logo-samandehi

کمیت بن زید اسدی

ابو مستهل کمیت، فرزند زید بن خنیس بن مخالد

 ابن وهیب بن عمرو بن سبیع بن مالک بن سعد بن ثعلبة بن دودان بن اسد بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مضر بن نزار است.

ابو الفرج گفته است: کمیت شاعرى پیشرو و لغت شناس و به تاریخ عرب آشنا است. وى از شاعران و زبان آوران «مضر» و از متعصبان بر «قحطانیه» است و از کسانى است که با شاعران عیب آگاه، و ایام شناسان فخر فروش آنان، رویاروى به کشمکش پرداخته است. وى در روزگار بنى امیه می‌زیست و دولت عباسى را درک نکرد و بیش از آن درگذشت. کمیت به تشیع هاشمى معروف و مشهور است.

از معاذ هراء پرسیدند: شاعرترین مردم کیست؟ گفت: از جاهلیان می‌پرسید یا از اسلامیان، گفتند: نخست از جاهلیان، گفت: «إمرء القیس» و «زهیر» و «عبید بن الابرص»، گفتند از اسلامیان؟ گفت: «فرزدق» و «جریر» و «احطل» و «راعى»، به وى گفتند: اى ابا محمّد در میان کسانى که نام بردى چرا از کمیت یاد نکردى؟ گفت: او شاعرتر از همه پیشینیان و پسینیان است.

و قول فرزدق در صفحه 168 (این کتاب) که به کمیت گفت: به خدا سوگند تو شاعرتر از همه گذشتگان و بازماندگانى آمد.

شماره شعر کمیت بنابر آنچه در «اغانى»  و صفحه 31 جلد 2 «المعاهد» آمده است 5289 و آنچنان که در «کشف الظنون» به نقل از صفحه 397 جلد 1 «عیون- الاخبار» «ابن شاکر» آمده است بیش از پنجهزار قصیده است. فراهم آورنده شعر کمیت، اصمعى و آراینده و افزاینده آن «ابن سکیت» است. گروهى شعر او را از ابى محمّد عبد اللّه بن یحیى که معروف به ابن کناسه درگذشته سال 207 ه است، روایت کرده‌اند ابن کناسه نیز آن را از «جزّى» و «ابى موصل» و «ابى صدقه» هر دو اسدى هستند، بازگو نموده و به تألیف کتابى هم به نام (سرقات الکمیت من القرآن و غیره) پرداخته است.

و «ابن سکیت»، نیز راوى شعر کمیت از قول استادش «نصران» است، و نصران گفته است که: من نیز شعر کمیت را بر ابى حفص عمر بن ابى بکر» خوانده‌ام.

عامل شعر کمیت آنچنانکه در صفحه 107 و 235 «فهرست ابن ندیم» است، سکّرى ابو سعید حسن بن حسین متوفى به سال 215 است و ندیم شعرش آنچنانکه در صفحه 429 جلد 4 تاریخ ابن عساکر آمده است. محمّد بن انس است.

و یاقوت در صفحه 410 جلد 1 «معجم الادباء» به نقل از ابن نجار از ابى عبد اللّه احمد بن حسن کوفى نسّابه آورده است که وى گفت: ابن عبده نسّاب می‌گفت: هیچ نسب شناسى، انساب عرب را به حقیقت نشناخت، مگر آنگاه که کمیت قصائد نزاریه خویش را پرداخت و پرده از چهره بسیارى از آگاهیها برداشت. و چون من چنین شنیدم، شعر کمیت را فراهم آوردم و مددکار من در تصنیف تاریخ عرب همان اشعار بود.

برخى گفته‌اند: کمیت ده خصلت داشت که در هیچ شاعرى نبود، او خطیب بنى اسد، فقیه شیعه، حافظ قرآن عظیم، مردى قویدل، نویسنده‌اى خوشخط، نسب شناسى پر جدل و نخستین مناظر در تشیّع ، و تیراندازى بی‌مانند در بنى اسد، سوارکارى بی‌باک و بخشنده‌اى دیندار بود. خزانة الادب جلد 2 صفحه 69 «شرح الشواهد» صفحه 13.

عصبیتش نسبت به «عدنانیّه» همیشگى بود و هجو سرائی‌هایش با شعراء یمن دائمى، و در تمام دوران زندگى، میان او، و آنان هجو سرائى و پاسخگوئى رواج داشت.

و بر اثر وى، «دعبل» و «ابن عیینه»، «قصیده مذهّبه» او را پس از مرگش پاسخ گفتند. و «ابو زلفاء بصرى» آزاد شده بنى هاشم نیز آن دو را جواب داده است، و میان کمیت و حکیم «اعور کلبى» مفاخره و مناظره فراوانى رخ داده است.

 (فایده) حکیم اعور یاد شده، یکى از شعرائى است که در دمشق به بنى امیه پیوست و سپس به کوفه منتقل شد. مردى خدمت «عبد اللّه بن جعفر» رسید، و به وى گفت: اى فرزند رسول خدا! حکیم اعور، در کوفه به انشاد شعر در هجو شما مى- پردازد. «عبد اللّه» گفت: چیزى از او به یاد دارى؟ گفت: آرى و خواند:

زید شما را، بر ساقه درخت خرما به دار آویختیم،

و ندیدیم که مهدى را به دار کشند!!

به نادانى، على را با عثمان مقایسه کردید

حال آنکه عثمان از على بهتر و نکوتر است!!

 «عبد اللّه» دستهایش را که به سختى می‌لرزید به آسمان بلند کرد و گفت: بار خدایا! اگر این مرد دروغگو است، سگى را بر او چیره کن. حکیم اعور شبانه از کوفه بدر آمد و شیرى او را در هم درید. معجم الادباء جلد 4 صفحه 132.

کمیت و زندگى مذهبى او

جستجوگر، از لابلاى سیرت‏ها و زوایاى نوشته‌ها، شواهد روشنى می‌یابد که این ابر مرد (کمیت) هرگز شعر سرائى، و کوششهاى خستگى ناپذیرى را که از خویشتن در مهر ورزى به دودمان پیغمبر نشان می‌داد، وسیله کامیابى و موجب آزمندى نساخت، تا با چاپلوسى از صله‌ها و جائزه‌هاى شاعرانه، بهره گیرد، و در طلب مزد و پاداش باشد و یا به پول و مقام رسد.

چگونه چنین تواند بود که خاندان پیغمبر چنانکه «دعبل خزاعى» درباره آنها گفته است، آن چنان بودند که:

سهم غنائمشان در میان دیگران تقسیم شده و دست خودشان از سهامشان تهى مانده بود؟ و نیز خود آنان، گذشته از شیعیانشان، به رانده شدگانى می‌ماندند که آنها را از خانه‌هایشان بدر کرده و گناهى نابخشودنى مرتکب شده‌اند.

در چنین روزگارى، دنیا، دار و ندارش را به کام دشمنان آنان یعنى گروه ستم پیشه بنى امیه ریخته بود، اگر کسى خواستار مال بی‌ارزش دنیا، یا رسیدن به پول و پایه‌اى براى پیشرفت بود، به سراغ همان مردمى می‌رفت که بر سریر خلافت اسلامى چیرگى یافته بودند.

پس ممکن نیست که آنچه که چنین ابر مردمى را به طلب وا می‌دارد که از سوى بنى امیه روى به مردى آزار دیده و ستم کشیده آورد، و به همین دلیل، از ترس و سرگردانى رنج بکشد که وى را روانه بیابانهاى خشک و سرزمینهاى سخت مى- سازد. زمانى بر فراز تپه‌اش می‌کشاند و گاهى به خاکش می‌کشد. از پشت سر کاوشگران به جستجویش برانگیخته شده‌اند و از پیش روى نیز جز کشمکش و شمشیر نمی‌بیند چیزى جز همان صفت مخصوصى باشد که این مرد در کسانى می‌بیند که دل به مهر آنها بسته است و در دیگران نیست.

و این است رفتار کمیت با پیشوایان دین (ع)؛ چه وى معتقد بود که آنها وسیله او در پیشگاه خداى سبحان و واسطه رستگارى او در دیگر سرایند و مودت آنان پاداش رسالت کبرى است.

 «شیخ اکبر صفّار» در «بصائر الدرجات» به اسناد خویش از جابر روایت کرده است که گفت: به خدمت حضرت باقر (ع) رسیدم و از نیازمندى خود، به وى شکایت بردم. فرمود: درهم و دینارى نداریم، در همین هنگام کمیت شرفیاب شد و گفت: قربانت گردم، اجازه می‌فرمائید شعرى بخوانم؟ فرمود: بخوان، کمیت قصیده‌اى خواند، امام فرمود: اى غلام! کیسه پولى از اندرون خانه بیاور و به کمیت ارزانى دار، کمیت گفت: قربانت گردم، شعرى دیگر برایتان بخوانم؟ فرمود: بخوان و چون خواند امام فرمود: غلام کیسه دیگرى بیاور و به کمیت بسپار.

کمیت گفت: قربانت گردم قصیده دیگرى بخوانم؟ فرمود: بخوان. و چون خواند امام به غلام فرمود: بدره‌اى دیگر بیاور و به کمیت ارزانى دار، کمیت عرض کرد: فدایت گردم! من شما را براى گذران دنیا، دوست نمی‌دارم و مقصود من از چکامه سرائیها، چیزى جز پیوند به پیغمبر و حقّى که خدا بر من واجب فرموده است نیست. امام باقر (ع) درباره او دعا کرد و به غلام فرمود: کیسه‌هاى پول را به جاى خود برگردان. من (جابر) گفتم: فدایت شوم! تو به من فرمودى: درهم و دینارى نداریم، حال آنکه دستور دادن سى هزار.

 درهم را به کمیت، صادر فرمودى؟ امام فرمود: داخل آن خانه شو، چون به آن خانه درآمدم، درهم و دینارى نیافتم، امام فرمود:

ما سترنا عنکم اکثر ممّا ظهرنا:

 «آنچه (از کرامات) خود از شما پنهان داشته‌ایم بیش از آن است که نموده‌ایم» تا آخر حدیث.

 «صاعد» گفت: با کمیت، به خدمت فاطمه دختر حسین (ع) رسیدیم، فرمود: این مرد، شاعر ما خاندان (پیغمبر) است. سپس قدحى که در آن سویق (شربت) بود آورد و آن را به هم زد و به کمیت نوشاند، و او آشامید. پس از آن دستور داد سیصد دینار با اسبى سوارى به کمیت بدهند، دیده‌هاى کمیت به اشک نشست و گفت: نه، بخدا سوگند نمی‌پذیرم که من شما را به اندیشه دنیادارى، دوست نمی‌دارم. «اغانى» جلد 15 صفحه 123.

و کمیت را در پس دادن صله‌هاى بسیار شخصیت‏هاى گرامى بنى هاشم، مکرمت و محمدت چندان عظیم است که یاد وى را جاوید می‌سازد، و هر یک از آنها گواه راستین، بر صمیمیت او در ولایت، نیروى ایمان و پاکى نیّت، نیکوئى عقیدت، رسوخ دین، اباء نفس، بلندى همّت، استوارى او در اصل مقدّس علوى و درستى سخنش به امام سجّاد زین العابدین (ع) است که گفت: من شما را از آن جهت مدح گفته‌ام، که برایم وسیله‌اى در پیشگاه پیغمبر خدا باشید.

و روشنگر همه این «برجستگیها» صریح گفتار او به امام باقر محمّد بن على (ع) است که گفت: بخدا سوگند من شما را به اندیشه دنیاى گذران دوست نمی‌دارم و از ستایش شما جز پیوند با پیامبر خدا و حقّى که خداوند بر من واجب فرموده است، اراده دیگرى ندارم و سخن دیگر او به همین امام است که: هان بخدا سوگند کس نداند (و آن روز نیاید) که من از شما درهم و دینارى بگیرم، تا خداى گرامى و بزرگى هست که مرا کفایت کند.

و قول دیگر او به هر دو امام صادق (ع) است که گفت: بخدا قسم من شما را به اندیشه دنیادارى دوست نمی‌دارم و اگر خواستار دنیا بودم به نزد کسى می‌رفتم که آن را به دست داشت امّا من براى آخرت به شما مهر می‌ورزم و به عبد اللّه بن حسن بن على (ع) گفت: بخدا سوگند قصیده‌اى درباره شما جز براى خدا نسروده‌ام و من در برابر آنچه براى خدا گفته‌ام، مزد و بهائى نمی‌گیرم.

و به عبد اللّه جعفر گفت: من از مدح شما، جز رضاى خدا و رسولش اراده‌اى نداشته‌ام و پاداش دنیوى از شما نمی‌خواهم. و به فاطمه دختر امام  سبط گفت: بخدا سوگند! که به خاطر دنیا نیست که به شما مهر می‌ورزم. و این است رفتار شیعه سلف و خلف، و خوى پسندیده هر شیعه صمیمى و آئین همه دلبستگان به مهر على و روحیه هر علوى جعفرى؛ و همین است شعار تشیع و جز این نیست:

و بمثل هذا فلیعمل العاملون.

پیشوایان دین و شخصیتهاى بنى هاشم، نیز به کمیت اصرار می‌کردند تا صله‌هاى آنها را قبول کند و عطاها را بپذیرد، با آنکه به جهت مهرى که کمیت به آنان می‌ورزید او را ارج می‌نهادند و به وى عنایت کامل داشتند و پذیرائى می‌کردند، و وى را گرامى می‌داشتند و در عوض پوزش هم می‌طلبیدند چنانکه امام سجاد (ع) به او فرمود: ما از پاداش تو عاجزیم! اما نه، ناتوان نیستم، زیرا خدا از پاداش دادن به تو عاجز نیست با این همه او در نپذیرفتن بخششها و معاف داشتن خود از قبول آنها پایدارى می‌کرد تا دلبستگى خالصانه‌اش را به آل اللّه نشان دهد و بیش از این گذشت که وى 400 هزار درهم را به امام سجاد برگرداند و از او تن پوشى را که امام به تن داشت، درخواست کرد تا بدان تبرک جوید.

و نیز یک بار 100 هزار درهم و بار دیگر 500 هزار درهم را به امام باقر باز پس داد و پیراهنى از پیراهنهاى حضرت را تقاضا کرد: و هزار دینار و جامه‌اى را که امام صادق علیه السّلام به وى ارزانى فرموده بود، برگرداند و استدعا کرد تا او را به جامه‌اى که بر بدن امام خسپیده است، سرافراز کند. و نیز روستائى که عبد اللّه بن حسن نوشته‌اش را به وى داده بود و با چهار هزار دینار برابرى می‌کرد، پس آورد. و عبد اللّه جعفر نیز تمام پولهائى که از بنى هاشم فراهم آورده بود و مقدار آن به صد هزار درهم می‌رسید، برگرداند.

پس هر یک از اینها، آزمایشى است که این گزارش را ثابت می‌کند، که مدح کمیت از خاندان پیغمبر پاک نهاد، دوستى و سخت کوشیهاى وى در این دوستى و از نفس نفیس خود در راه آنان گذشتن، و دشمنیهاى دشمنان را به جان خریدن، و با مخالفان آنان به مخالفت برخاستن، جز براى خدا و پیغمبر خدا نبود. همین و همین و او را نظرى به مال بی‌ارزش دنیا، و زیورهاى آن نبوده و قصد گرفتن پاداش دنیائى بدون بهره‌هاى اخروى نداشته است.

و هر کس را وقوفى بر شعر او است، می‌بیند که وى به کسى می‌ماند که خود را به دست خویش به کشتن می‌دهد و با زبان خویش به پیشباز مرگ می‌شتابد و خون خود را در معرض بنى امیه نهاده، به استقبال شمشیرهاى آنان می‌رود، همچنانکه امام «زین العابدین (ع)» بدین امر تصریح کرده، فرمود: خداوندا! در روزگارى که دیگران خوددارى می‌کردند، این کمیت بود که در راه خاندان پیغمبرت از خود گذشتگى نشان داد و آنچه دیگران پنهان می‌داشتند آشکار کرد.

و عبد اللّه بن جعفر به بنى هاشم گفت: این کمیت است که در روزگارى که دیگران از بیان فضل شما خاموش مانده‌اند در مدحتان شعر گفته است، و خون خود را در معرض بنى امیه نهاده است و «خالد قسرى» نیز آنگاه که خواست او را بکشد، شعر او را بی‌نیاز کننده‌تر و پسندیده‌تر از هر حیله و سعایتى درباره او دانست و کنیزى خرید و هاشمیات را به وى آموخت و او را به سوى هشام بن عبد الملک گسیل داشت، و او چون هاشمیات را از آن زن شنید گفت: این ریاکار خود را به کشتن داد، و به خالد نامه‌اى مبنى بر کشتن و بریدن زبان و دست کمیت نوشت.

پس کمیت تمام دوران عمر خویش را از سر آغاز بهار جوانى که در آن روزگار هاشمیات را سروده بود، به ترسناکى و بیم زدگى گذراند و به پنهانى در گوشه‌هاى گمنامى بسر برد، تا با شعر خویش حجّت را بپا داشت، و راه را نشان داد و حق را آشکار کرد و برهان را به پایان برد و به گمشده خود که تبلیغ و نشر دعوت خاندان پاک نهاد پیغمبر بود، دست یافت.

پس چون آوازه شعرش آفاق را گرفت و گوش آویز و زبانزد شد، از ابو جعفر امام باقر (ع) اجازه خواست تا به نگهدارى خون خود، بنى امیه را مدح کند و امام به وى اجازه داد.

این مطلب را ابو الفرج در صفحه 126 جلد 15 اغانى به اسناد خود از «ورد بن زید» برادر کمیت آورده است که گفت: کمیت مرا به خدمت ابى جعفر (ع) فرستاد. به حضرت گفتم: کمیت مرا به خدمت شما فرستاده است؛ او به خود هر چه باید بکند کرد، اینک اجازه می‌فرمائید که بنى امیه را مدح کند؟ فرمود: آرى او آزاد است که هر چه خواست بگوید. پس کمیت قصیده رائیه خود را که در آن می‌گوید:

فالان صرت الى امیّة             و الامور الى المصائر

سرود و به خدمت ابى جعفر آمد، حضرت به وى فرمود: تو گوینده این شعرى: فالان ….

گفت: آرى، من گفته‌ام، امّا بخدا سوگند از آن سخن جز در اندیشه دنیا نبوده‌ام که من به فضل شما آشنایم . امام فرمود: اگر این هم نمی‌گفتى، باز تقیه جایز بود.

کشى در صفحه 135 «رجالش» به اسناد خود از «درست بن منصور» روایت کرده است که گفت: من در خدمت ابى الحسن موسى بن جعفر (ع) بودم، کمیت نیز شرفیاب بود. امام به کمیت فرمود: توئى که گفته‌اى: فالان ….

گفت: آرى من آن را گفته‌ام، اما بخدا قسم که از ایمان خود برنگشته‌ام من با شما دوست و با دشمن شما دشمنم. اما این چکامه را از راه تقیه سروده‌ام. امام فرمود: اگر این هم نمی‌گفتى باز تقیه در شرب خمر هم روا بود.

جالب توجه:

می‌پندارم که امام یاد شده در حدیث «کشى»، «ابو عبد اللّه امام صادق (ع)» باشد و اینکه در آن حدیث نام «ابى الحسن موسى (ع) آمده است، درست نیست؛ زیرا کمیت بی‌آنکه در مورد درگذشتش اختلافى دیده باشم، در سال 126 ه دو یا سه سال پیش از زادن ابى الحسن موسى، مرده است. کما اینکه قول به اتحاد این حدیث با حدیثى که ابو الفرج از امام ابو جعفر روایت کرده است نیز درست نیست؛ زیرا «درست بن منصور» راوى امام باقر (ع) و از آن طبقه نیست.

کمیت و دعاى ائمه درباره او

بدیهى است که صاحبان نفوس قدسیه، و زبان آوران مشیت الهیه، که گزارشگران خداوندند و از کسانى هستند که پروردگار بر آنها وحى می‌فرستد و جز به فرمان حق سخن نمی‌گویند و از سر هوس حرف نمی‌زنند و به پایمردى کسى جز آنکه خدا از او خشنود است، برنمی‌خیزند، چون درباره کسى دعا کنند، این دعا، تنها، شفاعت و درخواست خیر از خداوند براى آنکس؛ این کس هر که خواهى گو باش، نیست.

بلکه در آن اشارتى است به اینکه کسى که درباره او دعا کرده‌اند، از مردان دین و دلبستگان و دعوت کنندگان مردم به خیر و صلاح است و از گروهى است که پروردگار آنان را براى دعوت خود برگمارده و چنین یاور هدایتى را برغم بیهودگی‌هاى زندگى دنیا و هوسهاى گمراه کننده آن بسمت فضائل بیشمارى که بر حسب اشخاصى که درباره آنها دعا می‌شود اختلاف پیدا می‌کند، کشانده است.

نظیر دعائى که براى کمیت کرده‌اند، براى کمتر کسى شده است. پیغمبر اعظم و فرزندان وصىّ او (ع) درباره او بسیار دعا کرده‌اند. یک بار پیغمبر، چنانکه در حدیث بیاضى گذشت، براى او درخواست رحمت کرد، و بار دیگر چنانکه در خواب «نصر بن مزاحم» گفتیم، براى او پاداش خیر خواست و او را ثنا گفت و بار سوم چنانکه در حدیث سیوطى گذشت، درباره او چنین فرمود: بورکت و بورک قومک.

و امام سجاد زین العابدین (ع) نیز درباره‌اش چنین گفت: که خداوندا! او را به خوشبختى زنده بدار و به شهادت بمیران و پاداش دنیوى او را به وى بنما و ثواب اخرویش را برایش ذخیره فرما! و ابو جعفر باقر (ع) نه یک بار، بلکه در چند مورد مانند ایام تشریق در منى، و غیر آن روى به کعبه آورد و درباره او به درخواست رحمت و آمرزش دعا کرده و بار دیگرى به او فرمود: پیوسته به روح القدس مؤیّد باشى.

و یکى از دعاهاى آن امام به کمیت در ایّام البیض، دعائى است که شیخ اقدم «ابو القاسم خزّاز قمى» در «کفایة الاثر فى النصوص على الائمة الاثنى عشر» به اسناد خود از کمیت آورده است که گفت: به خدمت مولایم ابى جعفر محمّد بن على باقر رسیدم و گفتم: اى فرزند رسول خدا! ابیاتى درباره شما سروده‌ام که اجازه می‌خواهم که بخوانم، فرمود: ایّام البیض است، گفتم: یابن رسول اللّه! این اشعار منحصرا در ستایش شما است، فرمود: بخوان. شروع بخواندن کردم تا به اینجا رسیدم که:

روزگار مرا بخنده انداخت و گریاند که روزگار این دگرگونیها و گونه گونیها دارد.

گریه‌ام براى آن نه نفرى است که در نینوا گرفتار آمدند، و همگان گروگان کفن‏ها شدند.

امام باقر گریست، و ابو عبد اللّه نیز گریه کرد و از پشت پرده صداى گریه کنیزى را نیز شنیدم و چون به این گفته خود رسیدم که:

و یاد شش تن فرزندان عقیل که بهترین سوار کار بودند و دشمن، آنها را پناه نداد و نیز ذکر على، آن نیکمردى که سرور آنها بود، اندوه مرا برمی‌انگیزد.

امام (ع) گریست و سپس فرمود: هیچ کس نیست، که ذکر (مصیبت) ما کند و یا در نزد او از مصیبت ما یاد کنند و از دیدگانش سرشگى هر چند چون پر پشه‌اى بریزد، مگر آنکه خداوند خانه‌اى براى او در بهشت می‌سازد و آن اشک را سدّ راه او و آتش دوزخ کند. و چون به این ابیات رسیدم که:

من کان مسرورا بما مسّکم             او شامتا یوما من الآن‏

فقد ذللتم بعد عز فما             ادفع ضیما حین یغشانی‏

 

دستم را گرفت و گفت: بار خدایا! گناهان گذشته و آینده کمیت را بیامرز و چون به اینجا رسیدم که:

کى حق در میان شما بپا می‌خیزد؟             و مهدى شما کى قیام می‌کند؟

 

فرمود: به همین زودى انشاء اللّه، دیرى نپاید. سپس فرمود: اى ابا مستهل! همانا قائم ما نهمین فرزند حسین است، که امامان پس از رسول خدا دوازده تن‏اند و دوازدهمى قائم است. گفتم: سرور من این 12 تن کیانند؟ فرمود: اول آنها على بن ابى طالب، و پس از او حسن و حسین و پس از حسین، على بن الحسین و پس از او من و بعد از من این و دستش را به دوش جعفر نهاد.

گفتم: پس از ایشان کیست؟ فرمود: فرزندش موسى و بعد از موسى پسرش على و بعد از على پسرش محمّد و پس از محمّد، پسرش على و بعد از على فرزندش حسن و او پدر (امام) قائم است که خروج می‌کند، و دنیا را پر از عدل و داد می‌نماید همچنانکه پر از ظلم و جور شده است و شفا بخش دلهاى شیعیان می‌شود.

گفتم: اى فرزند رسول خدا! پس کى خروج می‌کند؟ فرمود: در این باره از پیغمبر خدا (ص) پرسیدند، فرمود: داستان او درست به رستاخیز می‌ماند که جز به ناگهانى نیاید.

و در فضیلت کمیت همین بس که امام صادق را در مواقف شهود و در بهترین ایّام دیدند که دستها را به دعا بلند کرد و گفت:

بار خدایا! گناهان گذشته و آینده و پنهان و آشکار «کمیت» را بیامرز و آنقدر به وى عطا کن که راضى شود. و نشان اجابت چنین دعاهاى خیرى که از دلهاى پاک بر زبانهاى تابناک جارى شده است، همان فرمایش پیغمبر به «ابا ابراهیم سعد اسدى» در عالم رؤیا است که فرمود:

سلام مرا به کمیت برسان و به وى خبر بده که خدایش آمرزیده است. و نیز نهیى است که پیغمبر (ص) در آن، دعبل خزاعى را از اندیشه معارضه کمیت منع کرد و به او فرمود: خداوند کمیت را آمرزیده است.

بنى اسد نیز، پیوسته برکت دعائى را که پیغمبر به کمیت و آنان کرده بود، احساس می‌کردند که فرموده بود: «بورکت و بورک قومک» و آثار اجابت این دعا را در میان خود می‌دیدند و نسیمهاى رحمت آن را به جان در می‌یافتند و می‌گفتند: در ما فضیلتى است که در عالم نیست، هیچ کس از خاندان ما نیست که برکت وراثت کمیت در او نباشد.

و یکى از دعاهاى به اجابت رسیده‌اى که آثار آن نمایان شد و براى کمیت فضیلتى جاوید به جا گذاشت، روایتى است که شیخ ما «قطب الدین راوندى» در «الخرایج و الجرایح» آورده است که چون دشمنان خاندان پیغمبر، خواستند کمیت را دستگیر و نابود کنند، حضرت باقر (ع) درباره او دعا کرد. کمیت که متوارى بود در دل شبى تاریک، بیمناک از خانه بیرون آمد و حال آنکه در هر ره گذرى گروهى نشسته بودند تا او چون بدر آید، پنهانى دستگیرش کنند.

کمیت به بیابانى رسید و خواست راهى پیش گیرد شیرى آمد و او را از رفتن از آن راه، باز داشت. او از سوى دیگرى به راه افتاد، و شیر باز او را منع کرد.

گوئى اشاره می‌کرد که از پس وى به راه افتد. او می‌رفت و شیر نیز از کنار او ره می‌سپرد تا آنکه امان یافت و از دست دشمنان خلاص شد.

و در صفحه 28 جلد 2 «معاهد التنصیص» است که مستهل گفت: «کمیت» روزگارى را به توارى گذراند تا آنکه یقین کرد که کمتر در پى اویند. شبى با گروهى از بنى اسد با ترس و بیم از شهر بیرون آمد. و یکى از همراهیان او، خدمتگزارش «صاعد» بود و راه «قطقطانه» را در پیش گرفت.

وى ستاره شناس بود، و به شناسائى ستارگان راه را پیدا می‌کرد؛ چون سپیده دم فرا رسید، فریاد زد که اى جوانان! کمى بخوابید، ما خوابیدیم، او برخاست و نماز گزارد، مستهل گفت: کمى بعد به ناگاه از دور شخصى را دیدیم که من از دیدن او به خود لرزیدم.

کمیت گفت: ترا چه می‌شود؟

گفتم: شخصى را می‌بینم که به این سوى می‌آید، نگاه کرد و گفت:

گرگ است که می‌آید و خوراک می‌خواهد. گرگ آمد و در گوشه‌اى خوابید، ما دست شتر کشته‌اى را جلواش انداختیم آن را به دندان کشید، جام آبى به سویش بردیم، نوشید. و چون به حرکت درآمدیم، گرگ غریدن گرفت.

کمیت گفت: او را چه می‌شود مگر آب و نانش ندادیم؟ نمی‌دانم دیگر چه می‌خواهد، گوئى به ما می‌نماید که راه را درست نمی‌رویم.

اى جوانمردان! به راست بگردید، به جانب راست چرخیدیم گرگ آرام گرفت.

و پیوسته راه سپردیم تا به شام رسیدیم، و کمیت در میان بنى اسد و بنى تمیم پنهان شد.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 286 – 308

رفتن به بالا