اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۳ مرداد ۱۴۰۳

کرامات ساختگی برای «ابن سمعون»

متن فارسی

58. به خاطر «ابن سمعون»، خرمایی تبدیل به رطب تازه می شود.
«خطیب» در «تاریخ» خود 1: 275 آورده است: «ابو بکر محمّد بن محمّدظاهری روایت کرده که از ابو حسین بن سمعون شنیده است که می گفت: از مدینه رسول صلّی اللّه علیه و آله به قصد زیارت بیت المقدس بیرون آمدم و همراه خود خرمای صیحانی داشتم. چون به بیت المقدس رسیدم، خرما و دیگر آذوقه خود را، در جایی که بنا بود اقامت کنم گذاشتم. پس از آن، به خوردن رطب تازه هوس کردم و با کراهت آمدم که خرمای خود را بخورم. در شگفت ماندم که از کجا رطب آماده شده، چرا که هنگام افطار که غذا میل می کردم، دیدم که رطب تازه است و از آن نخوردم. از فردا که شب می خواستم افطار کنم، رطب به حال اول (خرمای کهنه) باز گشته بود و از آن خوردم».
«ابن العماد» در «شذرات» 3: 126، این مسئله را آورده است.
59. «ابن سمعون»، از خواب کسی که در حال خواب است، خبر می دهد.
«ابن جوزی» در «المنتظم» 7: 199 از طریق «ابو بکر خطیب بغدادی» از «ابو طاهر محمّد بن علی بن علّاف» نقل می کند که گفته است: «یک روز در مجلس وعظ ابو الحسین ابن سمعون حاضر شدم و او بر صندلی خود نشسته و سخن می گفت. ابو الفتح قواس نیز بر کنار او پهلوی صندلی نشسته بود، و او را خواب در ربود و خوابید. ابو حسین که او را چنین دید، ساعتی از سخن گفتن باز ایستاد، تا ابو الفتح بیدار شد. هنگامی که او سر خود را بلند کرد، ابو حسین به او گفت:
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را در خواب می دیدی؟ گفت: آری. ابو حسین گفت: بخاطر همین بود که من سخن خود را قطع کردم، که مبادا این رشته لطف بریده و منقطع گردد».
60. «ابن سمعون» و شفای دختر «رصاص».
«ابن جوزی» در «المنتظم» 7: 198 حکایت کرده است: «رصاص زاهد،پیوسته پای ابن سمعون را می بوسید و دست برنمی داشت. از او در مورد علت این کار پرسیدند. گفت در خانه دختری دارم، بر پایش نیش زخمی درآمده بود، رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را در خواب دیدم، به من فرمود: به ابن سمعون بگو پایش را بر روی آن بگذارد تا بهبودی یابد. فردا صبح زود که بخدمتش رسیدم، دیدم جامه هایش را پوشیده است. بر او سلام کردم. گفت بسم اللّه. عرض کردم. گفتم شاید کاری دارد، با او براه می افتم و در راه داستان دختر را برایش شرح می دهم.
به خانه ما آمد. گفت: بسم اللّه، من وارد شدم و دختر را آوردم و روی او چیزی انداختم و او پایش را بر روی آن گذاشت، و برگشت. دختر در حالی که بهبودی کامل یافته بود، برخاست و از این رو من همیشه پای او را می بوسم».

    الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 11، ص: 205

متن عربی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 11، ص: 205

58- تمرٌ ینقلب رطباً لابن سمعون

أخرج الخطیب فی تاریخه (1/275) قال: حدّثنا أبو بکر محمد بن محمد الطاهری قال: سمعت أبا الحسین بن سمعون «1» یذکر أنّه خرج من مدینة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم قاصداً بیت المقدس، و حمل فی صحبته تمراً صیحانیّا، فلمّا وصل إلی بیت المقدس ترک التمر مع غیره من الطعام فی الموضع الذی کان یأوی إلیه، ثم طالبته نفسه بأکل الرطب فأقبل علیها باللائمة و قال: من أین لنا فی هذا الموضع رطب؟ فلمّا کان وقت الإفطار عمد إلی التمر لیأکل منه فوجده رطباً صیحانیّا!! فلم یأکل منه شیئاً، ثم عاد إلیه من الغد عشیّة فوجده تمراً علی حالته الأولی فأکل منه.

و ذکره ابن العماد فی الشذرات «2» (3/126).

59- ابن سمعون یخبر عمّا یراه النائم

أخرج ابن الجوزی فی المنتظم «3» (7/199) من طریق أبی بکر الخطیب البغدادی، عن أبی طاهر محمد بن علیّ بن العلّاف، قال: حضرت أبا الحسین بن سمعون یوماً فی مجلس الوعظ و هو جالسٌ علی کرسیّه یتکلّم، و کان أبو الفتح القوّاس جالساً إلی جنب الکرسیِّ فغشیه النعاس و نام، فأمسک أبو الحسین عن الکلام ساعة

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 11، ص: 206

حتی استیقظ أبو الفتح و رفع رأسه فقال له أبو الحسین: رأیت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی نومک؟ قال: نعم، فقال أبو الحسین: لذلک أمسکت عن الکلام خوفاً أن تنزعج و تنقطع عمّا کنت فیه!

60- ابن سمعون و صبیّة الرصّاص

قال ابن الجوزی فی المنتظم «1» (7/198): حُکی أنَّ الرصّاص الزاهد کان یقبّل رجل ابن سمعون دائماً فلا یمنعه، فقیل له فی ذلک فقال: کان فی داری صبیّة خرج فی رِجلها الشوکة، فرأیت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی النوم، فقال لی: قل لابن سمعون یضع رجله علیها فإنَّها تبرأ. فلمّا کان من الغد بکرت إلیه، فرأیته قد لبس ثیابه، فسلّمت علیه فقال: بسم اللَّه، فقلت: لعلَّ له حاجة، أمضی معه و أعرض علیه فی الطریق حدیث الصبیّة، فجاء إلی داری فقال: بسم اللَّه. فدخلت و أخرجت الصبیّة إلیه و قد طرحت علیها شیئاً، فترک رجله علیها و انصرف، و قامت الجاریة معافاة فأنا أُقبّل رِجله أبداً.