اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۵ فروردین ۱۴۰۳

وفات صاحب بن عباد

متن فارسی

صاحب، در شب جمعه 24 ماه صفر از سال 385 در رى، دار فانى را ترک گفت مردم رى که از مرگ او باخبر شدند، تمام شهر و بازارها تعطیل گشت و همگان بر در خانه‌اش به منظور تشییع جنازه گرد آمدند. فخر الدوله به همراه سرهنگان و فرماندهان حضور یافته و جامه سیاه بر تن داشتند. جنازه صاحب که بر دوش خدام از در قصر خارج شد، تا بر او نماز گزارند، به تعظیم و بزرگداشت، حاضرین یکسر به پا خاستند: فریاد شیون و زارى بلند شد، جامه‌ها بر تن دریدند، سیلی‌ها به صورت زدند، چندان گریه و ناله کردند که از تاب و توان رفته به خاک افتادند.
ابو العباس ضبى بر جنازه او نماز خواند، فخر الدوله پیشاپیش جنازه حرکت می‌کرد. و چند روز براى عزا در خانه نشست.
بعد از نماز جنازه را در یک خانه آویز کردند تا هنگامى که به اصفهان برده و در قبه‌اى به نام دریه «1» دفن شد، ابن خلکان می‌نویسد: این قبه تا این زمان آباد مانده و دختر زادگانش به تعمیر و کچکارى آن مواظب‌‏اند. و سید در «روضات الجنات» اضافه کرده و گوید: اکنون هم آباد و معمور است، چندى پیش دچار شکست و انهدامى گشته بود که پیشواى بزرگ علامه سترک محمد ابراهیم کرباسى به تجدید عمارت آن فرمان داد، و با وجود ناتوانى، دو ماه یکبار و گاه ماهى و چه بسا هفته‌اى یکبار، زیارت آن قبه را ترک نمی‌فرماید. در این اوقات به نام «باب طوقچى» و گاه «میدان کهنه» خوانده می‌شود، و مردم با زیارت مرقدش برکت می‌جویند و در کنار آن قبه حاجات خود را از خداوند تعالى مسئلت می‌دارند.

ثعالبى در «یتیمه» می‌نویسد: موقعى که ستاره‌شناسان، با اشاره و کنایه از مرگ او خبر دادند، صاحب در قطعه‌اى چنین سرود:

– اى خالق ارواح و اجسام و اى آفریننده اختران و آثار.
– اى پدید آرنده روشنى و سیاهى!
– نه چشم امید به مشترى دارم.
– و نه از مریخ بیمناکم.
– چرا که ستارگان در واقع علامت‏‌اند.
– سرنوشت در دست خداى داناست. بار پروردگارا! از درد و بلا محفوظم دار.
– و از حوادث روزگار در امان و از رسوائى گناه نگهبان باش.
– به دوستى محمد مصطفى برگزیده‌ات و همتایش على مرتضى و خاندان گرامش بر من ببخشاى!

در مرگ صاحب قصائد فراوانى سروده شد، از جمله قصیده ابو منصور احمد بن محمد لجیمى است با قافیه نون:

– اى بزرگ مرد با کفایت که مشکلات را با سر پنجه تدبیر گشود و با نوال سرشارش نیاز ما را برآورد.
– آرزوى ما این بود که جاودان مانى، و روزگار نخواست، اراده او بر تمناى ما پیروز گشت.
– بر مرگت گریبان چاک زدم، اما قانع نشده اندوه و غم را دمساز آمدم.
– اگر خود را کشته بودم، ممکن بود حق ترا ادا کرده باشم.
– از رازى که اینک دریافته‌اى پرده بردار که چه بسیار از بیانات رشیقه‌ات بهرمند بودیم.
– مگر نه مردى دادگستر و با انصاف بودى؟ از چه گورى آباد کردى و شهرها ویران ساختى؟
– وانهادى که مردم لجام گسیخته شوند، دیروز که چنین نبودند.
– سفله‌گان مسلط شده بر ما سوار شدند با آنکه دیروز برده ما بودند.
– اگر در ماتم او دلهاى ما آب شود و اشک از دیدگان بباریم.
– حق ماتم را ادا نکرده‌ایم، ولى گذشت روزگاران خواهد گفت چه کسى را از دست داده‌ایم. «1»

و در قصیده دیگرى گوید:
– بزرگ مردى در گذشت که هر گاه دانش وجود کمیاب می‌شد، هر دو را از دست و زبان او باز می‌جستیم.
– بزرگ مردى که هر چه در میان خلق جویا گشتم کسى را مانندش نیافتم.
– جود و بخشش را با «کافى الکفاة» در یک گور کردند تا بهم مأنوس باشند.
– در زندگى با هم زیستند و اینک در گور همخوابه گشتند، گورى که در بابذریه است «1».

گاهى چند بیت این قصیده به نام ابى القاسم ابن ابى العلاء اصفهانى ثبت شده که با حکایتى لطیف همراه است.
از قصائدى که در سوک صاحب سروده شده، نونیه ابو القاسم ابن ابى العلاء است که ثعالبى در ج 3 ص 263 برخى ابیات آن را چنین آورده:

– اى یگانه رهبر! من آنچه در ستایش و ثنایت گویم، کم گفته‌ام.
– تو از ستایش و ثنا برترى، هیچ کس ترا نستاید جز که شأن ترا بکاهد.
– با مرگ تو فرزندان حوا همه مردند، دنیا مرد، بلکه دین مرد.
– اینک، سروش فضیلت و آزادگى است که عزاى تو را اعلام می‌کند بعد از آن که، حوریان به عزایت نشستند.
– عطا وصله بر تو می‌گریند چنانکه ملت و دولت می‌گریند.
– بدگویان و خبرچینان به پا خاستند، هم آنها که از بیم تو خانه نشین بودند بعد از مرگت رانده‌هاى درگاه همه جان گرفتند.
– شگفت نباشد که اینان همه بر کوى و برزن روانند، سلیمان درگذشت و شیاطین از بند رستند.

از جمله قصائدى که در ماتم صاحب سروده شده، دالیه ابى الفرج ابن میسره است، ثعالبى این چند بیت آن را در یتیمه ج 3 ص 254 یاد کرده:

– اگر می‌پذیرفتند، جانها برخى او می‌گشت، گر چه این هم مصیبتى بزرگ بود.
– ولى مرگ چون شاهین تیز بین است و بهترین را می‌رباید.
– زمانه را برگو: این ستم به خود کردى، اینک به کورى چشمت، جامه عزا ببر کن.
– با این مصیبت، عظیم‏ترین ضایعه بشرى را پیش انداختى، و رونق بازارت کاست.

از جمله دالیه ابو سعید رستمى است، که ثعالبى دو بیت آن را آورده:

– بعد از «صاحب» آرزومندى به شب بار سفر خواهد بست؟ یا اصولا دست تمنابه سوى رادمردى گشوده خواهد گشت؟
– خداوند راضى نگشت جز به اینکه (آرزو و بخشش) هر دو با صاحب بمیرند دیگر این دو، تا روز حشر باز نخواهند گشت.

و نیز لامیه ابو الفیاض سعید بن احمد طبرى در 44 بیت که تمام آن در یتیمه ج 3 ص 254 مذکور افتاده:

– اى همسفر! چگونه در بستر خواب آرمیدى، با آنکه به روزگار نه خوابیدى و نه خوابد.
– هر روز در میان فرزندانش به پا خاسته و ندا در دهد: به پا خیزید که هنگام کوچ است.
– دو دسته‌اند: یک دسته با غفلت در انتظارند و دسته دیگر کمر بسته و با شتاب.
– گویا داستان آنان که می‌روند و می‌مانند، گروهانى است که از پس گروهان روان‏اند.
– آنان سواراند، بی‌مرکب، روانند و بازگشت ندارند.
– جام مرگ در میانشان می‌چرخد چونانکه شراب ناب در دست حریفان.
– راننده با خشونت از پى، فریاد رحیل می‌زند و به سوى میعاد می‌دواند. جلودار قافله نمایان نیست.
– ندیدى آنها که پیش از این در گذشتند و غول مرک آنانرا در ربود.
– آنان حیله‌ها بکار بستند، بی‌ثمر بود، ما ناله‌ها زدیم نافع نیفتاد.
– شیوه روزگار چنین است، عمر می‌گذرد، احوال دگرگون می‌شود و باز نمی‌گردد.
– گر چه نخواهیم و یا به هراس اندر شویم، پیک مرگ در میرسد و مهلت نمی‌دهد.
– در پایان راه، مقصد مرگ نمایان است ولى راه دیگرى وجود ندارد.
– بجانت سوگند، عمر فرصت کوتاهى است و بعد از آن راهى دور و دراز در پیش.
– می‌بینم که اسلام و اسلامیان در اندوه و ماتم فرو رفته‌اند.
– خورشید رخشان تاریکى گرفته همچون چشم بی‌فروغ.
– ماه تابان ناتوان برآمده رخشان نیست گویا از لاغرى رنجور است.
– اختران درخشان ماتم گرفته‌اند گویا کاخ بلندشان روبه ویرانى است.
– می‌بینم چهره روزگار و هر چهره دیگرى از رنج درون دژم است.
– کوهساران با قله‌هاى بلند، چنان در اضطرابند که گوئى، اینک آب شود، و یا درهم ریزد.
– آسمان تیره گشته می‌لرزد، گوئى دردى به دل دارد.
– نسیم صبا که روح پرور بود، اینک چون باد سموم جانکاه است و سورت سرما اینک گوارا مینماید.
– ابرهاى سنگین به هر دره و هامون سیلاب اشک روان کرده‌اند ولى کشتزارها همچنان در سوز و گدازند.
– پیک مرگ، عالم کیهان را از مرگ عزیز جوانمردى، که امین ملک و ملت بود، با خبر ساخت، اینک جهانیان در ماتم عزیز خود غرق‏اند.
– جارچى، مرگ «کافى الکفاة» را به جهان اعلام کرد، یعنى آزاد مرد گرانمایه بعد از این، خوار و ذلیل خواهد گشت.
– خبر داد که پناه حاجتمندان از جهان چشم بر بست و خاک بر چشم جهانیان نشست.
– سحرگاه که نسیم تربتش می‌وزد گویا باد صباست که از روضه رضوان خیزد.
– و چون بر مشام کاروان نشیند، گویند غبار است یا سوده مشک ناب؟
– اى درخشان ماه آسمان فضیلت، از چه بدین زودى غروب کردى!
– چگونه شبح مرگ بر تو ظاهر گشت و با آن عزت و شوکت غول مرگت درر بود؟
– اى ادب آموز جهانیان که هم ارباب قلم را مهار کردى و هم افسران صاحب کمر.
– هر که از روزگار به تو شکایت برد، دادش گرفتى، اینک که روزگار بر تو تاخت چه کسى داد تو خواهد گرفت؟
– دین و دنیا بر تو گریست، و هم اهل دنیا و دین، آن چنان که پردگیان گریستند.
– شمشیر بران بر تو گریست و هم نیزه جان ستان، و تو خود کفیل ارزاق آن و این بودى.
– خیل اسب بر تو گریست و گریه آنها شیهه ماتم بود.
– دلهاى جهانیان بر تو منقلب است و نصیبت از زارى آنان کم.
– دلى دارم که به «صاحب» خود وفادار است لذا از غم آب شده و با جانم روان است.
– هر خطى از شعر که بر صفحه کاغذ نگاشتم، قطرات اشک رخسارم شست.
– اگر بینى که شعرم بی‌مایه و سست می‌نماید، علت این است که از هوش بیگانه‌ام.
– هر شعرى که رقم زنم، از آب دیده مرکب سازم، چرا که سرشکم همواره روان است.
– فکر می‌کردم که جان من برخى تو خواهد گشت، ولى لیاقت آنرا نداشت.
– بعد از او زنده باشم و چشمم روشن باشد؟ ابدا. زندگى بعد از او حرام است.
– بر تو باد درود پروردگارت همه وقت، و به همراهش نسیم روح پرور خلد- وزان باد.

از جمله قصیده با قافیه میم از ابو القاسم غانم بن محمد بن ابى العلاء اصفهانى است که ضمن آن سروده است «1»:
– شیر بچه عباد، امید جهانیان در گذشت، گویا جهانى در گذشت.
– تربتت را با اهل زمانه سنجیدم، از عالم کیهان فزون بود.

چکامه دیگرى در سوگ صاحب سروده که در آن چنین گفته است:
– این جان من است که با ناله‌ام برون شد و این خون دل است که از چشمم سیلاب کشید.
– جوانى چون سبزه‌زارى خرم با چشمه‌سار آب شیرین گذشت و پیرى چون مرغزارى خشکیده و سوخته نمایان است.
– روزگارى خوش که اینک دیدگانم اشک حسرت بر آن فشاند تا آنجا که شمع وجودم آب شود.
– به یاد آن روزگاران، آتشى چون شعله خورشید در درونم زبانه می‌کشد و اشک چون سیلاب بهارى بر دامنم می‌نشیند، اینک زمستان و تابستان با هم گرد آمده‌اند.
– دورانى که باران رحمتش چون ژاله با برکت و مرغزارش سبز و خرم بود.
– خرمى و سرسبزى آن از روزگار نبود، بلکه از دست بخشنده «صاحب» بود:شیر بچه امیر، «کافى الکفاة».
– دو دستش به کارگشائى برخاسته‌اند: با یکدست به واردین جایزه بخشد، و با دست دگر، سرکشان را به دیار مرگ فرستد.
– عطایش از سود سرشار حکایت کند و شمشیرش آمار ارواح نگه دارد.
– به هنگام نشاط مانند طلحة الطلحات (جوانمرد عرب) است که هزار- هزار بخشد.
– دست مبارکش زیر بوسه شاکران نعمت غرق و یا بر روى دوات می‌چرخد و جائزه می‌نگارد.

از جمله قصیده تائیه دامادش سید ابو الحسن على بن حسین حسینى است چنین شروع می‌شود «1»:
– آرى این دست فضیلت و کرم بود که خشک شد و آزادگى و عظمت با مرگش بعزا نشست.
– بر تاریکى حرام باد که کوچ کند و بر خورشید عالم آرا که بتابد.
– آن مفاخر و آزادگیها که با ستارگان رخشان برابراند، باید که بر صاحب ما کافى الکفاة بگریند.
– بجان حق سوگند که مصیبت او سنگین و دردناک است، آن چنان که عطا و نوالش بزرگ بود.
– آیا آفاق جهان دانست که چه اندوهى سایه گستر شد! و یا کدام نعمت و دولت پشت کرد؟
– این خاک سیاه خبر شد که چه جانى در خود نهفت؟ و آن عمارى تابوت که چه گوهرى در بر گرفت؟
– درخش ابرى ندیدم که از باران جود و نوالت حکایت آرد، جز اینکه از شوق به فریاد آمد.
– اگر می‌پذیرفتند که جان ما، برخى جان تو باشد، فدایت می‌کردیم و این کمترین فدا بود.

سید ابو الحسن محمد بن حسین حسینى، معروف به وصى همدانى که شرح حالش در کتاب «یتیمة الدهر» عنوان شده، در سوک صاحب چنین سروده است.
– آنکه خاندان على را دوست و خدمتگزار بود، در گذشت.
– آنکه چون کوه بلند پناهگاه آنان بود، اینک در خاک نهان گشت «1».

و همو در سوگ صاحب چنین سروده است:
– بر آن چشمى که قطرات اشکش با خون روان است، خواب شیرین ناگوار است.
– آزادگى و دین و قرآن و اسلام همه، در سوگ وزیر: صاحب بن عباد، چشمى اشکبار دارند.
– خانه خدا با همه شعائر، حاجیان با احرام و قربانى، همه و همه در ماتمش گریان‏اند.
– مدینه بر او می‌گرید با رسولخدا و هر که در مدینه است، دره‌هاى مدینه بر او گریان است و دشت و کوه آن هم.
– «کافى الکفاة» با نام نیک در گذشت، همان که پیشوا بود و هم سرور و سالار.
– آزادگى و دانش با مرگ او مرد، دیگر با آزادگى و دانش وداع باید گفت.

سرور ما شیعیان، شریف رضى هم که شرح حالش در پایان همین جلد خواهد آمد، صاحب را با قصیده مفصل رثا گفته است، این قصیده را، آنچنان که حموى در معجم الادباء ج 5 ص 31 یاد کرده، ابو الفتح عثمان بن جنى در گذشته سال 392، به صورت کتابى جداگانه شرح کرده است، و چون قصیده در دیوان سید رضى و سایر فرهنگهاى رجال ثبت آمده، از نقل تمام آن معذرت خواسته و به این چند بیت اکتفا می‌کنیم:
– بدینسان مرگ دلاورانرا در خون کشد؟ و روزگار کوه را در هم ریزد؟
– بدینگونه شیر بیشه به خاک غلطد، بعد از آنکه با غرور و نخوت از حریم خود دفاع کرد؟
– این‏سان بی‌باک بر شکار شیر می‌گذرند، بعد از آن که جهانى از نعره جانشکافش در بیم و هراس بود؟
– این چنین ستارگان رخشان از آسمان به زیر آیند، با آنکه چشمها از دریافت پرتوشان عاجز و ناتوان بود.
این قصیده 112 بیت است.

ابو العباس ضبى، بر قصر صاحب گذشت، و خطاب به آن چنین سرود:
– اى خجسته درگاه! از چه گرد اندوه بر چهره‌ات نشسته؟ پرده‌هاى زرنگارت کو؟ دربانت چه شد؟
– آنکه روزگار از او در هراس بود؟ امروز با خاک تیره یکسان است.

خواننده گرامى! فراموش نشود که صاحب ابن عباد، با آن فرهنگ و ادب و آن گام استوارى که در علم لغت دارد، با نظم و نثر خود، به حدیث غدیر، احتجاج کرده و آنرا گواه برترى مقام امیر المؤمنین على علیه السلام دانسته است، این استدلال صاحب، سندى متقن و برهانى متین است بر اینکه کلمه «مولى» از مفهوم امامت و خلافت خارج نیست.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 109

متن عربی

وفاته:

توفّی الصاحب لیلة الجمعة الرابع و العشرین من صفر سنة (385) بالریّ، و لمّا توفّی عُطّلت المدینة و أسواقها، و اجتمع الناس على باب قصره ینتظرون خروج جنازته، و حضر فخر الدولة و سائر القوّاد، و قد غیّروا بزّاتهم، فلمّا خرج نعشه من الباب على أکتاف حاملیه للصلاة علیه قام الناس بأجمعهم إعظاماً، و صاحوا صیحةً واحدةً، و قبّلوا الأرض، و خرقوا ثیابهم، و لطموا وجوههم، و بلغوا فی البکاء و النحیب علیه جهدهم، و صلّى علیه أبو العبّاس الضبّی، و مشى فخر الدولة أمام الجنازة و قعد فی بیته للعزاء أیّاماً، و بعد الصلاة علیه عُلِّقَ نعشه بالسلاسل فی بیتٍ إلى أن نُقل إلى أصفهان، فدفن فی قبّة هناک تُعرف بباب دَرِیه «3».

قال ابن خلّکان «4»): و هی عامرةٌ إلى الآن و و أولاد بنته یتعاهدونها بالتبییض. و قال السیّد فی روضات الجنّات «5»: قلت: بل و هی عامرةٌ إلى الآن، و کان أصابها

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 109

تشعّثٌ و انهدام، فأمر الإمام العلّامة محمد إبراهیم الکرباسی فی هذه الأیّام بتجدید عمارتها، و لا یدع زیارتها مع ما به من العجز فی الأسبوع و الشهر و الشهرین، و تُدعى فی زماننا بباب الطوقچی و المیدان العتیق، و الناس یتبرّکون بزیارته، و یطلبون عند قبره الحوائج من اللَّه تعالى.

قال الثعالبی فی الیتیمة «1»: لمّا کنّى المنجِّمون عمّا یعرض له فی سنة موته، قال الصاحب:

یا مالکَ الأرواحِ و الأجسامِ             و خالقَ النجومِ و الأحکامِ‏

مدبِّرَ الضیاءِ و الظلامِ             لا المشتری أرجوه للإنعامِ‏

و لا أخاف الضرَّ من بهرامِ             و إنّما النجومُ کالأعلامِ‏

و العلم عند الملِک العلّامِ             یا ربِّ فاحفظنی من الأسقامِ‏

و وقِّنی حوادثَ الأیّامِ             و هجنةَ الأوزارِ و الآثامِ‏

هبنی لحبِّ المصطفى المعتامِ «2»             و صنوه و آله الکرامِ‏

 و رُثی الصاحب بقصائد کثیرة، منها نونیّة أبی منصور أحمد بن محمد اللجیمی منها «3»:

أکافینا العظیمَ إذا وردنا             و مولِینا الجسیمَ إذا فقدنا

أردنا منک ما أبتِ اللیالی             فأبطلَ ما أرادتْ ما أردنا

شققتُ علیک جیبی غیرَ راضٍ             به لک فاتّخذتُ الوجد خِدنا

و لو أ نّی قتلتُ علیک نفسی             لکان إلى قضاء الحقِّ أدنى‏

أفِدنا شرح أمرٍ فیه لبسٌ             فإنّا طالما کنّا استفدنا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 110

أ لم تکُ منصفاً عدلًا فإنّی             عمرتُ حفیرةً و قلبتُ مُدْنا

و کیف ترکت هذا الخلقَ حالت             خلائقُهم فلیس کما عهدنا

تملّکنا اللئامُ و صیّرونا             عبیداً بعدما کنّا عُبِدنا

لئن بلغتْ رزیّتُهُ قلوباً             فَذُبنَ و أَعیُناً منّا فجُدنا

لَما بلغت حقائقها و لکنْ             على الأیّام نعرف من فقدنا

 

و له فی رثائه من قصیدة «1»:

مضى من إذا ما أعوز العلمُ و الندى             أُصیبا جمیعاً من یدیه و فیهِ‏

مضى من إذا أفکرتُ فی الخلقِ کلّهم             رجعتُ و لم أظفر له بشبیهِ‏

ثوى الجودُ و الکافی معاً فی حفیرةٍ             لیأنس کلٌّ منهما بأخیهِ‏

هما اصطحبا حیّینِ ثمَّ تعانقا             ضجیعین فی قبرٍ بباب ذریهِ «2»

 

قد یُعزى بعض هذه الأبیات إلى أبی القاسم بن أبی العلاء الأصفهانی مع حکایة طیفٍ عنه.

و منها نونیّة أبی القاسم بن أبی العلاء الأصفهانی، ذکر منها الثعالبی فی یتیمة الدهر «3» (3/263) قوله:

یا کافیَ المُلکِ ما وفّیتُ حظّکَ من             وصفٍ و إن طال تمجیدٌ و تأبینُ‏

فُقتَ الصفاتِ فما یرثیکَ من أحدٍ             إلّا و تزیینُهُ إیّاک تهجینُ‏

ما متَّ وحدکَ لکن مات من ولدتْ             حوّاءُ طرّا بل الدنیا بل الدینُ‏

هذی نواعی العلى مذ متَّ نادبةٌ             من بعد ما ندبتْکَ الخُرّدُ العینُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 111

تبکی علیک العطایا و الصلاتُ کما             تبکی علیک الرعایا و السلاطینُ‏

قام السعاة و کان الخوف أقعدهم             فاستیقظوا بعد ما متَّ الملاعینُ‏

لا یعجب الناسُ منهم إن همُ انتشروا             مضى سلیمانُ و انحلَّ الشیاطینُ‏

 

و منها دالیّة أبی الفرج بن میسرة، ذکر منها الثعالبی فی الیتیمة «1» (3/254) قوله:

و لو قُبِل الفداء لکان یُفدى             و إنْ جلَّ المصابُ على التفادی‏

و لکنّ المنونَ لها عیونٌ             تکدّ لحاظها فی الإنتقادِ

فقل للدهر أنت أُصبتَ فالبس             برغمک دوننا ثوبَی حدادِ

إذا قدّمتَ خاتمةَ الرزایا             فقد عرّضتَ سوقَکَ للکسادِ

 

و منها دالیّة لأبی سعید الرستمی، ذکر الثعالبی «2» منها قوله:

أبعد ابن عبّاس «3» یهشُّ إلى السرى             أخو أمل أو یُستماحُ جوادُ

أبى اللَّه إلّا أن یموتا بموته             فما لهما حتى المعادِ معادُ

 

و منها لامیّة أبی الفیّاض سعید بن أحمد الطبری، ذکرها الثعالبی فی الیتیمة «4» (2/254):

خلیلی کیف یقبلُکَ المقیلُ             و دهرُک لا یُقیلُ و لا یَقیلُ «5»

یُنادی کلَّ یومٍ فی بنیه             ألا هبّوا فقد جدَّ الرحیلُ‏

و هم رجلان منتظرٌ غفولٌ             و مُبتدرٌ إذا یُدعى عجولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 112

کأنّ مثالَ من یفنى و یبقى             رعیلٌ سوف یتلوهُ رعیلُ‏

فهم رکبٌ و لیس لهم رکابٌ             و هم سَفْرٌ و لیس لهم قُفولُ «1»

تدور علیهمُ کأسُ المنایا             کما دارت على الشَّرب الشمولُ‏

و یحدوهم إلى المیعادِ حادٍ             و لکن لیس یقدمُهم دلیلُ‏

أ لم ترَ من مضى من أوّلینا             و غالتهم من الأیّام غولُ‏

قد احتالوا فما دفعَ الحویلُ             و أعولْنا فما نفعَ العویلُ‏

کذاک الدهرُ أعمارٌ تزولُ             و أَحوالٌ تحولُ و لا تؤولُ‏

لنا منه و إن عفنا و خِفنا             رسولٌ لا یُصاب لدیه سولُ «2»

و قد وضحَ السبیلُ فما لخلقٍ             إلى تبدیله أبداً سبیلُ‏

لعمرک إنّه أمدٌ قصیرٌ             و لکن دونه أمدٌ طویلُ‏

أرى الإسلام أسلمهُ بنوه             و أسلمهم إلى وَلهٍ یهولُ‏

أرى شمسَ النهارِ تکادُ تخبو             کأنّ شعاعَها طرْفٌ کلیلُ‏

أرى القمرَ المنیرَ بدا ضئیلًا             بلا نورٍ فأضناه النحولُ‏

أرى زُهْرَ النجومِ محدّقاتٍ             کأنّ سراتَها عُورٌ و حُولُ‏

أرى وجهَ الزمانِ و کلَّ وجهٍ             به ممّا یکابدُه فلولُ‏

أرى شُمَّ الجبالِ لها وجیبٌ             تکادُ تذوبُ منه أو تزولُ‏

و هذا الجوُّ أکلَفُ مقشعِرٌّ             کأنّ الجوَّ من کمدٍ علیلُ «3»

و هذی الریح أطیبُها سمومٌ             إذا هبّت و أعذبُها بلیلُ‏

و للسحبِ الغزارِ بکلِّ فجٍّ             دموعٌ لا یذادُ بها الُمحولُ‏

نعى الناعی إلى الدنیا فتاها             أمینَ اللَّه فالدنیا ثکولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 113

نعى کافی الکفاة فکلُّ حرٍّ             عزیزٍ بعد مصرعه ذلیلُ‏

نعى کهفَ العُفاةِ فکلُّ عینٍ             بما تقذى العیون به کحیلُ‏

کأنّ نسیمَ تربتِهِ سحیراً             نسیمُ الروضِ تقبلُه القبولُ‏

إذا وافى أُنوفَ الرکبِ قالوا             سحیقُ المسکِ أم تُربٌ مَهیلُ‏

أیا قمرَ المکارمِ و المعالی             أبِن لی کیف عاجلَکَ الأُفولُ‏

أبِن لی کیف هالَکَ ما یهول             و غالَکَ بعد عزِّک ما یغولُ‏

و یا من ساس أشتات البرایا             و ألجم من یقول و من یصولُ‏

أَدَلتَ على اللیالی من شکاها             و قد جارت علیک فمن یُدیلُ‏

بکاک الدینُ و الدنیا جمیعاً             و أهلهما کما یُبکى الحمولُ «1»

بکتکَ البیضُ و السمْرُ المواضی             و کنتَ تعولها فیمن تعولُ‏

بکتک الخیلُ مُعوِلةً و لکن             بُکاها حین تندبُکَ الصهیلُ‏

قلوبُ العالمینَ علیکَ قلبٌ             و حظُّکَ من بکائهمُ قلیلُ‏

و لی قلبٌ لصاحبه وفیٌّ             یسیلُ و تحتَهُ روحٌ تسیلُ‏

إذا نظمتْ یدی فی الطرسِ بیتاً             محاهُ منه منتظمٌ هَطُولُ‏

فإن یکُ رکَّ شعری من ذهولی             فذلک بعضُ ما یجنی الذهولُ‏

کتبتُ بما بکیتُ لأنّ دمعی             علیک الدهرَ فیّاضٌ هَمولُ‏

و کنتُ أَعُدُّ من روحی فداءً             لروحِکَ إن أُریدَ لها بدیلُ‏

أ أحیا بعدَهُ و أقرُّ عیناً             حیاتی بعدَهُ هدرٌ غلولُ‏

حیاتی بعدَهُ موتٌ وَحِیٌّ             و عیشی بعده سمٌّ قَتولُ «2»

علیک صلاةُ ربِّک کلَّ حینٍ             تهبُّ بها من الخلد القبولُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 114

و منها میمیّة أبی القاسم غانم بن محمد بن أبی العلاء الأصبهانی، یقول فیها «1»:

مضى نجلُ عبّادٍ المُرتجى             فماتَ جمیعُ بنی آدمِ‏

أُوازی بقبرِکَ أهلَ الزمانِ             فیرجحُ قبرُک بالعالَمِ‏

 

و له من قصیدة أخرى فی رثاء الصاحب «2»، یقول فیها:

هی نفسٌ فرّقتها زفراتی             و دماءٌ أرّقتها عبراتی‏

لشبابٍ عذبِ المشارعِ ماضٍ             و مشیبٍ جذبِ المراتعِ آتِ‏

زمنٌ أذرتِ الجفونُ علیهِ             من شؤونی ما کان ذوبَ حیاتی‏

تتلاقى من ذکرِهِ فی ضلوعی             و دموعی مصائفٌ و مشاتی‏

جادَ تلک العهودَ کلُّ أجشّ ال            – ودقِ ثرِّ الأخلافِ جوْنِ السراتِ‏

بل ندى الصاحبِ الجلیلِ أبی القا             سم نجلِ الأمیرِ کافی الکفاةِ

تتبارى کلتا یدیه عطایا             و منایا حتماً لعافٍ و عاتِ‏

ضامناً سیبه لغُنمٍ مفادٍ             مؤذناً سیفُه بروحٍ مفاتِ‏

و ارتیاحٌ یریک فی کلِّ عطفٍ             ألفَ ألفٍ کطلحة الطلحاتِ‏

و یدٌ لا تزال تحت شکورٍ             لاثمٍ ظهرها و فوق دواةِ

 

و منها تائیةٌ رثاه بها صهره السیّد أبوالحسین علیُّ بن الحسین الحسنی، أوّلها «3»:

ألا إنّها أیدی المکارم شَلّتِ             و نفس المعالی إثرَ فقدِکَ سُلّتِ‏

حرامٌ على الظلماءِ إن هی قُوِّضتْ             و حَجْرٌ «4» على شمس الضحى إن تجلّتِ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 115

لتبکِ على کافی الکفاة مآثرٌ             تباهی النجومَ الزهرَ فی حیثُ حلّتِ‏

لقد فدحتْ فیه الرزایا و أوجعتْ             کما عَظُمتْ منه العطایا و جلّتِ‏

ألا هل أتى الآفاقَ أیةُ غمّةٍ             أطلّت و نعمى أیِّ دهرٍ تولّتِ‏

و هل تعلمُ الغبراءُ ماذا تضمّنت             و أعواد ذاک النعشِ ماذا أقلّتِ‏

فلا أبصرتْ عینی تهلّلَ بارقٍ             یُحاکی ندى کفّیک إلّا استهلّتِ‏

و لو قُبِلَتْ أرواحُنا عنک فدیةً             لَجُدْنا بها عند الفداء و قلّتِ‏

 

و قال السیّد أبو الحسن محمد بن الحسین الحسنی المعروف بالوصیّ الهمدانی، المترجَم فی یتیمة الدهر فی رثائه:

مات الموالی و المحبُّ             لأهلِ بیتِ أبی ترابِ‏

قد کان کالجبل المنیعِ             لهم فصارَ مع الترابِ «1»

 

و له فی رثائه «2»:

نومُ العیونِ على الجفونِ حرامُ             و دموعُهنّ مع الدماءِ سجامُ‏

تبکی الوزیرَ سلیلَ عبّادِ العلى             و الدینُ و القرآنُ و الإسلامُ‏

تبکیه مکّةُ و المشاعرُ کلُّها             و حجیجُها و النسکُ و الإحرامُ‏

تبکیه طَیبةُ و الرسولُ و من بها             و عقیقُها و السهلُ و الأعلامُ‏

کافی الکفاةِ قضى حمیداً نحبَهُ             ذاک الإمامُ السیّدُ الضرغامُ‏

مات المعالی و العلومُ بموتِهِ             فعلى المعالی و العلومِ سلامُ‏

 

و رثاه سیّدنا الشریف الرضی- الآتی ذکره فی شعراء القرن الخامس- بقصیدة شرحها أبو الفتح عثمان بن جنّی المتوفّى (392) فی مجلّد واحد، کما ذکره الحموی فی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 116

معجم الأدباء «1» (5/31)، و لنشر القصیدة فی دیوان ناظمه الشریف «2» و فی غیر واحد من المعاجم نضرب عنها صفحاً، أوّلها:

أکذا المنونُ تقنطرُ الأبطالا             أکذا الزمانُ یُضعضعُ الأجبالا

أکذا تُصابُ الأسدُ و هی مُذلّةٌ             تحمی الشبولَ و تمنعُ الأغیالا

أکذا تُقام عن الفرائسِ بعدما             ملأت هماهمُها الورى أوجالا

أکذا تحطّ الزاهرات عن العلى             مِن بعدها شأتِ العیونُ منالا

 

القصیدة (112) بیتاً

و مرَّ أبو العبّاس الضبّی بباب الصاحب بعد وفاته، فقال:

أیّها البابُ لِمْ علاکَ اکتئابُ             أین ذاک الحِجابُ و الحُجّابُ‏

أین من کان یفزعُ الدهرُ منه             فهو الیومَ فی التراب ترابُ «3»

 لا یذهب على القارئ أنّ استدلال مثل الصاحب أحد عمد مراجع اللغة و الأدب على أفضلیّة أمیر المؤمنین نظماً و نثراً بحدیث الغدیر، حجّةٌ قویّةٌ على صحّة إرادة معنىً للمولى لا یُبارح الإمامة و الخلافة کما أراد هو