logo-samandehi

کرامات ساختگی و دروغین شیخ اسماعیل حضرمی و پاسخ علامه

1-  «حضرمی»، نحو را با اجازه می آموزد
«ابن العماد حنبلی» در «شذرات الذهب» 5: 361 می نویسد: «شیخ اسمعیل حضرمی متوفی 678 کراماتی داشت. مطری گفته است: کرامات شیخ به حد تواتر نزدیک است. از جمله اینکه به ابن معطی در خواب گفتند نزد فقیه اسمعیل حضرمی برود و از او نحو فرا بگیرد. چون از خواب بیدار شد، خیلی تعجب کرد، زیرا حضرمی نحو خوب نمی دانست. با خود گفت ناگزیر باید اطاعت کنم، از این رو، نزد او رفتم و در حضور او جمعی فقه می خواندند. به مجرد اینکه مرا دید، گفت: در کتابهای نحو به تو اجازه دادم. و او که مطالعه ای در آن کتابها نداشت همه آنها را یکباره بدون استاد فهمید».
«امینی» می نویسد: علم را از دهان مردم یا از اجازات دریابید. ما چقدر شنیده ایم که با مذاکره و تمرین علم می آموزند، لکن آیا شنیده اید که علم را با اجازه یا با یک کلمه بیاموزند؟ و آیا چنین کرامتی را از پیغمبران شنیده اید؟
یا اینکه این فضیلتی است که فقط به «حضرمی» اختصاص دارد و چنین چیزی به هیچ کس نرسیده؟ حتی پیغمبر به نزدیک خود عمر بن خطاب با اجازه چیزی را نیاموخته است و به او می گفت که معنی «کلاله» {1} را نمی دانی و به دخترش «حفصه» می گفت: پدرت آن را نمی داند. بهمین ترتیب صدها مجهول و مشکلی که در خلافت نتوانسته بود با اجازه یا اشراف یا مذاکره همه آنها را فرا بگیرد، با وجود آنکه پس از فرو ریختن عرش خلافت پس از پیغمبر به همه این علوم نیاز شدید بود و هیچکدام از علم پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله دور و مخفی نبود، و همه امت بدان احتیاج داشتند و هیچکدام اینها مانند نحو نبود که بدون آن ستون اسلام  و قضاوت و فتوی پایدار نماند. بر اینها اضافه کن برادرش خلیفه اول که چقدر مجهولات داشت و چه مایه از معارف دین و احکام شریعت بر وی پوشیده بود. کاش این باب علم از روزگار پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله مفتوح بود، تا از این طریق حتی سومین خلیفه، «عثمان»، معارف دین خود را کاملا فرا می گرفت و اوراق فقه اسلامی با آراء دور از کتاب و سنت آلوده نمی شد.

 2- «حضرمی» و اهل قبور

 «سبکی» در «طبقات» خود 5: 51، و «یافعی» در «ریاض» ص 96، از «اسمعیل حضرمی» یاد شده چنین نقل کرده اند: «او بر بعضی از مقابر شهرهای یمن می گذشت که خیلی گریه کرد و اندوه سختی او را فرا گرفت سپس سخت خندید و سرور و شادی او را غالب شد، کسانی که در آنجا بودند، از دیدن این احوال خیلی تعجب کردند. از او علت آنرا پرسیدند، و او- رضی اللّه عنه- گفت: احوال اهالی این قبور بر من آشکار شد و دیدم که معذب هستند و اندوهگین شدم و گریه کردم. آنگاه بر خدای سبحانه و تعالی در خصوص آنها تضرع و دعا کردم، به من خطاب رسید که بخاطر تو از آنها درگذشتیم. و صاحب همین قبر به من گفت: من نیز با آنها هستم ای فقیه اسماعیل!؟ من فلان آوازه خوان هستم. من خندیدم و گفتم: بلی تو هم در جزو آنها می باشی سپس او گور کن را خواست و پرسید: در این قبر که نزدیک ما است، چه کسی مدفون است؟
گفت فلان زن آوازه خوان که شیخ شفاعت نمود. خدای تعالی او را خیر بدهد».
 «امینی» می گوید: من نمی دانم که به کدام این ادعاها باید تعجب کنم، آیا به ادعای «حضرمی» که بر عالم برزخ آگاهی دارد و پذیرفته شدن شفاعت او درباره اهالی قبور حتی بخشایش زن آواز خوان؟ یا بر اطلاع آن گور کن از این راز محفوظ که شیخ داشت؟ یا از این تعجب کنم که آن زن آوازه خوان، چگونه در آن لحظه از شفاعت شیخ اطلاع حاصل کرد؟ و تعجب دیگر اینکه این زن چگونه بدون هیچ سابقه آشنائی با این فقیه از درون قبر درباره کار خود سخن گفته است؟ بدیهی است که این اعمال هرگاه واقع نمی شد، با عدم و نبود هیچ تمایزی ندارند، لکن تعجب ما از توجه و قبولی است که بعضی از بزرگان به این اوهام داشته اند.

 3- درنگ کردن آفتاب برای «اسمعیل حضرمی»

در جلد پنجم ص 21 «الغدیر» گفتیم که چگونه آفتاب بخاطر «اسمعیل حضرمی» از حرکت باز داشته شد، آنجا که او و خدمتکارش یک روز سفر می کردند. به خدمتکار گفته بود: به آفتاب بگو که درنگ کند، تا ما به مقصد برسیم. آفتاب درنگ کرد تا آنها به مقصد رسیدند. آنگاه به خادم گفت: آیا این زندانی را آزاد نمی کنی؟ خادم فرمان داد که آفتاب غروب کند. آفتاب هم غروب کرد و فورا شب شد.
این داستان را، به همانگونه که «سبکی» در «طبقات» خود 5: 51، و «یافعی در «مرآت» 4: 178 و «ابن عماد» در «شذرات» 5: 362 و «ابن حجر» در «الفتاوی الحدیثیه» ص 232 آورده اند، نقل کردیم.
 (نویسنده گوید:) شاید به فتوای شرع هوای نفس، انسان بتواند اقوال بیهوده را بپذیرد و هر چه دلش می خواهد به زبان آورد و عقل خود را کنار زده و همچون دیوانگان اظهاراتی بکند. ما از غلو در فضایل به خدا پناه می بریم.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 11، ص: 235

 

رفتن به بالا