالله مرقال این اشعار بگفت:
من، عفو وبخشش را از بزرگان قریش به ارث برده ام و آن را وسیله ای می دانم برای نجات در آن روز سخت (قیامت) که مورد عنایت خدایم قرار گیرم.
و تصور نمی کنم که با کشتن تو، تلافی خونهای ریخته شده را نموده باشم.
بلکه عفو، پس از آشکار شدن جرم بیشتر رواست.
آری، پدر او (هاشم مرقال) در جنگ صفین چون پاره آتشی بود بر علیه ما و عاقبت هم نیزه های ما کار او را ساخت.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 247 – 250

متن عربی

عبد اللَّه المرقال و عمرو:

کان فی نفس معاویة من یوم صفِّین إحنٌ على هاشم بن عتبة بن أبی وقّاص المرقال و ولده عبد اللَّه، فلمّا استعمل معاویة زیاداً على العراق کتب إلیه:

أمّا بعد: فانظر عبد اللَّه بن هاشم، فشُدَّ یده إلى عنقه، ثمَّ ابعث به إلیَّ، فحمله زیاد من البصرة مقیَّداً مغلولًا إلى دمشق، و قد کان زیاد طرقه باللیل فی منزله

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 248

بالبصرة، فأُدخل إلى معاویة و عنده عمرو بن العاص، فقال معاویة لعمرو بن العاص: هل تعرف هذا؟ قال: لا. قال: هذا الذی یقول أبوه یوم صفِّین:

إنّی شریتُ النفسَ لمّا اعتلّا             و أکثر اللوم و ما أقلّا

أعورُ یبغی أهلَهُ مَحَلّا             قد عالج الحیاة حتى ملّا

لا بدَّ أن یَفُلَّ أو یُفلّا             أَسُلُّهمْ بذی الکعوب سلّا

 

لا خیر عندی فی کریمٍ ولّى فقال عمرو متمثِّلًا:

و قد ینبتُ المرعى على دِمَنِ الثرى             و تبقى حزازاتُ النفوس کماهیا

 

و إنه لهو، دونک یا أمیر المؤمنین الضبَّ المضبَّ «1»، فاشخب أوداجه على أسباجه- أثباجه- و لا ترجعه إلى أهل العراق فإنَّهم أهل فتنة و نفاق، و له مع ذلک هوىً یردیه و بطانةٌ تغویه، فوالذی نفسی بیده لئن أفلت من حبائلک لَیُجَهِّزَنَّ إلیک جیشاً تکثر صواهله لشرِّ یوم لک.

فقال عبد اللَّه و هو المقیَّد: یا ابن الأبتر هلّا کانت هذه الحماسة عندک یوم صفِّین؟ و نحن ندعوک إلى البراز، و أنت تلوذ بشمائل الخیل کالأَمَة السوداء و النعجة القوداء، أما إنَّه إن قتلنی قتل رجلًا کریم المخبرة، حمید المقدرة، لیس بالحبس المنکوس، و لا الثَلِب «2» المرکوس «3». فقال عمرو: دع کیت و کیت، فقد وقعت بین لحیی لهذم «4» فَروس للأعداء، یسعطک إسعاط «5» الکودن «6» الملجَم.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 249

قال عبد اللَّه: أکثر إکثارک، فإنّی أَعلَمُکَ بَطِراً فی الرخاء، جباناً فی اللقاء، عیّابة عند کفاح الأعداء، ترى أن تقی مهجتک بأن تبدی سوأتک، أنسیت صفِّین و أنت تدعى إلى النزال؟ فتحید عن القتال، خوفاً أن یغمرک رجال لهم أبدان شداد، و أسنّة حداد، ینهبون السرح، و یذلّون العزیز. فقال عمرو: لقد علم معاویة أنَّی شهدت تلک المواطن، فکنت فیها کمدرة الشوک، و لقد رأیت أباک فی بعض تلک المواطن تخفق أحشاؤه، و تنقّ أمعاؤه. قال: أما و اللَّه لو لقیک أبی فی ذلک المقام، لارتعدت منه فرائصک، و لم تسلم منه مهجتک، و لکنَّه قاتل غیرک، فقُتل دونک. فقال معاویة: ألا تسکت؟! لا أمَّ لک. فقال: یا ابن هند أ تقول لی هذا؟ و اللَّه لئن شئت لأُعرقنَّ جبینک، و لأُقیمنّک و بین عینیک و سمٌ یلین له خدعاک، أ بأکثر من الموت تخوّفنی؟ فقال معاویة: أَ وَ تکفّ یا ابن أخی؟ و أمر بإطلاق عبد اللَّه، فقال عمرو لمعاویة:

أمرتُکَ أمراً حازماً فعصیتَنی             و کان من التوفیق قتلُ ابن هاشمِ‏

ألیس أبوهُ یا معاویةُ الذی             أعانَ علیّا یوم حزِّ الغلاصمِ «1»

فلم ینثنی حتى جرت من دمائنا             بصفِّین أمثالُ البحور الخضارمِ «2»

و هذا ابنه و المرءُ یُشبه شیخَهُ «3»             و یوشک أن تقرع به سنَّ نادمِ‏

 

فقال عبد اللَّه یُجیبه:

معاوِیَ إنَّ المرءَ عَمْراً أبت لهُ             ضغینةُ صدرٍ غِشُّها غیر نائمِ‏

یرى لک قتلی یا ابن هندٍ و إنّما             یرى ما یرى عمرو ملوک الأعاجمِ‏

على أنَّهم لا یقتلُون أسیرَهم             إذا کان منهُ بیعةٌ للمسالمِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 250

و قد کان منّا یوم صفِّین نقرةٌ             علیک جناها هاشمٌ و ابن هاشمِ‏

قضى ما انقضى منها و لیس الذی مضى             و لا ما جرى إلّا کأضغاث حالمِ‏

فإن تعفُ عنّی تعفُ عن ذی قرابةٍ             و إن تَرَ قَتلی تَسْتَحِلَّ محارمی‏

 

فقال معاویة:

أرى العفو عن علیا قریش وسیلةً             إلى اللَّه فی الیوم العصیب القُماطر «1»

و لست أرى قتل العداة ابن هاشم             بإدراک ثاری فی لؤیٍّ و عامرِ

بل العفو عنه بعد ما بان جُرْمُهُ             و زلّت به إحدى الجدود العواثرِ

فکان أبوه یوم صفّین جمرةً             علینا فأردته رماحُ النهابر «2»

کتاب صفّین لابن مزاحم «3» (ص 182)، کامل المبرّد «4» (1/181)، مروج الذهب «5» (2/57- 59)، شرح ابن أبی الحدید «6» (2/176).