logo-samandehi

چرا عثمان با اقدامات عبدالله بن سبا برخورد نکرد؟

 طبری در تاریخش مینویسد: «از جمله آنچه سری به نقل از شعیب از سیف از عطیه از یزید فقعسی برایم نوشته این است که عبد اللّه بن سبا یهودی یی از اهالی صنعاء (یمن) بود و مادرش از سیاهان، و در زمان عثمان مسلمان گشت. آنگاه شروع کرد به گشتن در کشورهای مسلمانان بقصد گمراه کردن آنان. از حجاز شروع کرد و رفت به بصره و بعد به کوفه و بعد به شام، اما در شام هیچکس را نتوانست گمراه سازد و از آنجا بیرونش کردند تا ناچار رفت به مصر و در میان مصریان مقیم گشت. از جمله تبلیغاتش در میان آنها این بود: من از کسی تعجب میکنم که معتقد به بازگشت عیسی به جهان است و در عین حال باور ندارد که محمد به جهان رجعت کرده باز میگردد، در حالیکه بیقین میدانیم خدای عز و جل میفرماید: «بیشک آنکه قرآن را بر تو خواند و مقرر گردانید حتما تو را به بازگشتگاه برمیگرداند.» پس بازگشت محمد محقق تر از بازگشت عیسی است. مصریان این عقیده را از او آموختند و پذیرفتند، و او عقیده به رجعت (محمد ص) را برای آنان جعل کرد تا درباره آن به بحث و سخن سرگرم گشتند. سپس این سخن را برای آنان ساز کرد که هزار پیامبر وجود داشته است و هر پیامبر وصی یی داشته و علی (ع) وصی محمد (ص) بوده است. بعد گفت: محمد خاتم انبیاء است و علی خاتم اوصیا. آنگاه گفت: چه کسی ستمکارتر از آن است که وصیت پیامبر خدا (ص) را عمل نکرد و بر وصی پیامبر خدا (ص) تعدی نموده حکومت بر امت
را بدست گرفت. سپس برای آنان چنین گفت: عثمان حکومت را بناحق (و بر خلاف قانون اسلام) بدست گرفت و اینکه وصی پیامبر خدا (ص) موجود است. بنابر این برای استقرار حکومتش بپا خیزید و جنبش کنید و از انتقاد و حمله به فرماندهانتان شروع کنید و تظاهر به امر بمعروف و نهی از منکر نمائید تا مردم بسوی شما جلب شوند و آنان را به برقراری حکومت وصی پیامبر (ص) دعوت کنید. پس مبلغان خویش بهر سو پراکند و با کسانی که آمادگی شورشگری در شهرستانها را داشتند بنای مکاتبه را گذاشت، و آنان نیز با او مکاتبه مینمودند و در پنهان دیگران را به عقیده او می خواندند و تظاهر به امر بمعروف و نهی از منکر میکردند، و نامه های جعلی به استانها و شهرستانها می فرستادند متضمن معایب حکام و بدگوئی از آنها، و رفقایشان همینگونه مکاتبه با ایشان داشتند.
این جماعت ها در هر شهر به اهالی شهرهای دیگر اخبار جعلی میفرستادند و هر یک در میان مردم شهرشان آنچه را از شهرهای دیگر رسیده بود می خواندند، تا نوبت این کار به مدینه رسید. سراسر کشور را از انتشارات و تبلیغات خویش پر کردند. آنها قصدی جز آنچه بظاهر مینمودند داشتند و در پنهان چیزهائی جز آنچه اظهار میکردند میگفتند.
در نتیجه، اهالی هر شهر و استان با خود میگفتند ما از آنچه مردم آن استان بآن دچار و گرفتارند در امانیم. در آنمیان مردم مدینه وضعی استثنائی داشتند زیرا خبرهائی که در آنجا پخش میشد از همه شهرستانها و استانها رسیده بود و آنان با خود میگفتند ما از آنچه همه مردم بآن دچار و گرفتارند در امانیم. محمد و طلحه «1» از این جا نقل میکنند و میگویند:
بر اثر آن (خبرها و شایعات) پیش عثمان آمده از او پرسیدند: ای امیر المؤمنین! آیا برای تو نیز درباره مردم همان خبرها و نامه ها که به ما میرسد میآید؟ گفت: نه، بخدا جز خبر خوش و خیر نمیآید. گفتند: برای ما آمده است. و آنچه بایشان رسیده بود شرح دادند. گفت: شما شرکای من (در حکومت و اداره عمومی) هستید و ناظران
مؤمنین. بنابر این نظر و پیشنهاد بدهید. گفتند: پیشنهاد میکنیم تنی چند از اشخاص طرف اعتمادت را بشهرستانها بفرست تا اخبار و گزارشاتی درباره آنجا بیاورند.
در نتیجه، محمد بن مسلمه را خوانده او را به کوفه فرستاد، و اسامة بی زید را به بصره، و عمار یاسر را به مصر، و عبد اللّه بن عمر را به شام، و عده ای دیگر را به جاهای دیگر.
همه پیش از این که عمار یاسر باز آید برگشتند و گفتند: مردم! هیچ چیز منکر و ناروائی ندیدیم و نه مشاهیر مسلمانان چیزی را منکر و ناروا شمردند و نه توده مسلمانان، و همه گفتند: حکومت، حکومت مسلمانان است منتهی فرمانروایان آنان (از طرف و بوکالت ایشان) به دادگستری در میان ایشان و انجام کارهای عمومی آنان می پردازند.
مردم دیدند عمار در برگشتن تأخیر کرد و این تأخیر چندان در نظرشان بسیار آمد که پنداشتند ترور شده است. تا آن که با وصول نامه ای از عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح (استاندار مصر) یکه خوردند که اطلاع میداد عمار را جماعتی در مصر بخود جلب کرده و هم خویش را به انجمن با وی بسته اند، و از جمله ایشان عبد اللّه بن سوداء (عبد اللّه بن سبا) خالد بن ملجم، سودان بن عمران، و کنانة بن بشر است.» «1»
امینی گوید: اگر براستی عبد اللّه بن سبا کار فتنه انگیزی و تشتت مسلمانان را بدین پایه رسانده بود و فرمانروایان جامعه و اداره کنندگان آن از وجود و از خرابکاریش اطلاع یافته اند و گزارش کارش به خلیفه وقت رسیده است چرا تحت تعقیب قرار نگرفته و دستگیر نشده و بجرم جنایات خطرناک مجازات نگشته و کتک نخورده و مورد اهانت قرار نگرفته و به زندان نیفتاده است؟ چرا اعدامش نکرده اند تا ملت را از تبهکاری و فتنه انگیزیش برهانند؟ چرا آنچه عثمان بر سر مردان صالح و پاکدامنی که امر بمعروف و نهی از منکر میکردند آورد در مورد چنین تبهکار فتنه انگیزی انجام نداد در حالیکه این حکم قرآن کریم در گوشها طنین انداز بود که «مجازات کسانی که با خدا و پیامبرش می جنگند و در جهان (یا کشور اسلامی) به تباهگری می پردازند فقط این است که کشته یا بدار آویخته شوند یا دست و پایشان از چپ و راست بریده شود یا تبعید شوند، این
ننگی است برای آنها در دنیا، و در آخرت عذابی سهمگین برای آنها خواهد بود.» «1»
پس چرا خلیفه با کشتن او ریشه آن آشوبها را برنکند؟ آیا خشونت و شدت عمل و مجازاتش را منحصر کرده بود به بهترین و پاکترین شخصیتهای امت محمد (ص) و بر این اساس بود که آنهمه سختگیری و پرخاشگری و تعدی را که بشرح آوردیم «2» در حقشان روا داشت؟
گرفتیم که عبد اللّه بن سبا بوده که مردم شهرستانهای مختلف را به مخالفت و مبارزه با عثمان برانگیخته است، آیا او آن خبرها و شایعات را بدون اینکه با رویه و کارهای عثمان و عمالش مطابقت و رابطه داشته باشد ساخته و جعل کرده است؟ و بر اثر آن ملت و برجسته ترین چهره های مهاجر و انصاری علیه وضع و حالتی که وجود نداشته برخاسته و ضدیت نموده اند؟ یا نه، آنچه او میگفته و شایع میکرد درست همان جرائم و گناهان و خلافکاریها بوده که عثمان و استانداران و عمالش مرتکب شده اند، و بر اثر آن ملت برای زدودن آن وضع و رویه ناروا قیام کرده و قیامش جنبشی دینی بوده بانگیزه وظیفه ای که هر مسلمان برای تطبیق جامعه و رویه اداره و نظام حکومت با مبادی و مقررات اسلام دارد، و بهمین سبب همه مسلمانان بآن نهضت پیوسته اند، گرچه آن یهودی زاده برای منظورهای خاصی خود را در جریان نهضت جا زده باشد؟ و میدانیم بسا نهضت اصولی و پاک بوده که اینگونه عناصر ناباب خود را بدرونش جا زده اند و این پدیده طبیعی هیچ از قدر و اهمیت و پیراستگی آن نهضت نکاسته است.
باز اگر آنچه عبد اللّه بن سبا به ایشان گفته و تلقین کرده نسبت های ناروا و دروغین بوده است چرا- وقتی هیئت های اعزامی مردم شهرستانها به مدینه آمدند- مردم مدینه و مهاجران و انصار که شاهد گفتار و کار و رویه عثمان بودند به آنها نگفتند این مرد از آن اتهامات مبرا است و شایعاتی که در اطرافش پراکنده اند بی اساس است؟
وانگهی چرا با آنان همدست و همداستان گشتند، و بالاتر از اینها در نهضت ضد حاکم پیشتاز و مقتدا شدند، و چرا پیش از آمدن آنها و قبل از این که آنان به مخالفت برخیزند مخالفت و معارضه داشتند؟
ما در این مطلب با دکتر طه حسین همراهیم که میگوید: «بگمان قوی این عبد اللّه بن سبا- اگر همه روایاتی که درباره او هست بلحاظ سند صحیح و درست باشد- سخنهائی را که گفته و تبلیغاتی را که کرده آنگاه بوده است که آشوب درگیر گشته و اختلاف داخلی شدت گرفته است. بنابر این او فتنه برنیانگیخته بلکه از آن بهره برداری کرده است. همچنین ظن قوی میرود که دشمنان شیعه در دوره حکومت امویان و عباسیان در امر این عبد اللّه بن سبا مبالغه کرده اند تا از طرفی در بدعتها و خلافکاریهائی که به عثمان و استاندارانش نسبت داده شده تردید نمایند و از طرف دیگر بر علی (ع) و شیعه اش جنایت روا دارند، بهمین جهت بعضی کارهای شیعه را به گردن یهودی یی میاندازند که برای این که به مسلمانان لطمه بزند اظهار مسلمانی کرده است. چه بسیار است جنایاتی که دشمنان شیعه بر شیعه روا داشته اند و چه بسیار است نسبتهای جنایت آمیزی که شیعه در قضیه عثمان و در قضایای دیگر به دشمنانش داده است.
بنابر این، باید در برابر تمام این روایات (که درباره عبد اللّه بن سبا ساخته شده) وضعی احتیاطگرانه و خود پاینده و اندیشمندانه بگیریم و مسلمانان را در صدر اسلام برتر و بزرگوارتر از این بدانیم که مردی بتواند دین و سیاست و عقل و اراده شان را ببازی بگیرد که از صنعاء آمده و پدرش یهودی و مادرش سیاهپوست بوده باشد و خودش یهودی و بقصد این که مسلمانان را بفریبد و بآنان ضربه بزند و نه از روی خدا ترسی یا دلبستگی تظاهر به اسلام کرده است. سپس در فرصتهای مناسبی که در پی آن بوده مسلمانان را علیه خلیفه شان تحریک کرده تا او را کشته اند و آنان را سپس یا پیش از آن متشتت کرده و بصورت احزاب و دسته های مختلف درآورده است.
اینها اموری است که با عقل جور درنمیآید و نه در برابر نقد و سنجش استواری میآرد و روا نیست تاریخ را بر اساس آنها بنیاد نهاد. حقیقت مسلم و آشکاری که نمیتوان در آن شک و تردید نمود این است که شرایط حیات اسلامی در آن هنگام چنان بود که سبب میشد میان مردم اختلاف نظر بوجود آید و تمایلات و اغراض دگرگونه شود و مذاهب سیاسی متباینی پدید آید. مردمی که به تعالیم قرآن و سنت پیامبر (ص) و روش صحابی او (ابو بکر و عمر) پایبند بودند میدیدند کارهائی صورت میگیرد که منکر و ناروا و نو پیدا است و می خواستند با آنها مثل عمر با قاطعیت و شدت مقابله شود تا روحیه و عقاید توده ها از آثار سوء آنان در امان ماند. جوانان تازه بدوران رسیده قریش و دیگر قبائل عرب با این کارها و حوادث با روحیه دیگری برخورد میکردند با روحیه ای جدید و آمیخته به طمع و بلند پروازی و انحصارگری و آرزوهای دور و دراز، و تلاش و خواهشی که حد و اندازه نمیشناخت. بدینسان در راه برآوردن مطامع و خواهشها و رسیدن به هدفهای خویش بنای رقابت و همچشمی و کشمکش را گذاشتند نه فقط بر سر مناصب و مقامات حکومتی بلکه بر سر هر چیز. حوادث و جریانات جدید جوانان و پیران را به همانجا راند که رانده شدند. سرزمینهای پهناوری که بتصرف مسلمانان درآمده بود و عوائد سرشاری که از این سرزمینها بصورت مالیات ارضی و غیر ارضی بدست میآمد لازم آورد که در اداره این سرزمینها و استفاده از درآمدهای سرشار و هنگفت آن رقابت و کشمکش درگیرد، و در این چه شگفتی هست؟ یا در این چه تعجبی است که کشورها و سرزمینهای فتح ناشده را بنگرند و امکانات و فرصت و شرایط را مناسب لشکر کشی و فتح ببینند و از پی فتح آن برقابت و پیشدستی برخیزند؟
یا چرا اگر در پی دنیا و دنیا دوستند در راه کسب افتخار و غنائم و عوائد بر هم پیشدستی ننمایند و اگر در طلب آخرتند در همین راه از هم سبقت نجویند؟ و آنگاه اگر در اداره این کشورهای پهناور و عوائد هنگفت و در سیاست کشور داری با هم اختلاف پیدا کردند چه عجب؟! و در صورتی که آنعده از جوانان قریش که طمعکار و بلند پرواز بودند به راههای همواری تاختند که به افتخار و شکوه و قدرت سیاسی و ثروت میرساند شگفت نخواهد بود و نه این که جوانان انصاری یا سایر قبائل عرب در این راه به رقابت با ایشان پردازند یا اگر دیدند خلیفه نمیگذارد در این رقابت و مسابقه شرکت جویند یا قریش را امکان میدهد و مزیت مینهد و مهمترین مناصب سیاسی و موقعیت های اقتصادیرا به آنان منحصر میگرداند و باز بهترین و مهمترین آنها را از میان قریش به بنی امیه اختصاص میدهد دل از کینه و خشم مالامال نسازند و بر نخروشند.
آنچه مسلم است و بیشک این است که عثمان استانداری کوفه را پس از عزل سعد بن ابی وقاص به ولید و سعید سپرده و حکومت بر بصره را بعد از عزل ابو موسی (اشعری) به عبد اللّه بن عامر داده و سراسر شام را به حاکمیت معاویه درآورده و پس از آنکه شام به چندین ولایت تقسیم میشد، که هر یک به شخصی سپرده بوده و قریش و دیگر قبائل در اداره آنها شرکت داشته اند دست معاویه را در اداره آن و دخل و تصرفات حاکمانه در آن باز گذاشته است و مصر را پس از عزل عمرو عاص بتصرف عبد اللّه بن ابی سرح درآورده است، ضمنا همه این استانداران با عثمان خویشاوند بوده اند، یکی برادر ناتنی او بوده و دیگری برادر شیریش و سومی دائی یش و آندیگر با او در شاخه امیة بن عبد شمس- از شاخه های قبیله قریش- همنسب و همپیوند بوده است.
همه اینها اموری است که کسی نمیتواند انکار نماید یا تردید کند. ضمنا هیچ اطلاعی در دست نیست حاکی از این که عبد اللّه بن سبا عثمان را فریفته و واداشته باشد تا آن اشخاص را از مناصب استانداری و فرماندهی کشوری و لشکری برکنار نموده و اینها را بجای آنها بدان مقامات بگمارد. باز مسلم است که مردم در همه اعصار و قرون بر پادشاهان و امپراطوران و امرا و فرماندهان این را عیب میگرفته اند که مقامات حکومتی را به انحصار خویشاوندانشان درآورند و در واگذاری مشاغل دولتی میان افراد تبعیض قائل شوند، و مسلمانان نخستین ملتی نبوده اند که این انحصار و تبعیض را بر حاکمش عیب گرفته و او را باین خاطر بباد حمله و انتقاد و نکوهش گرفته است.
ایشان اموری را ناپسند شمرده و اموری را پسندیده و مطلوب دانسته اند که ملتها همگی در قرون پیشین و در طول تاریخ ناپسند یا پسندیده شمرده اند.» «1»
بعلاوه این که در روایت تاریخی مجعول و دروغین آمده که عمار یاسر از طرف عثمان به مصر فرستاده شد و دیگران به سایر استانها از مطالبی است که قابل پذیرفتن
نیست و بهیچوجه صحت ندارد و در هیچ روایت تاریخی دیگر نیامده است. تنها همین روایت حاکی از آن است، همین روایت جعلی ساختگی دروغین که راویانش یا زندیق و از دین بیرونند یا دروغگو و جاهل و نادان. از بررسی تمام روایاتی که در قضیه عثمان وجود دارد روشن میشود که عمار یاسر و محمد بن مسلمه در طول دوره حکومت عثمان از مدینه قدم بیرون نگذاشته اند، و عمار از نخستین روز حکومت عثمان با او مخالف بوده و در صف اول انقلابیون و مخالفان قرار داشته است و عثمان با وی چندان دشمنی داشته که یکبار پس از وفات ابوذر در تبعیدگاهش ربذه خواسته وی را بهمانجا تبعید کند ولی مهاجران و انصار مانع او گشته اند- چنانکه نوشته شد- و بارها مورد اهانت و شکنجه و کتک قرار گرفت، و عثمان از ابتدای کار میدانست که عمار مخالف حکومت و طرز کار و رویه او است، با این وصف چگونه ممکن است و معقول که عمار را طرف مشورت خود قرار دهد و در مسأله خطیر موج مخالفت عمومی از او نظر بخواهد و باو مأموریت بدهد گزارش اوضاع استان مصر و مخالفت و اعتراضات مردم آنسامان را برایش بیاورد تا در آنجا چنانکه روایت جعلی میگوید عبد اللّه بن سبا او را جلب نماید و با خود در مخالفت با عثمان همداستان سازد؟! این مطلبی است که از هیچ محقق و تاریخ خوانده ای پنهان نیست، چنانکه دکتر طه حسین بدیهی بودن آنرا گوشزد مینماید و میگوید: «تقریبا یقین دارم که عمار هرگز به مصر فرستاده نشده است و با ایندو جوانمرد (یعنی محمد بن ابی بکر و محمد بن ابی حذیفه) در اقدام به تحریک مردم شرکت ننموده است، و این داستانی است که هوا خواهان عثمان همانان که در پی توجیه و تبرئه او هستند اختراع کرده اند تا رفتاری را که عثمان با عمار داشته و بعدا خواهیم دید توجیه نمایند.» «1»

رفتن به بالا