اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ تیر ۱۴۰۵

کدام یک از این دو زن، مادر واقعی این دو کودک است؟!

متن فارسی

ابو الحسن خدا مرا باقى نگذارد براى مشکلى که تو در آن نباشى

از ابن عباس نقل شده که گفت،: بر عمر بن خطاب قضیه ‏اى پیش آمد که برخاست از آن و نشست و دگرگون شد و سیاه شد و جمع کرد بر آن اصحاب پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را و بر آنها عرضه کرد و گفت بگوئید به من چه باید بکنم، پس همگى گفتند اى امیر مومنان تو پناهگاه و برطرف کننده  اى، پس عمر غضب کرد و گفت:اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ‏«1» به  ترسید از خدا و بگوئید گفتنى صواب و درست که اصلاح کند اعمال شما را، پس گفتند: اى امیر مومنان از آنچه پرسیدى چیزى از آن نزد ما نیست.
پس گفت: امّا قسم به خدا که من میشناسم کسى را که اصل سرچشمه آن و کاملا به آن آشناست و میداند پناهگاه کجاست و برطرف کننده کجا است.
پس گفتند: گویا منظورت على بن ابیطالب است، عمر گفت: به خدا قسم اوست تنها پناه و دادرس و آیا هیچ زن آزادى مانند او را در پُرى و مهارت آورده؟! برخیزید برویم نزد او.
پس گفتند: اى امیر مومنان آیا شما نزد او میروید بفرستید کسى را که او را بیاورد پیش شما.
گفت: هیهات (او کجا و ما کجا) اینجا شاخه  اى از بنى هاشم و شاخه  اى از پیامبر و باقیمانده از علم و دانش است که باید خدمتش رسید نه آنکه او بیاید. در خانه او حکم می آید، پس همه متوجّه به آن حضرت شده و او را در چهار دیوارى و خانه  اى یافتند که میخواند: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدىً‏«2» آیا انسانى خیال میکند که او را وا میگذارند مهمل و بی حساب و آنرا تکرار میکرد و می گریست پس عمر به شریح گفت: بگو به ابى الحسن آنچه را که براى ما گفتى.
پس شریح گفت من در مجلس قضاوت و داورى نشسته بودم پس این مرد آمد و گفت که مردى دو زن را به او سپرده یکى آزاد سنگین مهر و دیگرى کنیز ام ولد، پس به او گفت مخارج آنها را بده تا من بیایم.
پس چون شب گذشته شد هر دو با هم زائیدند یکى پسر و دیگرى دختر و هر دو مدعى هستند که پسر از من است و دختر را براى میراث از خود نفى میکنند.
پس فرمود بچه حکم کردى میان آنها، پس شریح گفت: اگر نزد من چیزى بود که به آن میان ایشان قضاوت کنم نزد شما نمی آوردم آنها را، پس على علیه السلام کاهى را از زمین برداشت و فرمود به درستی که حکم در این آسان‏تر است از برداشتن این کاه از زمین، آنگاه قدحى خواست و بیکى از دو زن فرمود: شیر بدوش، پس دوشید و حضرت آنرا کشید و سنجید سپس بدیگرى فرمود: تو بدوش شیرت را پس دوشید و کشید پس آنرا نصف از شیر اوّل دیدند پس به او فرمود: تو دخترت را بگیر و بدیگرى فرمود تو هم پسرت را بگیر.
آنگاه به شریح فرمود: آیا نمیدانى که شیر دختر نصف شیر پسر است و اینکه میراث دختر نصف میراث پسر است و اینکه عقل او نصف عقل مرد و شهادت او نصف شهادت او است و اینکه دیه او نصف دیه پسر است و آن بنابر نصف است در هر چیزى، پس عمر تعجب کرد تعجّب سختى آنگاه گفت: ابو الحسن خدا من را باقى نگذارد در شدّتی که تو براى آن نباشى و خدا مرا در شهرى نگذارد که تو در آن نباشى.
کنز العمال ج 3 ص 179- مصباح الظلام جردانى ج 2 ص 56.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 243

متن عربی

56- أبا حسن لا أبقانی اللَّه لشدّة لست لها

عن ابن عبّاس، قال: وردت على عمر بن الخطّاب واردة قام منها و قعد و تغیّر و تربّد و جمع لها أصحاب النبیّ صلى الله علیه و آله و سلم فعرضها علیهم و قال: أشیروا علیّ. فقالوا جمیعاً: یا أمیر المؤمنین أنت المفزع و أنت المنزع. فغضب عمر و قال: اتّقوا اللَّه و قولوا قولًا

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏6، ص: 243

سدیداً یصلح لکم أعمالکم. فقالوا: یا أمیر المؤمنین ما عندنا ممّا تسأل عنه شی‏ء. فقال: أما و اللَّه إنّی لأعرف أبا بجدتها و ابن بجدتها، و أین مفزعها و أین منزعها، فقالوا: کأنّک تعنی ابن أبی طالب؟ فقال عمر: للَّه هو، و هل طفحت حرّة بمثله و أبرعته؟ انهضوا بنا إلیه، فقالوا: یا أمیر المؤمنین أ تصیر إلیه؟ یأتیک. فقال: هیهات هناک شجنة من بنی هاشم، و شجنة من الرسول، و أثرة من علم یُؤتى لها و لا یأتی. فی بیته یُؤتى الحکم، فاعطفوا نحوه. فألفوه فی حائط له و هو یقرأ: (أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدىً‏) «1» و یردّدها و یبکی، فقال عمر لشریح: حدّث أبا حسن بالذی حدّثتنا به. فقال شریح: کنت فی مجلس الحکم، فأتى هذا الرجل فذکر أنّ رجلًا أودعه امرأتین حرّة مهیرة «2» و أُم ولد، فقال له: أنفق علیهما حتى أقدم. فلمّا کان فی هذه اللیلة وضعتا جمیعاً إحداهما ابناً و الأخرى بنتاً، و کلتاهما تدّعی الابن و تنتفی من البنت من أجل المیراث، فقال له: بم قضیت بینهما؟ فقال شریح: لو کان عندی ما أقضی به بینهما لم آتکم بهما، فأخذ علیّ تبنةً من الأرض فرفعها فقال: إنّ القضاء فی هذا أیسر من هذه. ثمّ دعا بقدح فقال لإحدى المرأتین: احلبی. فحلبت، فوزنه. ثمّ قال للأخرى: احلبی. فحلبت، فوزنه فوجده على النصف من لبن الأُولى، فقال لها: خذی أنتِ ابنتکِ، و قال للأخرى: خذی أنتِ ابنکِ، ثمّ قال لشریح: أما علمت أنّ لبن الجاریة على النصف من لبن الغلام؟ و أنّ میراثها نصف میراثه؟ و أنّ عقلها نصف عقله؟ و أنّ شهادتها نصف شهادته؟ و أنّ دیتها نصف دیته؟ و هی على النصف فی کلّ شی‏ء. فأعجب به عمر إعجاباً شدیداً ثمّ قال: أبا حسن لا أبقانی اللَّه لشدّة لست لها و لا فی بلد لست فیه.

کنز العمّال «3» (3/179)، مصباح الظلام للجردانی» (2/56).