logo-samandehi

پیمبران به من افتخار می کنند و من به ابو حنیفه افتخار می کنم.!!

 از رسول الله صلی الله علیه روایت شده که فرمود: ” دیگر پیمبران به من افتخار می کنند و من به ابو حنیفه افتخار می کنم. او در پیشگاه خدا مرد با تقوائی است، او چونان کوهی از دانش یا پیغمبری از پیغمبران بنی اسرائیل است. هر کس او را گرامی بدارد، مرا گرامی داشته و هر کسی او را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است “. و باز از پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل است فرمود: ” است که فرمود: ” آدم به وجود من افتخار می کند و من بر وجود مردی از امت خود بنام نعمان افتخار دارم. و من او را کنیه ابو حنیفه دادم. او چراغ امت من است “.

 “نویسنده گوید:” این دو روایت را با غلوهائی که پیرامون آن ساخته اند، در جلد پنجم ص 239 – 241 در فضایل ابو حنیفه آورده ایم. همانجا یاد کرده ایم که چگونه گروهی از حنفیان، غلو را تا بدانجا رسانده اند که حتی معتقد شده اند که ” ابو حنیفه ” در قضاوت از رسول الله صلی الله علیه و آله نیز داناتر بود. ” حریفیش ” در ” الروض الفائق ” ص 215 نوشته است: ” در ورع ابو حنیفه، این بس که در روزگار او گوسفندی را دریدند. و از آن پس، او دیگر، مادام که گوسفندان زنده بودند، گوشت نخورد “.

 می نمی دانم به کدامین خرافه بخندم. آیا به افتخار پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر کسی بخندم که دو بار از کفر توبه کرده است و حال آنکه می دانیم پیغمبر صلی اله علیه و آله مفخر همه عالمیان است، و در میان او، کسی همچون ” علی ” علیه السلام هست، که در لیله المبیت در بستر پیغمبر صلی الله علیه و آله آرمید و خدا بدو و افتخار کرده است. یا بیاییم و بر این بخندیم که ” ابو حنیفه ” از پیغمبر صلی الله علیه و آله در قضاوت دانا تر بود؟ من نمی دانم ” ابو حنیفه “، این همه دانش و فقه را از کجا آورده بود؟ آیا او بر همان فقه اسلامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله سر چشمه آن است و از وجود گرامی او بر دیگران پرتو افکن شده، عالمتر بوده است؟ یا اینکه او این فقه و دانش را از غیر مسلمین، از کسائی نظیر ” کامل ” یا ” یابل ” یا ” ترمذ ” اخذ کرده، و چقدر شایسته است که چنان فقهی بر دیوار کوبیده شود. مسلمانان چه نیازی به فقه دیگران دارند، در حال که خداوند نعمت قضاء و فقه اسلامی را به آنان بخشیده و برهان قاطع و فصل الخطاب در نزد آنهاست؟ یا به ورع آن مردی فقیهی بخندم که در قضیه گوسفند دزدی که هیچ فقیهی آن را قبول نمی کند، نظر داده است؟ در حالی که خداوند خوردن گوشت گوسفندان را در همه زمانها مباح فرموده و در همه زمانها، ای بسا گوسفندان بوده اند که دزدی شده اند و در محافل اسلامی با چنین اشکالی رو برو نشده است. لکن این فقیه نمی داند که آنجا که شبهات نامحدود باشند، نمی توان بر آن حکمی جاری کرد. و شاید امر را می دانست، لکن این بر خوردی است که بوسیله آن مکری در کار بوده است. ” ابو عاصم نبیل ” می گوید: ” ابو حنیفه را در مسجد الحرام دیدم که فتوا میدهد، و گروهی اطراف او جمع شده و او را اذیت می کردند. گفت: آیا اینجا کسی نیست که شرطه ای “پاسبانی” بیاورد؟ من گفتم: ای ابو حنیفه، آیا تو پاسبان می خواهی؟ گفت آری. گفتم این احادیثی که من دارم، اینها را بر من بخوان. وقتی که او آنها را خواند، من برخاستم. جلو کفشهای او که ایستادم، پرسید: پس پاسبان کو؟ عرض کردم که من پرسیدم آیا می خواهی؟ عرض نکردم که پاسبان می آورم. گفت: ببینید من با مردم مکر می کنم و این کودک هم بر من مکر من کند “. ” امام اعظم ” با تظاهر به ورع خود، دامی برای شکار گسترده و این چقدر شبیه است به آن قصه محراب، قصه دیگری که ” حفص عبد الرحمن ” آن را از او حکایت کرده و گفته است: ” پشت سر او نماز خواندم. نماز که تمام شد و در محراب نشست، مردی گفت: آیا این جایز و حلال است که در محرابی نماز می خوانی که اینهمه تصاویر و عکسها بر آن زده اند؟ گفت: من چهل و پنج سال است که در اینجا نماز می خوانم و بوجود این تصاویر آگاهی ندارم. سپس دستور داد که آن عکسها را بردارند. مردی به او گفت: سقف این مسجد چه زیبا است گفت: من که بیش از چهل سال در اینجا بوده ام، آن را ندیده ام “. شاید فتوای ” ابو حنیفه ” در باره گوسفند موجب شده که آرایش به مدینه رسول الله صلی الله علیه و آله راه نیافته است، چرا که ” محمد بن مسلمه ” که خود اهل مدینه بود، می گوید: ” رسول الله صلی الله علیه فرمود: بر هر سوراخ و دری از مدینه، فرشته ای مامور است که نگذارد یک نفر دروغگو و فریبکار از آن وارد شود، و سخن این مرد از سخن دروغگویان و فریبکاران است، از این روی در مدینه وارد نشده است “. “.

صاحب ” مفتاح السعاده ” 70:2 می نویسد: ” از اشخاص موثق شنیدم که در بعض کتابها آمده است: هنگامی که ثابت پدر ابو حنیفه رحمه الله وفات کرد، زن او را که مادر ابو حنیفه است، امام جعفر صادق به زنی گرفت در حالی که ابو حنیفه رحمه الله کودک بود. وی در دامن تربیت جعفر صادق پرورش یافت و دانشهای او را فرا گرفت. هر گاه این مسئله ثابت شود. منقبت بزرگی برای ابو حنیفه محسوب می شود “. بدنبال این موضوع، ” حسن نعمانی ” در ” تعلیقات خود بر مفتاح ” نوشته است: ” چگونه می توان این موضوع را باور داشت که ابو حنیفه بچه ای بوده که در دامن امام صادق پرورش یافته است، در حالی که می دانیم امام صادق در سال 68 متولد و به سال 147 وفات فرموده است و امام ابو حنیفه در سال 150 هجری در گذشته و تولدش در سال 80 بوده است و ملاحظه می کنیم که وفاتشان فقط دو سال با هم فاصله دارد و تولدشان تقریبا به هم نزدیک است “.در لابلای منقولات ” موفق بن احمد “، و سخنان ” حافظ کردی ” و در میان آنچه بعض حنفیان در معاجم و تراجم در مناقب ” ابو حنفیه ” آورده اند، چندان خرافات و حرفهای بی معنی هست که گوش اسلام مقدس از شنیدن آن زار، و خرد و منطق از قبول آن همه مانع است.

 از شگفت ترین چیزهایی که از او نقل شده، داستانی است که امام ” ابو حسین همدانی ” در آخر کتاب ” خزانه المفتین ” آورده و در ضمن آن می نویسد: ” امام ابو حنیفه که به آخرین حج مشرف شد، مال بسیار به نگهبانان کعبه داد، چندانکه بیت الله را بر او قروق کردند و او داخل بیت شد و شروع کرد نماز خواندن. طبق عادتی که داشت، بر یک پای راست ایستاد و نماز را شروع کرد، تا آنجا که نصف قرآن را خواند سپس رکوع رفت و رکعت دوم که خواست بجای بیاورد، بر پای چپ ایستاد نیمه دوم قرآن کرد. آنگاه چنین گفت: خدایا ترا به شایستگی شناختم و از تو شناخت بسزا حاصل کردم، لکن طاعت کامل بجای نیاوردم این نقص طاعت را با آن کمال معرفت جبران کن و ببخشای، ناگهان از گوشه بیت ندایی رسید که: ” شناختی و نیکو شناختی و معرفت کامل پیدا کردی، و طاعت و خلوص فرمانبری را بجای آوردی. تو و پیروان ترا و همه کسانی را که تا روز قیامت پیرو مذهب تو باشند، آمرزیدیم “. ”

امینی می نویسد: کاش می دانستم که اینکه امام ” ابو حنیفه ” قرآن عزیز را در دو رکعت ختم کرده است، چقدر زمان طول کشیده و بیت الله، در آن هنگامی که حاجیان در ایام حج پیرامون آن طواف می کنند و در ورود به آن بر یکدیگر سبقت می گیرند، چگونه ممکن بوده است که نگهبانان آن را فقط بر “ابو حنیفه” قروق کنند و سیل زائران را ازورود به آن باز دارند؟ نگهبانان، جلو این شوق و طلبی را که مردم برای ورود به کعبه دارند، چگونه می توانند بگیرند؟ و انگهی این چه رسمی است که امام ” ابو حنیفه ” بر گزیده نصف قرآن را در حالی که بر پای راست ایستاده و نصف دیگر را با پای چپ ختم کند؟ آیا این حکم را او از کتابی آسمانی گرفته یا سنتی بوده است که پیغمبر بزرگوار بر آن عمل می کرده؟ یا این که فقط بدعتی است که جز از امام ” ابو حنیفه ” آن را از کسی نشنیده ایم؟ و آیا در ورزشهای بدنی که بمنظور حفظ تندرستی و تامین نیروی بدنی و نشاط انجام می گیرد، چنین ورزشی دیده شده است؟ من که سراغ ندارم. از اینها که بگذریم، این امام چگونه توانسته است این ادعای گران را در پیشگاه پروردگار عالمیان سبحانه و تعالی، که بر اسرار و ضمایر همه آگاهی دارد، داشته و سخنی بگوید که هیچ یک از پیغمبران حتی خاتم آنان – با آن همه پهناوری معرفت – چنین ادعای نکرده اند و پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله که وسعت و دامنه شناختش مسلم است و سوگند کنندگان به قوت ایمان و معرفتش سوگند خورده اند، دیده نشده که دعایی بکند و مناجاتی بنماید که چنین ادعاهایی در آن باشد. این عمل، جز از آدم خود پسند و مغرور و غره به دانش خویش، که حق معرفت به پروردگار ندارد، ساخته نیست. صاحب این روایت چقدر غفلت دارد، از اینکه پنداشته است که امام این دعا را در عالم شهود کرده، لکن ندای خدای از عالم غیب را شنیده است و این ندا را که به دست دروغ ساخته شده، جز دلیل بر علیه امام ابو حنیفه و مذهبش به چیزی نمی توان حمل کرد، چرا که هر گاه از رب البیت چنین خطابی بر او رسیده بود و این ادعا ساختگی و دروغ نبود، لازم می آمد که از آن پس همه مردم حنفی مذهب شوند، لکن امت اسلامی صحت این روایت را قبول ندارند. حال امام ” ابو حنیفه ” بخواهد یا نخواهد، چیز دیگری است. عجیب تر از این، نوشته علامه ” برزنجی ” است که می گوید: ” بعضی از حنفیان بر آنند که عیسی و مهدی هر دو از مذهب امام ابو حنفیه تقلید می کنند. این عقیده را یکی از مشایخ طریقت در یکی از شهر های هندوستان، در کتابی که به فارسی در آن دیار تالیف کرده، نوشته است. یکی از علمای حنفیه که متصدی تدریس هم بوده، این سخن را نقل نموده و به این موضوع افتخار می کرده و آنرا در مجلس درس خود در روضه پیامبر صلی الله علیه و آله بیان داشته است.

 سپس خضر مناجات کرد و گفت: پروردگارا چه کاری بکنم؟ ندا رسید که برو در میان فقیران مشغول عبادت شو، تا فرمان من به تو برسد. سپس این مطلب را نقل می کند که خدا فرمود: بر بقعه فلانی بگذر و علم شریعت را بدو یاد بده خضر علیه السلام هم طبق دستور عمل کرد. پس از مدتی، در شهر ماوراء النهر، جوانی پیدا شد بنام ابو القاسم قشیری که به مادرش خدمت می کرد و در احترام او بود. خداوند به خضر دستور داد که برود و هر چه از ابو حنفیه آموخته، بدو تعلیم دهد، چرا که او مادرش را خشنود کرده است. خضر پیش ابو قاسم آمد و گفت: تو بخاطر کسب علم خواستی مسافرت کنی، لکن برای اطاعت و رضایت مادرت این کار را نکردی، از این رو خدای تعالی به من امر فرمود که هر روز مرتبا پیش تو بیایم و ترا تعلیم کنم. بدین ترتیب، خضر، سه سال تمام هر روز می آمد و همه علومی را که از ابو حنفیه در طول سی سال فرا گرفته بود، بدو آموخت و حقایق و دقایق و دلائل علم را تعلیم کرد. ابو القاسم، از این رهگذر شهره روزگار و یگانه زمان خود گردید،چنانچه کتابی تالیف کرد و صاحب کرامت شد و مریدان و شاگردان رو به فزونی گذاشتند. وی مرید بزرگسالی داشت، که هرگز از شیخ جدا نمی شد. شیخ، هزار کتاب از تالیفات خود را در صندوقی گذاشت و به آن مرید داد و گفت: کاری برای من پیش آمده، که تو این صندوق را ببر و در جیحون بینداز. آن مرید، صندوق را برد و از پیش شیخ بیرون آمده با خود گفت: من چگونه تالیفات شیخ را در آب بیندازم؟ اینک می روم و کتابها رانگه می دارم و به شیخ می گویم که آنها را به آب اندختم. کتابها رانگه داشت. نزد شیخ که آمد، گفت: صندوق کتابها را در آب انداختم، شیخ پرسید: در آن ساعت چه علامتهایی دیدی؟ آن مرد گفت: چیزی مشاهده نکردم. شیخ گفت: برو و صندوق را بینداز. مرید آمد و خواست که کتابها را بیندازد، تا برایش توهین نشود، ولی بار دیگر همچون دفعه اول پیش شیخ برگشت. شیخ پرسید: آیا انداختی؟ گفت: آری. شیخ گفت: نینداخته ای، برو و بینداز. من در این امر با خدا رازی دارم و فرمان مرا رد نکن. مرید رفت و صندوق را به آب انداخت. ناگاه دستی از آب ظاهر شد و صندوق را گرفت. مرید پرسید: تو کیستی؟ از آب ندا آمد که مامورم امانت شیخ را نگاهداری کنم. مرید باز گشت و نزد شیخ آمد. پرسید: آیا انداختی؟ گفت بلی. پرسید: چه نشانه ای دیدی؟ مرید گفت: من دیدم که آب شکافته شد، دستی از آن برون آمد و صندوق را گرفت. من متحیر ماندم که راز این امر چیست؟ شیخ گفت: سر آن اینست که وقتی غیبت نزدیک شود و دجال ظهور کند، عیسی بر بیت المقدس نازل می شود و انجیل را در کنار خود میگیرد، می گوید: محمد صلی الله علیه و آله کجا است؟ خداوند مرا دستور داده که مطابق آن کتاب در بین شما داوری کنم و با انجیل حکم نکنم. آنگاه همه به جستجوی کتاب محمد صلی الله علیه و اله می پردازند و تمام دنیا را می گردند، ولی کتابی از کتب شرع محمد صلی الله علیه و اله نمی یابند. عیسی سر گردان می ماند و عرض می کند: خدایا، در میان بندگانت مطابق چه کتابی حکمرانی کنم، در حالی که غیر از انجیل کتابی ندارم؟ جبرئیل نازل می شود و می گوید: خدا امر می کند که به رود جیحون بروی و در کنار آن دو رکعت نماز بگزاری و ندا در دهی که: ای امانت دار صندوق ابو القاسم رابه من تحویل بده من عیسی بن مریم هستم، و دجال را کشته ام. عیسی به جیحون می رود، و دو رکعت نماز می گزارد و طبق دستور جبرئیل عمل می کند. آنگاه آب شکافته می شود، صندوق بیرون می آید، عیسی صندوق را می گیرد و باز می کند، مهر او را با هزار کتاب مشاهده می کند و بوسیله آنها شرع را در میان مردم احیا می کند. از آن پس عیسی از جبرئیل سوال می کند: ابو القاسم این مرتبه را از کجا یافته است؟ او می گوید: با رضایت مادرش. این مطالب از کتاب انیس الجلساء نقل شده است “.

” شیخ علی قاری “، در این خرافات، به تفصیل سخن می گوید، و پس از اطنابی که در طول صفحاتی خواننده را مشغول داشته، در صفحه 230 چنین می نویسد: ” این راویان، تعصب را به جائی رسانده اند که فقط می خواهند در فضایل ابو حنیفه چیز بنویسد، و لو چیزیهایی باشد که هیچ واقعیت ندارد، هر چند مطالبی باشد که سر از کفر در آورده. اینان هیچ اطلاعی از فضایل بسیار ابو حنیفه که در باره آن کتابها تالیف یافته ندارند از این رو دروغها و افتراهایی می آورند که نه خدا راضی است و نه پیغمبر و نه خود ابو حنیفه. چنانکه هر گاه ابو حنیفه رضی الله عنه، آنها را بشنود، بر کفر گوینده اش فتوا می دهد. آن اندازه فضائلی که ابو حنیفه داشته و نقل شده، برای دوستارانش کافی است و دیگر نیازی به دروغها و افتراها که منتهی به تکذیب پیغمبران نیز می شود، نیست. از قبیل دروغهائی که قهستانی با آنهمه فضل و جلالتش، بخشی از آنها را در شرح خطبه نقابه ذکر کرده و در ضمن آن گفت است که عیسی علیه السلام هر گاه نازل شود، مذهب ابو حنیفه را به کار می بندد، و این را در فصلهای ششگانه خود آورده است. و من کاش می دانستم فصول ششگانه، چیست و دلیلش بر این ادعا چیست؟ انا لله و انا الیه راجعون “… الخ. در کتاب ” مفتاح السعاده ” 275:1 و 82:2 آمده است: ” ابو حنیفه خواب دید که قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله را نبش می کند و استخوانهایش را در سینه خود جمع می کند. او از این خواب آشفته شد. ابن سیرین می گوید خواب ابو حنیفه بدین قرار بوده است: ابن سیرین از ابو حنفیه خواسته است که پشت سینه خود را به من نشان بده. ابو حنفیه لباس را از پشت باز می کند. او خالی در میان دو شانه اش مشاهده می کند و میگوید: تو همان کسی هستی که پیغمبر صلی الله علیه و آله در باره او فرمود: در میان امت من، شخصی به نام ابو حنیفه هست که در میان دو شانه اش خالی هست و خدا دین خود را بوسیله او زنده می کند. آنگاه ابن سیرین می گوید: تو باکی نداشته باش،چرا که پیغمبر صلی الله علیه و آله شهر علم است و تو به آن بار می یابی، و او همچنان بود که گفته است “. “نویسنده گوید:” این مطالب را بخوان و بر حال امت محمد صلی الله علیه و آله گریه کن که گرفتار چه مردی شده است و جاهلان گمراه چه چیزهایی ساخته اند و چگونه از این اقوال سخیف و اسطوره های بی اصل رهایی توانند یافت.

 

 (الغدیر فی الکتاب و السنظ و الادب ج 11 ص 165 – 172)

رفتن به بالا