logo-samandehi

کدام اجماع و اتفاق عمومى بر بیعت یزید؟!

اجماع و اتفاق عمومى بر بیعت یزید!

وانگهى اگر پسر عمر به بهانه اجماع و اتفاق عمومى بر بیعت با یزید، با این موجود پلید به خلافت بیعت کرده، این اجماع و اتفاق عمومى کجا صورت گرفته است؟! کجا همه صلحاى امت و رجال دین با یزیدى بیعت کرده اند که اصحاب و تابعین محکومش ساخته اند و به شهوترانى و هوسبازى و میگسارى و کثافتکارى معروف است و چنان که شاعر معاصر استاد بولس سلامه در چکامه «غدیر» می سراید:

مؤذن! اى آن که بانگ «حى على الفلاح» برداشته و به رستگارى می خوانى
در اذن صبح صدایت را کم کن و آهسته باش!
و توجه کن که پادشاه غافل از خدا
سرگرم کنیزکان ماهروى نمکین است!
و هزار «اللّه اکبر» در کف میزان یزید
– آن تخت نشین- جرعه شرابى نیارزد «1»!
که در خمره سربسته اى می جوشد که هیچ لبى
به آن نرسیده و هیچ آبى بدان نیامیخته است!

از طرفى امت بر این که در تصدى امامت و زمامدارى عادل بودن شرط است اجماع دارد و همداستان است. قرطبى در تفسیرش می نویسد: «یازدهمین شرط امامت و زمامدارى، عادل و راسترو بودن است. زیرا در میان امت اختلافى در این نیست که پیمان بیعت امامت براى آدم زشتکار فاسق منعقد نمی گردد، و بایستى امام و زمامدار از لحاظ علمى بر همگان برترى داشته باشد به موجب فرمایش پیامبر (ص) که ائمه و زمامدارانتان شفیعانتان هستند بنابر این توجه داشته باشید چه کسى را شفیع خویش می گردانید. و به موجب آیه اى که در وصف طالوت هست: «خدا او را براى زمامداریتان برگزید و بر وسعت علم و اندامش بیفزود.» می بینیم ابتدا علم را می آورد و سپس آنچه را نشانه توانائى می باشد ذکر می کند.» «2» و می نویسد: «امام (یا زمامدار) اگر منصوب شد و پس از تحقق بیعت و انتصابش کار زشتى مرتکب گشت، عامه مسلمانان (یعنى اهل سنت) می گویند بنیان امامتش گسیخته شده و به علت کار زشت آشکارش بر کنار می گردد، زیرا مسلم است که امام (یا زمامدار) اساسا به این منظور تعیین می شود که قانون جزاى اسلامى را اجرا کند و حقوق مردم را براى آنان بستاند و اموال یتیمان و دیوانگان را نگهدارى و از خودشان سرپرستى نماید و امثال این وظائف که به شرح آمد. وقتى فاسق و زشتکار بود فسق و زشتکاریش مانع او از انجام این تکالیف می گردد.
و اگر فرض کنیم امام و زمامدار حق و امکان داشته باشد که فاسق باشد تمام وظائفى را که زمامدار اساسا براى انجامش تعیین و منصوب می شود هیچ شمرده ایم.
ملاحظه نمی کنید که ابتدا و هنگام تعیین زمامدار می گوئیم باید حتما فاسق نباشد چون تعیین فاسق به زمامدارى معنایش هیچ شمردن وظائفى است که به منظور انجامش زمامدار تعیین می کنیم. همینطور هر گاه زمامدار بعدا فاسق شود و آشکارا به کار زشت دست زند. «1»»
آرى، صد هزارى که از معاویه در ازاى آن بیعت خائنانه گرفته بود «2» از اختلاف براى پسر عمر اجماع و اتفاق عمومى ساخت چنانکه این گونه پول‏ها و رشوه ها، در دیگران همین گونه اثرها گذاشت و کارى کرد که این فرصت طلبان پول پرست و پیشاپیش آنها پسر عمر دویدند براى بیعت با یزید. بدینسان، پس از بیعت با معاویه با پسرش یزید هم بیعت کرد و بیعت کتبى خود را به شام نزد او فرستاد در حالى که امام بر حق و سرور آزادگان و پیشواى مقدس دینداران فرزند پیامبر (ص) حسین بن على (ع) در کنارش و در برابر چشمش بود، آن پاره اى از پیکر رسالت، آن مایه افتخار امامت، آن مظهر شریعت و دینشناس برین و همسیرت پیامبران، سرور جوانان بهشتى … و دل‏ها شیفته زمامدارى او بود و در اشتیاق حکومتش می تپید.
اما این آدم به تمام واقعیات و آنچه در اطرافش می گذشت وقعى ننهاد و در مورد حکومت یزید اثرى از اختلاف ندید و تضاد سهمگین و خونینى را که میان حسین بن على (ع) و یارانش از یکسو، و یزید و امویان تبهکار و هم مسلکانشان از دیگر سو جامعه را به لرزه درآورده بود هیچ انگاشت و به فرمایش پیامبر گرامى (ص) اعتنائى ننمود که «این فرزندم- یعنى حسین- در سرزمینى که کربلا خوانده می شود کشته خواهد شد. هر کدام از شما که شاهد آن بودید باید او را یارى کنید.» «3»
آرى، آن ستمدیده و مظلوم آن نور دیده پیامبر (ص) را با تقریر بیعت یزید و پشتیبانى از حکومتش، یارى کرد! با یزید بیعت کرد و پنداشت بیعتى بر حق و درست کرده است و چندان بر پیمان بیعتش وفادار ماند و اصرار ورزید که حتى وقتى هیئت نمایندگى مردم مدینه از شام برگشت و زشتکارى و خیانت و فساد و بی دینى یزید را به خلق اعلام نمود سر از اطاعتش نپیچید و وفادار ماند.
آرى، حتى هنگامى که اعلام داشتند: «ما از نزد کسى می آئیم که دین ندارد، شراب می خورد، ساز می زند، در حضورش کنیزان می نوازند، سگبازى می کند، و با اوباش همنشینى می نماید. ما شما را شاهد می گیریم که او را از حکومت خلع و برکنار کرده ایم.» در نتیجه، مردم از ایشان پیروى و یزید را خلع کردند. «1» ابن فلیح می گوید: ابو عمرو بن حفص به نمایندگى (مردم مدینه) نزد یزید رفت. یزید او را گرامى داشت و هدایاى نیکو به او داد. چون به مدینه باز گشت به کنار منبر ایستاد- و مردى پاکدامن و صالح و مورد خشنودى مردم بود- و چنین نطق کرد: آیا مورد محبت قرار نگرفته ام؟ آیا مرا گرامى نداشت؟ بخدا قسم دیدم یزید بن معاویه از سر مستى نماز را ترک می کند. در نتیجه، مردم در مدینه متفقا برکنارى یزید را از حکومت اعلام نمودند. «2»
مسور بن مخرمه صحابى عضو هیئت نمایندگی یى بود که مردم مدینه نزد یزید فرستاده بودند. چون به مدینه برگشت اعلام کرد و شهادت داد که یزید فاسق و شرابخوار است. به یزید گزارش دادند. به استاندارش دستور داد مسور بن- مخرمه را حد بزند. ابو حرة در این باره چنین سرود:

شراب صبوحى مشکین بو را ابو خالد / (یزید) می نوشد و حد را به مسور می زنند؟! «3»

پسر عمر براى مقابله با اصحاب و مردم مدینه که یزید را متفقا خلع کردند، ادعاکرد حدیثى از پیامبر خدا (ص) شنیده و مصداقش همین است که او می گوید. در جلد هفتم کارش را شرح دادیم. خانواده و دار و دسته و آزادشدگانش را جمع کرد و به آنها گفت: «مبادا یکى از شما یزید را خلع کند یا در کار خلع و مخالفتش شرکت کند که با او قطع علاقه خواهم کرد» یا چنانکه بخارى نوشته گفت: «هر کدام از شما که اطلاع پیدا کنم یزید را خلع کرده و براى خلع و سقوطش بیعت نموده، حتما با او قطع علاقه خواهم کرد.» وفادارى خویش را به پیمان بیعت با یزید مستند کرد به حدیثى که به ادعاى خودش از پیامبر (ص) شنیده که «پیمانشکن روز قیامت برایش پرچمى می افرازند و می گویند این پیمانشکنى فلانى است!» و ندانسته یا خود را به نفهمى زده که اولا بیعت با یزید پیمان صحیح و شرعى نیست و اطلاق لفظ بیعت و پیمان بر آن درست نمی باشد چون بنا به اتفاق امت پیمان بیعت با فاسق بسته نمی شود، ثانیا با ظهور فسق و بی دینى از یزید- به فرض که بیعتش صحیح باشد که نیست- پیمان بیعتش گسسته و خلعش واجب خواهد بود نه اینکه خلع کننده اش بیعت شکن و پیمان شکن نامیده شود!
اساسا با یزید خدا نشناس که احکام خدا را زیر پا می گذارد نمی توان پیمان بیعت بست. پیمانى که در عین حال با خدا و پیامبر (ص) بسته می شود! وانگهى بیعت، پیمانى اختیارى و آزادانه است نه عقدى تحمیلى و اجبارى، در حالى که آنچه بیعت یزید خوانده اند اقرارى است که به زور شمشیر و با تطمیع و تهدید گرفته شده و آنانکه یزید را میشناختند از بیعتش خوددارى ورزیدند، و تنها نفع طلبان و شهوت پرستان یا کسانى که قبلا او را درست نمی شناختند اظهار بیعت نمودند، و همینکه پى به ماهیتش بردند براى نجات دین و ایمان خویش خلعش را اعلام کردند. خود پسر عمر از کسانى بود که ابتدا حاضر به بیعت با یزید نشد «1»، اما وقتى یکصد هزار رشوه یزید زیر دندانش مزه انداخت اصول و واقعیات را ندیده گرفت و دگرگونه جلوه داد. ابتدا در مخالفت با بیعت یزید به عنوان ولیعهد معاویه به اصول اعتقادى و سیاسى اسلام تکیه می کرد و می گفت: «این خلافت (یعنى خلافت اسلامى) مثل نظام هراکلیوسى (امپراطورى رم شرقى) یا نظام قیصرى (امپراطورى رم غربى) یا نظام شاهنشاهى ایران نیست که حکومت را پسر از پدر به ارث ببرد». «1» بعد از گرفتن آن رشوه کلان میان دو کار دشوار گرفتار شد، یکى این که عقیده سابق خویش را در باره یزید تغییر داده و رسوائى این تغییر عقیده را بپذیرد و دیگرى مخالفت با یزید و قبول عواقب آن مخصوصا پس از دریافت رشوه! به همین جهت تا مدتى با یزید مدارا نمود و بالاخره همانطور که با پدرش- معاویه- بیعت کرده بود با آن موجود هرزه و پلید بیعت کرده و گفت: اگر خوب بود مایه رضایت خواهد بود و اگر مایه گرفتارى و ناراحتى بود شکیبائى و مدارا خواهیم کرد. «2» و براى رفع رسوائى تغییر عقیده اش این بهانه را تراشید که تا بحال به خاطر وجود پدرش- معاویه- از بیعتش امتناع می کردم و حالا چون آن مانع برطرف گشت اقدام به بیعت کردم! یزید می توانست بهانه او را براى تأخیر بیعت این طور رد و تخطئه نماید که پدرم بیعت را در عرض بیعتش نمی خواست تا بگوئى دو بیعت براى دو حاکم در آن واحد درست نیست، بلکه بیعت ولایتعهدى مرا در طول بیعت خویش براى پس از خود می خواست. لکن چون مقصود را حاصل می دید به استدلال و بحث با وى نپرداخت!
چنین بود ماهیت بیعت یزید و چگونگى انجامش در زمان معاویه. وقتى معاویه مرد، جاه طلبان و پولپرستانى مثل پسر عمر دورش را گرفته با تهدید و تطمیع از این و آن برایش بیعت گرفتند، و با تقریر بیعت آن تبهکار بی شرم و همکارى در راه گناه و تجاوز و انحراف- در حالیکه خدا می فرماید: در راه نیکى و پرهیزکارى همکارى کنید نه بر سر گناهکارى و تجاوز- و فراهم ساختن اختلاف و تجزیه امت و مخالفت با اصحاب صالح و تابعان نیکو سیرت سبب گشتند که تخت سلطنت یزید استوار گردد و به انجام نقشه هاى شیطانى و جنایاتش قادر آید، و بتواند سپاه مسلم بن عقبه را مجهز و اعزام دارد و خون و مال ساکنان مدینه و حرم پیامبر خدا (ص) را براى آنها حلال سازد و اجازه دهد به مدت سه روز هر که را خواستند بکشند و هر چه را خواستند بدزدند و بربایند، و در جریان آن هفتصد تن از پیروان و حاملان قرآن به قتل رسیدند.
بلاذرى می نویسد: «در جنگ حره از شخصیت‏هاى قریش هفتصد و اندى به قتل رسیدند و این غیر از انصارى است که کشته شدند و در میانشان جمعى از اصحاب پیامبر (ص) بودند. از اصحابى که تحت شکنجه کشته شدند عبد اللّه بن حنظله ملقب به غسیل الملائکة است که همراهش هشت فرزندش کشته شدند و معقل بن سنان اشجعى، و عبد اللّه بن زید، و فضل بن عباس بن ربیعه، اسماعیل بن خالد، یحیى بن نافع، عبد اللّه بن عقبه، مغیرة بن عبد اللّه، عیاض بن حمیر، محمد بن عمرو بن حزم، عبد اللّه بن ابى عمرو، و عبید اللّه و سلیمان دو پسر عاصم. از آن مهلکه، ابو سعید (خدرى) و حابر (بن عبد اللّه انصارى) و سهل بن سعد را خدا نجات داد» «1» و پیامبر گرامى در باره شهیدان واقعه «حره» می فرماید: «آنان پس از اصحابم بهترین افراد امت من هستند» «2» پس از این قتل عام، تنى چند که جان بدر برده بودند مجبور شدند به این مضمون بیعت کنند که برده یزیدند، و هر که از بیعت به این مضمون خوددارى می نمود کشته می شد «3» در آن ماجرا، جنایات و فجایع و جرائم وحشتناکى رخ داد که روى تاریخ را سیاه کرده است. گفته اند: در آن چند روزه در حدود هزار نفر غیر از زن و بچه کشته شده اند و پرده عصمت هزار دوشیزه دریده شده و هزار زن بدون شوهر آبستن گشته است «4». چون خبر آن تبهکارى ننگین به یزید می رسد شروع به خواندن این بیت می کند
کاش اجدادم که در بدر کشته شدند می دیدند خزرج (یکى از دو قبیله انصار) چگونه از ضربه شمشیر بخود می پیچند! «5» بدینسان پسر عمر در بیعت خود با یزید متکى به اجماع چنین اوباش و اراذلى بود و به همداستانى تبهکارانى که باقیمانده قبائل مشرک و مهاجم بودند استناد و استدلال می نمود و در همان حال به اتفاق و همداستانى رجال صاحب نظر (اهل حل و عقد)- که فرزند مهاجران و انصار بودند و مردان پاکدامن و دیندار در میانشان بسیار بود- اعتنائى نمی کرد. با یزید بیعت کرد و با او در کشتن فرزند پیامبر (ص) و سرور جوانان بهشتى- حسین بن على (ع)- و در قتل عام اصحاب و تابعین و مردم مدینه و هتک نوامیس خانواده هاشان همدست گشت و شرکت جست. خدا به حساب هر دوشان خواهد رسید.
همین پسر عمر، کسى است که یزید کافر و ملحد و پدر ستمکار و تجاوزگرش- معاویه- و زشتکارانى از قماش آنها را مردان صالح بی نظیرى می خواند مردان صالحى که همانند ندارند!
ابن عساکر از چندین طریق روایتى را از قول پسر عمر ثبت کرده است که ذهبى و نیز سیوطى در تاریخ الخلفا «1» نوشته اند. پسر عمر می گوید: «ابو بکر را به درستى صدیق خوانده اید. عمر را به درستى فاروق نامیده اید چون تیر آهنى است. پسر عفان ذو النورین بناحق و مظلومانه کشته شده و دو بار رحمت به او ارزانى خواهد شد. معاویه و پسرش دو پادشاه سرزمین مقدس اند. و سفاح و سلام و منصور و جابر و مهدى و امین و امیر العصب همگى از قبیله کعب بن لوى هستند و همگى صالح و بی نظیرند!»
به این عبارت نیز آمده است: «دوازده خلیفه بر این امت فرمانروائى خواهند داشت: ابو بکر صدیق که خوب اسمى برایش گذاشته اید، عمر فاروق که تیر آهنى است و درست نامیده اید، عثمان بن عفان ذو النورین که بناحق و مظلومانه کشته شده و دو بار رحمت به او ارزانى خواهد شد، دو پادشاه سرزمین مقدس معاویه و پسرش، سپس سفاح خواهد بود و منصور و جابر و امین و سلام «2» و امیر العصب که نظیرشان دیده نشده و کس نشناخته است و همگى از قبیله کعب بن لوى هستند و در میانشان مردى از قحطان. از جمله آنان یکى حکومتش دو روز بیشتر دوام نمی یابد و دیگرى کسى است که به او می گویند با ما بیعت کن و گر نه ترا خواهیم کشت و اگر با ایشان بیعت نکند می کشندش «1».»
پسر عمر با نشر چنین عقایدى و عمل به آنها وسیله جنایات سهمگینى را فراهم آورد، از جمله سبب کشته شدن صحابى صحابى زاده محمد بن ابى جهم گشت که چون بر شرابخوارى یزید شهادت داد به قتل رسید.«2»

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏10، ص:48

رفتن به بالا