اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۵ اسفند ۱۴۰۲

کمیت بن زید اسدی

متن فارسی

ابو مستهل کمیت، فرزند زید بن خنیس بن مخالد

 ابن وهیب بن عمرو بن سبیع بن مالک بن سعد بن ثعلبة بن دودان بن اسد بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مضر بن نزار است.

ابو الفرج گفته است: کمیت شاعرى پیشرو و لغت شناس و به تاریخ عرب آشنا است. وى از شاعران و زبان آوران «مضر» و از متعصبان بر «قحطانیه» است و از کسانى است که با شاعران عیب آگاه، و ایام شناسان فخر فروش آنان، رویاروى به کشمکش پرداخته است. وى در روزگار بنى امیه می‌زیست و دولت عباسى را درک نکرد و بیش از آن درگذشت. کمیت به تشیع هاشمى معروف و مشهور است.

از معاذ هراء پرسیدند: شاعرترین مردم کیست؟ گفت: از جاهلیان می‌پرسید یا از اسلامیان، گفتند: نخست از جاهلیان، گفت: «إمرء القیس» و «زهیر» و «عبید بن الابرص»، گفتند از اسلامیان؟ گفت: «فرزدق» و «جریر» و «احطل» و «راعى»، به وى گفتند: اى ابا محمّد در میان کسانى که نام بردى چرا از کمیت یاد نکردى؟ گفت: او شاعرتر از همه پیشینیان و پسینیان است.

و قول فرزدق در صفحه 168 (این کتاب) که به کمیت گفت: به خدا سوگند تو شاعرتر از همه گذشتگان و بازماندگانى آمد.

شماره شعر کمیت بنابر آنچه در «اغانى»  و صفحه 31 جلد 2 «المعاهد» آمده است 5289 و آنچنان که در «کشف الظنون» به نقل از صفحه 397 جلد 1 «عیون- الاخبار» «ابن شاکر» آمده است بیش از پنجهزار قصیده است. فراهم آورنده شعر کمیت، اصمعى و آراینده و افزاینده آن «ابن سکیت» است. گروهى شعر او را از ابى محمّد عبد اللّه بن یحیى که معروف به ابن کناسه درگذشته سال 207 ه است، روایت کرده‌اند ابن کناسه نیز آن را از «جزّى» و «ابى موصل» و «ابى صدقه» هر دو اسدى هستند، بازگو نموده و به تألیف کتابى هم به نام (سرقات الکمیت من القرآن و غیره) پرداخته است.

و «ابن سکیت»، نیز راوى شعر کمیت از قول استادش «نصران» است، و نصران گفته است که: من نیز شعر کمیت را بر ابى حفص عمر بن ابى بکر» خوانده‌ام.

عامل شعر کمیت آنچنانکه در صفحه 107 و 235 «فهرست ابن ندیم» است، سکّرى ابو سعید حسن بن حسین متوفى به سال 215 است و ندیم شعرش آنچنانکه در صفحه 429 جلد 4 تاریخ ابن عساکر آمده است. محمّد بن انس است.

و یاقوت در صفحه 410 جلد 1 «معجم الادباء» به نقل از ابن نجار از ابى عبد اللّه احمد بن حسن کوفى نسّابه آورده است که وى گفت: ابن عبده نسّاب می‌گفت: هیچ نسب شناسى، انساب عرب را به حقیقت نشناخت، مگر آنگاه که کمیت قصائد نزاریه خویش را پرداخت و پرده از چهره بسیارى از آگاهیها برداشت. و چون من چنین شنیدم، شعر کمیت را فراهم آوردم و مددکار من در تصنیف تاریخ عرب همان اشعار بود.

برخى گفته‌اند: کمیت ده خصلت داشت که در هیچ شاعرى نبود، او خطیب بنى اسد، فقیه شیعه، حافظ قرآن عظیم، مردى قویدل، نویسنده‌اى خوشخط، نسب شناسى پر جدل و نخستین مناظر در تشیّع ، و تیراندازى بی‌مانند در بنى اسد، سوارکارى بی‌باک و بخشنده‌اى دیندار بود. خزانة الادب جلد 2 صفحه 69 «شرح الشواهد» صفحه 13.

عصبیتش نسبت به «عدنانیّه» همیشگى بود و هجو سرائی‌هایش با شعراء یمن دائمى، و در تمام دوران زندگى، میان او، و آنان هجو سرائى و پاسخگوئى رواج داشت.

و بر اثر وى، «دعبل» و «ابن عیینه»، «قصیده مذهّبه» او را پس از مرگش پاسخ گفتند. و «ابو زلفاء بصرى» آزاد شده بنى هاشم نیز آن دو را جواب داده است، و میان کمیت و حکیم «اعور کلبى» مفاخره و مناظره فراوانى رخ داده است.

 (فایده) حکیم اعور یاد شده، یکى از شعرائى است که در دمشق به بنى امیه پیوست و سپس به کوفه منتقل شد. مردى خدمت «عبد اللّه بن جعفر» رسید، و به وى گفت: اى فرزند رسول خدا! حکیم اعور، در کوفه به انشاد شعر در هجو شما مى- پردازد. «عبد اللّه» گفت: چیزى از او به یاد دارى؟ گفت: آرى و خواند:

زید شما را، بر ساقه درخت خرما به دار آویختیم،

و ندیدیم که مهدى را به دار کشند!!

به نادانى، على را با عثمان مقایسه کردید

حال آنکه عثمان از على بهتر و نکوتر است!!

 «عبد اللّه» دستهایش را که به سختى می‌لرزید به آسمان بلند کرد و گفت: بار خدایا! اگر این مرد دروغگو است، سگى را بر او چیره کن. حکیم اعور شبانه از کوفه بدر آمد و شیرى او را در هم درید. معجم الادباء جلد 4 صفحه 132.

کمیت و زندگى مذهبى او

جستجوگر، از لابلاى سیرت‏ها و زوایاى نوشته‌ها، شواهد روشنى می‌یابد که این ابر مرد (کمیت) هرگز شعر سرائى، و کوششهاى خستگى ناپذیرى را که از خویشتن در مهر ورزى به دودمان پیغمبر نشان می‌داد، وسیله کامیابى و موجب آزمندى نساخت، تا با چاپلوسى از صله‌ها و جائزه‌هاى شاعرانه، بهره گیرد، و در طلب مزد و پاداش باشد و یا به پول و مقام رسد.

چگونه چنین تواند بود که خاندان پیغمبر چنانکه «دعبل خزاعى» درباره آنها گفته است، آن چنان بودند که:

سهم غنائمشان در میان دیگران تقسیم شده و دست خودشان از سهامشان تهى مانده بود؟ و نیز خود آنان، گذشته از شیعیانشان، به رانده شدگانى می‌ماندند که آنها را از خانه‌هایشان بدر کرده و گناهى نابخشودنى مرتکب شده‌اند.

در چنین روزگارى، دنیا، دار و ندارش را به کام دشمنان آنان یعنى گروه ستم پیشه بنى امیه ریخته بود، اگر کسى خواستار مال بی‌ارزش دنیا، یا رسیدن به پول و پایه‌اى براى پیشرفت بود، به سراغ همان مردمى می‌رفت که بر سریر خلافت اسلامى چیرگى یافته بودند.

پس ممکن نیست که آنچه که چنین ابر مردمى را به طلب وا می‌دارد که از سوى بنى امیه روى به مردى آزار دیده و ستم کشیده آورد، و به همین دلیل، از ترس و سرگردانى رنج بکشد که وى را روانه بیابانهاى خشک و سرزمینهاى سخت مى- سازد. زمانى بر فراز تپه‌اش می‌کشاند و گاهى به خاکش می‌کشد. از پشت سر کاوشگران به جستجویش برانگیخته شده‌اند و از پیش روى نیز جز کشمکش و شمشیر نمی‌بیند چیزى جز همان صفت مخصوصى باشد که این مرد در کسانى می‌بیند که دل به مهر آنها بسته است و در دیگران نیست.

و این است رفتار کمیت با پیشوایان دین (ع)؛ چه وى معتقد بود که آنها وسیله او در پیشگاه خداى سبحان و واسطه رستگارى او در دیگر سرایند و مودت آنان پاداش رسالت کبرى است.

 «شیخ اکبر صفّار» در «بصائر الدرجات» به اسناد خویش از جابر روایت کرده است که گفت: به خدمت حضرت باقر (ع) رسیدم و از نیازمندى خود، به وى شکایت بردم. فرمود: درهم و دینارى نداریم، در همین هنگام کمیت شرفیاب شد و گفت: قربانت گردم، اجازه می‌فرمائید شعرى بخوانم؟ فرمود: بخوان، کمیت قصیده‌اى خواند، امام فرمود: اى غلام! کیسه پولى از اندرون خانه بیاور و به کمیت ارزانى دار، کمیت گفت: قربانت گردم، شعرى دیگر برایتان بخوانم؟ فرمود: بخوان و چون خواند امام فرمود: غلام کیسه دیگرى بیاور و به کمیت بسپار.

کمیت گفت: قربانت گردم قصیده دیگرى بخوانم؟ فرمود: بخوان. و چون خواند امام به غلام فرمود: بدره‌اى دیگر بیاور و به کمیت ارزانى دار، کمیت عرض کرد: فدایت گردم! من شما را براى گذران دنیا، دوست نمی‌دارم و مقصود من از چکامه سرائیها، چیزى جز پیوند به پیغمبر و حقّى که خدا بر من واجب فرموده است نیست. امام باقر (ع) درباره او دعا کرد و به غلام فرمود: کیسه‌هاى پول را به جاى خود برگردان. من (جابر) گفتم: فدایت شوم! تو به من فرمودى: درهم و دینارى نداریم، حال آنکه دستور دادن سى هزار.

 درهم را به کمیت، صادر فرمودى؟ امام فرمود: داخل آن خانه شو، چون به آن خانه درآمدم، درهم و دینارى نیافتم، امام فرمود:

ما سترنا عنکم اکثر ممّا ظهرنا:

 «آنچه (از کرامات) خود از شما پنهان داشته‌ایم بیش از آن است که نموده‌ایم» تا آخر حدیث.

 «صاعد» گفت: با کمیت، به خدمت فاطمه دختر حسین (ع) رسیدیم، فرمود: این مرد، شاعر ما خاندان (پیغمبر) است. سپس قدحى که در آن سویق (شربت) بود آورد و آن را به هم زد و به کمیت نوشاند، و او آشامید. پس از آن دستور داد سیصد دینار با اسبى سوارى به کمیت بدهند، دیده‌هاى کمیت به اشک نشست و گفت: نه، بخدا سوگند نمی‌پذیرم که من شما را به اندیشه دنیادارى، دوست نمی‌دارم. «اغانى» جلد 15 صفحه 123.

و کمیت را در پس دادن صله‌هاى بسیار شخصیت‏هاى گرامى بنى هاشم، مکرمت و محمدت چندان عظیم است که یاد وى را جاوید می‌سازد، و هر یک از آنها گواه راستین، بر صمیمیت او در ولایت، نیروى ایمان و پاکى نیّت، نیکوئى عقیدت، رسوخ دین، اباء نفس، بلندى همّت، استوارى او در اصل مقدّس علوى و درستى سخنش به امام سجّاد زین العابدین (ع) است که گفت: من شما را از آن جهت مدح گفته‌ام، که برایم وسیله‌اى در پیشگاه پیغمبر خدا باشید.

و روشنگر همه این «برجستگیها» صریح گفتار او به امام باقر محمّد بن على (ع) است که گفت: بخدا سوگند من شما را به اندیشه دنیاى گذران دوست نمی‌دارم و از ستایش شما جز پیوند با پیامبر خدا و حقّى که خداوند بر من واجب فرموده است، اراده دیگرى ندارم و سخن دیگر او به همین امام است که: هان بخدا سوگند کس نداند (و آن روز نیاید) که من از شما درهم و دینارى بگیرم، تا خداى گرامى و بزرگى هست که مرا کفایت کند.

و قول دیگر او به هر دو امام صادق (ع) است که گفت: بخدا قسم من شما را به اندیشه دنیادارى دوست نمی‌دارم و اگر خواستار دنیا بودم به نزد کسى می‌رفتم که آن را به دست داشت امّا من براى آخرت به شما مهر می‌ورزم و به عبد اللّه بن حسن بن على (ع) گفت: بخدا سوگند قصیده‌اى درباره شما جز براى خدا نسروده‌ام و من در برابر آنچه براى خدا گفته‌ام، مزد و بهائى نمی‌گیرم.

و به عبد اللّه جعفر گفت: من از مدح شما، جز رضاى خدا و رسولش اراده‌اى نداشته‌ام و پاداش دنیوى از شما نمی‌خواهم. و به فاطمه دختر امام  سبط گفت: بخدا سوگند! که به خاطر دنیا نیست که به شما مهر می‌ورزم. و این است رفتار شیعه سلف و خلف، و خوى پسندیده هر شیعه صمیمى و آئین همه دلبستگان به مهر على و روحیه هر علوى جعفرى؛ و همین است شعار تشیع و جز این نیست:

و بمثل هذا فلیعمل العاملون.

پیشوایان دین و شخصیتهاى بنى هاشم، نیز به کمیت اصرار می‌کردند تا صله‌هاى آنها را قبول کند و عطاها را بپذیرد، با آنکه به جهت مهرى که کمیت به آنان می‌ورزید او را ارج می‌نهادند و به وى عنایت کامل داشتند و پذیرائى می‌کردند، و وى را گرامى می‌داشتند و در عوض پوزش هم می‌طلبیدند چنانکه امام سجاد (ع) به او فرمود: ما از پاداش تو عاجزیم! اما نه، ناتوان نیستم، زیرا خدا از پاداش دادن به تو عاجز نیست با این همه او در نپذیرفتن بخششها و معاف داشتن خود از قبول آنها پایدارى می‌کرد تا دلبستگى خالصانه‌اش را به آل اللّه نشان دهد و بیش از این گذشت که وى 400 هزار درهم را به امام سجاد برگرداند و از او تن پوشى را که امام به تن داشت، درخواست کرد تا بدان تبرک جوید.

و نیز یک بار 100 هزار درهم و بار دیگر 500 هزار درهم را به امام باقر باز پس داد و پیراهنى از پیراهنهاى حضرت را تقاضا کرد: و هزار دینار و جامه‌اى را که امام صادق علیه السّلام به وى ارزانى فرموده بود، برگرداند و استدعا کرد تا او را به جامه‌اى که بر بدن امام خسپیده است، سرافراز کند. و نیز روستائى که عبد اللّه بن حسن نوشته‌اش را به وى داده بود و با چهار هزار دینار برابرى می‌کرد، پس آورد. و عبد اللّه جعفر نیز تمام پولهائى که از بنى هاشم فراهم آورده بود و مقدار آن به صد هزار درهم می‌رسید، برگرداند.

پس هر یک از اینها، آزمایشى است که این گزارش را ثابت می‌کند، که مدح کمیت از خاندان پیغمبر پاک نهاد، دوستى و سخت کوشیهاى وى در این دوستى و از نفس نفیس خود در راه آنان گذشتن، و دشمنیهاى دشمنان را به جان خریدن، و با مخالفان آنان به مخالفت برخاستن، جز براى خدا و پیغمبر خدا نبود. همین و همین و او را نظرى به مال بی‌ارزش دنیا، و زیورهاى آن نبوده و قصد گرفتن پاداش دنیائى بدون بهره‌هاى اخروى نداشته است.

و هر کس را وقوفى بر شعر او است، می‌بیند که وى به کسى می‌ماند که خود را به دست خویش به کشتن می‌دهد و با زبان خویش به پیشباز مرگ می‌شتابد و خون خود را در معرض بنى امیه نهاده، به استقبال شمشیرهاى آنان می‌رود، همچنانکه امام «زین العابدین (ع)» بدین امر تصریح کرده، فرمود: خداوندا! در روزگارى که دیگران خوددارى می‌کردند، این کمیت بود که در راه خاندان پیغمبرت از خود گذشتگى نشان داد و آنچه دیگران پنهان می‌داشتند آشکار کرد.

و عبد اللّه بن جعفر به بنى هاشم گفت: این کمیت است که در روزگارى که دیگران از بیان فضل شما خاموش مانده‌اند در مدحتان شعر گفته است، و خون خود را در معرض بنى امیه نهاده است و «خالد قسرى» نیز آنگاه که خواست او را بکشد، شعر او را بی‌نیاز کننده‌تر و پسندیده‌تر از هر حیله و سعایتى درباره او دانست و کنیزى خرید و هاشمیات را به وى آموخت و او را به سوى هشام بن عبد الملک گسیل داشت، و او چون هاشمیات را از آن زن شنید گفت: این ریاکار خود را به کشتن داد، و به خالد نامه‌اى مبنى بر کشتن و بریدن زبان و دست کمیت نوشت.

پس کمیت تمام دوران عمر خویش را از سر آغاز بهار جوانى که در آن روزگار هاشمیات را سروده بود، به ترسناکى و بیم زدگى گذراند و به پنهانى در گوشه‌هاى گمنامى بسر برد، تا با شعر خویش حجّت را بپا داشت، و راه را نشان داد و حق را آشکار کرد و برهان را به پایان برد و به گمشده خود که تبلیغ و نشر دعوت خاندان پاک نهاد پیغمبر بود، دست یافت.

پس چون آوازه شعرش آفاق را گرفت و گوش آویز و زبانزد شد، از ابو جعفر امام باقر (ع) اجازه خواست تا به نگهدارى خون خود، بنى امیه را مدح کند و امام به وى اجازه داد.

این مطلب را ابو الفرج در صفحه 126 جلد 15 اغانى به اسناد خود از «ورد بن زید» برادر کمیت آورده است که گفت: کمیت مرا به خدمت ابى جعفر (ع) فرستاد. به حضرت گفتم: کمیت مرا به خدمت شما فرستاده است؛ او به خود هر چه باید بکند کرد، اینک اجازه می‌فرمائید که بنى امیه را مدح کند؟ فرمود: آرى او آزاد است که هر چه خواست بگوید. پس کمیت قصیده رائیه خود را که در آن می‌گوید:

فالان صرت الى امیّة             و الامور الى المصائر

سرود و به خدمت ابى جعفر آمد، حضرت به وى فرمود: تو گوینده این شعرى: فالان ….

گفت: آرى، من گفته‌ام، امّا بخدا سوگند از آن سخن جز در اندیشه دنیا نبوده‌ام که من به فضل شما آشنایم . امام فرمود: اگر این هم نمی‌گفتى، باز تقیه جایز بود.

کشى در صفحه 135 «رجالش» به اسناد خود از «درست بن منصور» روایت کرده است که گفت: من در خدمت ابى الحسن موسى بن جعفر (ع) بودم، کمیت نیز شرفیاب بود. امام به کمیت فرمود: توئى که گفته‌اى: فالان ….

گفت: آرى من آن را گفته‌ام، اما بخدا قسم که از ایمان خود برنگشته‌ام من با شما دوست و با دشمن شما دشمنم. اما این چکامه را از راه تقیه سروده‌ام. امام فرمود: اگر این هم نمی‌گفتى باز تقیه در شرب خمر هم روا بود.

جالب توجه:

می‌پندارم که امام یاد شده در حدیث «کشى»، «ابو عبد اللّه امام صادق (ع)» باشد و اینکه در آن حدیث نام «ابى الحسن موسى (ع) آمده است، درست نیست؛ زیرا کمیت بی‌آنکه در مورد درگذشتش اختلافى دیده باشم، در سال 126 ه دو یا سه سال پیش از زادن ابى الحسن موسى، مرده است. کما اینکه قول به اتحاد این حدیث با حدیثى که ابو الفرج از امام ابو جعفر روایت کرده است نیز درست نیست؛ زیرا «درست بن منصور» راوى امام باقر (ع) و از آن طبقه نیست.

کمیت و دعاى ائمه درباره او

بدیهى است که صاحبان نفوس قدسیه، و زبان آوران مشیت الهیه، که گزارشگران خداوندند و از کسانى هستند که پروردگار بر آنها وحى می‌فرستد و جز به فرمان حق سخن نمی‌گویند و از سر هوس حرف نمی‌زنند و به پایمردى کسى جز آنکه خدا از او خشنود است، برنمی‌خیزند، چون درباره کسى دعا کنند، این دعا، تنها، شفاعت و درخواست خیر از خداوند براى آنکس؛ این کس هر که خواهى گو باش، نیست.

بلکه در آن اشارتى است به اینکه کسى که درباره او دعا کرده‌اند، از مردان دین و دلبستگان و دعوت کنندگان مردم به خیر و صلاح است و از گروهى است که پروردگار آنان را براى دعوت خود برگمارده و چنین یاور هدایتى را برغم بیهودگی‌هاى زندگى دنیا و هوسهاى گمراه کننده آن بسمت فضائل بیشمارى که بر حسب اشخاصى که درباره آنها دعا می‌شود اختلاف پیدا می‌کند، کشانده است.

نظیر دعائى که براى کمیت کرده‌اند، براى کمتر کسى شده است. پیغمبر اعظم و فرزندان وصىّ او (ع) درباره او بسیار دعا کرده‌اند. یک بار پیغمبر، چنانکه در حدیث بیاضى گذشت، براى او درخواست رحمت کرد، و بار دیگر چنانکه در خواب «نصر بن مزاحم» گفتیم، براى او پاداش خیر خواست و او را ثنا گفت و بار سوم چنانکه در حدیث سیوطى گذشت، درباره او چنین فرمود: بورکت و بورک قومک.

و امام سجاد زین العابدین (ع) نیز درباره‌اش چنین گفت: که خداوندا! او را به خوشبختى زنده بدار و به شهادت بمیران و پاداش دنیوى او را به وى بنما و ثواب اخرویش را برایش ذخیره فرما! و ابو جعفر باقر (ع) نه یک بار، بلکه در چند مورد مانند ایام تشریق در منى، و غیر آن روى به کعبه آورد و درباره او به درخواست رحمت و آمرزش دعا کرده و بار دیگرى به او فرمود: پیوسته به روح القدس مؤیّد باشى.

و یکى از دعاهاى آن امام به کمیت در ایّام البیض، دعائى است که شیخ اقدم «ابو القاسم خزّاز قمى» در «کفایة الاثر فى النصوص على الائمة الاثنى عشر» به اسناد خود از کمیت آورده است که گفت: به خدمت مولایم ابى جعفر محمّد بن على باقر رسیدم و گفتم: اى فرزند رسول خدا! ابیاتى درباره شما سروده‌ام که اجازه می‌خواهم که بخوانم، فرمود: ایّام البیض است، گفتم: یابن رسول اللّه! این اشعار منحصرا در ستایش شما است، فرمود: بخوان. شروع بخواندن کردم تا به اینجا رسیدم که:

روزگار مرا بخنده انداخت و گریاند که روزگار این دگرگونیها و گونه گونیها دارد.

گریه‌ام براى آن نه نفرى است که در نینوا گرفتار آمدند، و همگان گروگان کفن‏ها شدند.

امام باقر گریست، و ابو عبد اللّه نیز گریه کرد و از پشت پرده صداى گریه کنیزى را نیز شنیدم و چون به این گفته خود رسیدم که:

و یاد شش تن فرزندان عقیل که بهترین سوار کار بودند و دشمن، آنها را پناه نداد و نیز ذکر على، آن نیکمردى که سرور آنها بود، اندوه مرا برمی‌انگیزد.

امام (ع) گریست و سپس فرمود: هیچ کس نیست، که ذکر (مصیبت) ما کند و یا در نزد او از مصیبت ما یاد کنند و از دیدگانش سرشگى هر چند چون پر پشه‌اى بریزد، مگر آنکه خداوند خانه‌اى براى او در بهشت می‌سازد و آن اشک را سدّ راه او و آتش دوزخ کند. و چون به این ابیات رسیدم که:

من کان مسرورا بما مسّکم             او شامتا یوما من الآن‏

فقد ذللتم بعد عز فما             ادفع ضیما حین یغشانی‏

 

دستم را گرفت و گفت: بار خدایا! گناهان گذشته و آینده کمیت را بیامرز و چون به اینجا رسیدم که:

کى حق در میان شما بپا می‌خیزد؟             و مهدى شما کى قیام می‌کند؟

 

فرمود: به همین زودى انشاء اللّه، دیرى نپاید. سپس فرمود: اى ابا مستهل! همانا قائم ما نهمین فرزند حسین است، که امامان پس از رسول خدا دوازده تن‏اند و دوازدهمى قائم است. گفتم: سرور من این 12 تن کیانند؟ فرمود: اول آنها على بن ابى طالب، و پس از او حسن و حسین و پس از حسین، على بن الحسین و پس از او من و بعد از من این و دستش را به دوش جعفر نهاد.

گفتم: پس از ایشان کیست؟ فرمود: فرزندش موسى و بعد از موسى پسرش على و بعد از على پسرش محمّد و پس از محمّد، پسرش على و بعد از على فرزندش حسن و او پدر (امام) قائم است که خروج می‌کند، و دنیا را پر از عدل و داد می‌نماید همچنانکه پر از ظلم و جور شده است و شفا بخش دلهاى شیعیان می‌شود.

گفتم: اى فرزند رسول خدا! پس کى خروج می‌کند؟ فرمود: در این باره از پیغمبر خدا (ص) پرسیدند، فرمود: داستان او درست به رستاخیز می‌ماند که جز به ناگهانى نیاید.

و در فضیلت کمیت همین بس که امام صادق را در مواقف شهود و در بهترین ایّام دیدند که دستها را به دعا بلند کرد و گفت:

بار خدایا! گناهان گذشته و آینده و پنهان و آشکار «کمیت» را بیامرز و آنقدر به وى عطا کن که راضى شود. و نشان اجابت چنین دعاهاى خیرى که از دلهاى پاک بر زبانهاى تابناک جارى شده است، همان فرمایش پیغمبر به «ابا ابراهیم سعد اسدى» در عالم رؤیا است که فرمود:

سلام مرا به کمیت برسان و به وى خبر بده که خدایش آمرزیده است. و نیز نهیى است که پیغمبر (ص) در آن، دعبل خزاعى را از اندیشه معارضه کمیت منع کرد و به او فرمود: خداوند کمیت را آمرزیده است.

بنى اسد نیز، پیوسته برکت دعائى را که پیغمبر به کمیت و آنان کرده بود، احساس می‌کردند که فرموده بود: «بورکت و بورک قومک» و آثار اجابت این دعا را در میان خود می‌دیدند و نسیمهاى رحمت آن را به جان در می‌یافتند و می‌گفتند: در ما فضیلتى است که در عالم نیست، هیچ کس از خاندان ما نیست که برکت وراثت کمیت در او نباشد.

و یکى از دعاهاى به اجابت رسیده‌اى که آثار آن نمایان شد و براى کمیت فضیلتى جاوید به جا گذاشت، روایتى است که شیخ ما «قطب الدین راوندى» در «الخرایج و الجرایح» آورده است که چون دشمنان خاندان پیغمبر، خواستند کمیت را دستگیر و نابود کنند، حضرت باقر (ع) درباره او دعا کرد. کمیت که متوارى بود در دل شبى تاریک، بیمناک از خانه بیرون آمد و حال آنکه در هر ره گذرى گروهى نشسته بودند تا او چون بدر آید، پنهانى دستگیرش کنند.

کمیت به بیابانى رسید و خواست راهى پیش گیرد شیرى آمد و او را از رفتن از آن راه، باز داشت. او از سوى دیگرى به راه افتاد، و شیر باز او را منع کرد.

گوئى اشاره می‌کرد که از پس وى به راه افتد. او می‌رفت و شیر نیز از کنار او ره می‌سپرد تا آنکه امان یافت و از دست دشمنان خلاص شد.

و در صفحه 28 جلد 2 «معاهد التنصیص» است که مستهل گفت: «کمیت» روزگارى را به توارى گذراند تا آنکه یقین کرد که کمتر در پى اویند. شبى با گروهى از بنى اسد با ترس و بیم از شهر بیرون آمد. و یکى از همراهیان او، خدمتگزارش «صاعد» بود و راه «قطقطانه» را در پیش گرفت.

وى ستاره شناس بود، و به شناسائى ستارگان راه را پیدا می‌کرد؛ چون سپیده دم فرا رسید، فریاد زد که اى جوانان! کمى بخوابید، ما خوابیدیم، او برخاست و نماز گزارد، مستهل گفت: کمى بعد به ناگاه از دور شخصى را دیدیم که من از دیدن او به خود لرزیدم.

کمیت گفت: ترا چه می‌شود؟

گفتم: شخصى را می‌بینم که به این سوى می‌آید، نگاه کرد و گفت:

گرگ است که می‌آید و خوراک می‌خواهد. گرگ آمد و در گوشه‌اى خوابید، ما دست شتر کشته‌اى را جلواش انداختیم آن را به دندان کشید، جام آبى به سویش بردیم، نوشید. و چون به حرکت درآمدیم، گرگ غریدن گرفت.

کمیت گفت: او را چه می‌شود مگر آب و نانش ندادیم؟ نمی‌دانم دیگر چه می‌خواهد، گوئى به ما می‌نماید که راه را درست نمی‌رویم.

اى جوانمردان! به راست بگردید، به جانب راست چرخیدیم گرگ آرام گرفت.

و پیوسته راه سپردیم تا به شام رسیدیم، و کمیت در میان بنى اسد و بنى تمیم پنهان شد.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 286 – 308

متن عربی

الشاعر

أبو المستهلّ الکمیت بن زید بن خنیس بن مخالد «2» بن وهیب بن عمرو بن سُبیع ابن مالک بن سعد بن ثعلبة بن دودان بن أسد بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر ابن نزار.

قال أبو الفرج: شاعر مقدَّم عالمٌ بلغات العرب، خبیر بأیّامها، من شعراء مضر و ألسنتها، و المتعصِّبین على القحطانیّة، المقارنین المقارعین لشعرائهم، العلماء بالمثالب و الأیّام، المفاخرین بها، و کان فی أیّام بنی أمیّة، و لم یدرک الدولة العبّاسیّة و مات قبلها، و کان معروفاً بالتشیّع لبنی هاشم، مشهوراً بذلک.

سئل معاذ الهرّاء: من أشعر الناس؟ قال: أ من الجاهلیِّین أم من الإسلامیِّین؟ قالوا: بل من الجاهلیِّین. قال: امرؤ القیس، و زهیر، و عبید بن الأبرص. قالوا: فمن الإسلامیِّین؟. قال: الفرزدق، و جریر، و الأخطل، و الراعی.

قال: فقیل له: یا أبا محمد ما رأیناک ذکرت الکمیت فیمن ذکرت. قال: ذاک أشعر الأوّلین و الآخرین «3».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 287

و قد مرَّ (ص 168) قول الفرزدق له: أنت و اللَّه أشعر من مضى و أشعرمن بقی. و کان مبلغ شعره حین مات خمسة آلاف و مائتین و تسعة و ثمانین بیتاً على ما فی الأغانی «1» و المعاهد «2» (2/31)، أو أکثر من خمسة آلاف قصیدة کما فی کشف الظنون «3»، نقلًا عن عیون الأخبار لابن شاکر (1/397) و قد جمع شعره الأصمعی و زاد فیه ابن السکّیت، و رواه جماعة، عن أبی محمد عبد اللَّه بن یحیى المعروف بابن کناسة الأسدی المتوفّى (207)، و رواه ابن کناسة، عن الجزّی، و أبی الموصل، و أبی صدقة الأسدیِّین، و ألّف کتاباً أسماه سرقات الکمیت من القرآن و غیره «4».

و رواه ابن السکّیت عن أستاذه نصران، و قال نصران: قرأت شعر الکمیت على أبی حفص عمر بن بکیر، و عمل شعره السکّری أبو سعید الحسن بن الحسین المتوفّى (275)، کما فی فهرست ابن الندیم «5» (ص 107 و 225) و صاحب شعره محمد بن أنس، کما فی تاریخ ابن عساکر «6» (4/429).

و حکى یاقوت فی معجم الأدباء «7» (1/410) عن ابن النجّار، عن أبی عبد اللَّه أحمد بن الحسن الکوفی النسّابة، أنّه قال: قال ابن عبدة النسّاب: ما عرف النسّاب أنساب العرب على حقیقة حتى قال الکمیت النزاریّات فأظهر بها علماً کثیراً، و لقد نظرت فی شعره فما رأیت أحداً أعلم منه بالعرب و أیّامها، فلمّا سمعت هذا جمعت شعره، فکان عونی على التصنیف لأیّام العرب.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 288

و قال بعضهم: کان فی الکمیت عشر خصال لم تکن فی شاعر: کان خطیب أسد، فقیه الشیعة، حافظ القرآن العظیم، ثَبْتَ الجَنان، کاتباً حسن الخطّ، نسّابة جدلًا، و هو أوّل من ناظر «1» فی التشیّع، رامیاً لم یکن فی أسد أرمى منه، فارساً شجاعاً، سخیّا دَیِّناً. خزانة الأدب «2» (1/69)، شرح الشواهد «3» (ص 13).

و لم تزل عصبیّته للعدنانیّة و مهاجاته شعراء الیمن متصلةً، و المناقضة بینه و بینهم شائعة فی حیاته، و فی إثرها ناقض دعبل و ابن عُیینة قصیدته المذهَّبة بعد وفاته، و أجابهما أبو الزلفاء البصری مولى بنی هاشم، و کان بینه و بین حکیم الأعور الکلبی مفاخرة و مناظرة تامّة.

فائدة:

حکیم الأعور المذکور، أحد الشعراء المنقطعین إلى بنی أمیّة بدمشق، ثمَّ انتقل إلى الکوفة.

جاء رجلٌ إلى عبد اللَّه بن جعفر، فقال له: یا ابن رسول اللَّه هذا حکیم الأعور ینشد الناس هجاءکم بالکوفة.

فقال: هل حفظت شیئاً؟.

قال: نعم و أنشد:

صَلَبْنا لکم زیداً على جذع نخلةٍ             و لم نرَ مهدیّا على الجذع یُصلَبُ‏

و قِستمْ بعثمانٍ علیّا سَفاهةً             و عثمانُ خیرٌ من علیٍّ و أطیبُ‏

 

فرفع عبد اللَّه یدیه إلى السماء و هما تنتفضان رعدة، فقال: اللّهمّ إن کان کاذباً

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 289

فسلّط علیه کلباً، فخرج حکیم من الکوفة فأدلج «1»، فافترسه الأسد. معجم الأدباء «2» (4/132)

الکمیت و حیاته المذهبیة

یجد الباحث فی خلال السِیَر و زُبُر الحدیث، شواهد واضحة على أنَّ الرجل لم یتّخذ شاعریّته و ما کان یتظاهر به من التهالک فی ولاء أهل البیت علیهم السلام وسیلةً لما یقتضیه النهمة، و موجبات الشره من التلمّظ بما یستفیده من الصِّلات و الجوائز، أو تحرّی مُسانحات و جرایات، أو الحصول على رتبةٍ أو راتب، أنّى و آل رسول اللَّه کما یقول عنهم دعبل الخزاعی:

أرى فیْأهم فی غیرهم مُتَقَسَّماً             و أیدِیَهُمْ من فیئهم صَفِراتِ‏

 

و هم- سلام اللَّه علیهم- فضلًا عن شیعتهم:

مشرّدون نفوا عن عُقرِ دارِهمُ             کأنّهم قد جَنوا ما لیس یُغتَفرُ

 و قد انهالت الدنیا- قضّها بقضیضها- على أضدادهم یوم ذاک من طغمة الأمویّین، و لو کان المتطلّب یطلب شیئاً من حطام الدنیا، أو حصولًا على مرتبة، أو زلفةً تربی به، لطلبها من أولئک المتغلّبین على عرش الخلافة الإسلامیّة.

فرجلٌ یلوی بوجهِهِ عنهم إلى أُناس مضطهدین مقهورین، و یقاسی من جرّاء ذلک الخوف و الاختفاء، تتقاذف به المفاوز و الحزون، مفترعاً ربوة طوراً، و مسفّا إلى الأحضّة تارة، و وراءه الطلب الحثیث، و بمطلع الأکمة النطع و السیف، لیس من الممکن أن یکون ما یتحرّاه إلّا خاصّة فی من یتولّاهم، لا توجد عند غیرهم، و هذا هو شأن الکمیت مع أئمّة الدین علیهم السلام، فقد کان یعتقد فیهم أنّهم وسائله إلى المولى

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 290

سبحانه، و واسطة نجاحه فی عقباه، و أنَّ مودّتهم أجر الرسالة الکبرى.

روى الشیخ الأکبر الصفّار فی بصائر الدرجات «1» بإسناده عن جابر، قال: دخلت على الباقر علیه السلام فشکوت إلیه الحاجة فقال: «ما عندنا درهمٌ»، فدخل الکمیت فقال: جعلت فداک أنشدک؟ فقال: انشد، فأنشده قصیدة. فقال: «یا غلام أخرِج من ذلک البیت بَدرةً فادفعها إلى الکمیت». فقال: جعلت فداک، أُنشدک أخرى؟ فأنشده. فقال: «یا غلام أخرج بدرةً فادفعها إلیه». فقال: جعلت فداک، أُنشدک أخرى؟ فأنشده. فقال: «یا غلام أخرج بدرةً فادفعها إلیه» فقال جعلت فداک، و اللَّه ما أحبّکم لعَرَض الدنیا، و ما أردت بذلک إلّا صلة رسول اللَّه و ما أوجب اللَّه علیَّ من الحقِّ، فدعا له الباقر علیه السلام فقال: «یا غلام رُدّها إلى مکانها». فقلت: جعلت فداک، قلت لی: لیس عندی درهم، و أمرت للکمیت بثلاثین ألفاً! «2».

فقال: «ادخل ذلک البیت»، فدخلت فلم أجد شیئاً، فقال: «ما سترنا عنکم أکثر ممّا أظهرنا». الحدیث.

قال صاعد: دخلنا مع الکمیت على فاطمة بنت الحسین علیه السلام، فقالت: هذا شاعرنا أهل البیت. و جاءت بقَدَحٍ فیه سَویقٌ، فحرّکته بیدها، و سقت الکمیت فشربه، ثمَّ أمرت له بثلاثین دیناراً و مرکب، فهملت عیناه و قال: لا و اللَّه لا أقبلها؛ إنّی لم أحبّکم للدنیا. الأغانی «3» (15/123).

و للکمیت فی ردِّه الصلات الطائلة على سروات المجد من بنی هاشم، مکرمةٌ و محمدةٌ عظیمةٌ، أبقت له ذکرى خالدة، و کلٌّ من تلکم المواقف شاهد صدق على خالص ولائه و قوّة إیمانه، و صفاء نیّته، و حسن عقیدته، و رسوخ دینه، و إباء نفسه،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 291

و علوِّ همّته، و ثباته فی مبدئه العلویِّ المقدَّس، و صدق مقاله للإمام السجّاد زین العابدین علیه السلام: إنّی قد مدحتک أن یکون لی وسیلة عند رسول اللَّه.

و یعرب عن ذلک کلّه صریح قوله للإمام الباقر محمد بن علیّ علیهما السلام: و اللَّه ما أحبّکم لعَرَض الدنیا، و ما أردت بذلک إلّا صلة رسول اللَّه و ما أوجب اللَّه علیَّ من الحقِّ. و قوله الآخر له علیه السلام: لا و اللَّه لا یعلم أحدٌ أنَّی آخذٌ منها حتى یکون اللَّه الذی یکافئنی. و قوله للإمامین الصادقین علیهما السلام: و اللَّه ما أحببتکم للدنیا، و لو أردتها لأتیت من هی فی یدیه، و لکنّی أحببتکم للآخرة. و قوله لعبد اللَّه بن الحسن ابن علیّ علیهما السلام: و اللَّه ما قلت فیکم إلّا للَّه، و ما کنت لآخذ على شی‏ء جعلته للَّه مالًا و لا ثمناً. و قوله لعبد اللَّه الجعفری: ما أردت بمدحی إیّاکم إلّا اللَّه و رسوله، و لم أک لآخذ لذلک ثمناً من الدنیا، و قوله لفاطمة بنت الإمام السبط: و اللَّه إنّی لم أحبّکم للدنیا. و هذا شأن الشیعة سلفاً و خلفاً، و شیمة کلِّ شیعیٍّ صمیم، و أدب کلّ متضلّع بالنزعات العلویّة، و روح کلِّ علویٍّ جعفریٍّ، و هذا شعار التشیّع لیس إلّا، و بمثل هذا فلیعمل العاملون.

و کان أئمّة الدین و رجالات بنی هاشم یلحّون فی أخذ الکمیت صلاتهم، و قبوله عطایاهم، مع إکبارهم محلّه من ولائه، و اعتنائهم البالغ بشأنه، و الاحتفاء و التبجیل له، و الاعتذار منه بمثل

قول الإمام السجّاد- صلوات اللَّه علیه- له: «ثوابک نعجز عنه، و لکن ما عجزنا عنه فإنَّ اللَّه لا یعجز عن مکافأتک».

و هو مع ذلک کلّه کان على قدمٍ و ساق من إبائه و استعفائه، إظهاراً لولائه المحض لآل اللَّه، و قد مرّ أنّه ردَّ على الإمام السجّاد علیه السلام أربعمائة ألف درهم، و طلب من ثیابه التی تلی جسده لیتبرّک بها، و ردّ على الإمام الباقر مائة ألف مرّة و خمسین ألفاً أخرى، و طلب قمیصاً من قُمُصه و ردَّ على الإمام الصادق ألف دینار و کسوة، و استدعى منه أن یکرمه بالثوب الذی مسَّ جلده. و ردَّ على عبد اللَّه بن الحسن ضیعته التی أعطى له کتابها،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 292

و کانت تسوى بأربعة «1» آلاف دینار، و ردَّ على عبد اللَّه الجعفری ما جمع له من بنی هاشم ما کان یقدَّر بمائة ألف درهم.

فکل من هذه خُبرٌ یصدِّق الخبر؛ بأنَّ مدح الکمیت عترة نبیِّه الطاهر و ولاءه لهم، و تهالکه بکلّه فی حبِّهم، و بذله النفس و النفیس دونهم، و نیله من مناوئیهم، و نصبه العداء لمخالفیهم، لم یکن إلّا للَّه و لرسوله فحسب، و ما کان له غرضٌ من حطام الدنیا و زخرفها، و لا مرمىً من الثواب العاجل دون الآجل، و کلُّ واقف على شعره یراه کالباحث بظلفه عن حتفه، و یجده مستقتلًا بلسانه، قد عرّض لبنی أمیّة دمه، مستقبلًا صوارمهم، کما نصَّ علیه

الإمام زین العابدین علیه السلام، و قال: «اللّهمّ إنَّ الکمیت جاد فی آل رسولک و ذریّة نبیِّک نفسه حین ضنَّ الناس، و أظهر ما کتمه غیره».

و قال عبد اللَّه الجعفری لبنی هاشم: هذا الکمیت قال فیکم الشعر حین صمت الناس عن فضلکم، و عرّض دمه لبنی أمیّة.

و خالد القسری لمّا أراد قتله رأى فی شعره غنىً و کفایة عن أیِّ حیلة و سعایة علیه، فاشترى جاریةً و علَّمها الهاشمیّات و بعثها إلى هشام بن عبد الملک، و هو لمّا سمعها منها، قال: استقتل المرائی. و کتب إلى خالد بقتله و قطع لسانه و یده.

فکان الکمیت منذ غضاضة من شبیبته التی نظم فیها الهاشمیّات خائفاً یترقّب طیلة عمره، مختفیاً فی زوایا الخمول، إلى أن أقام بقریضه الحجّة، و أوضح به المحجّة، و أظهر به الحقَّ، و أتمَّ به البرهنة، و بلغ ضالّته المنشودة من بثِّ الدعایة إلى العترة الطاهرة، فلمّا دوّخ صیت شعره الأقطار، و قرّطت به الآذان، و دارت على الألسن، استجاز الإمام أبا جعفر الباقر علیه السلام أن یمدح بنی أمیّة صوناً لدمه فأجاز له.

رواه أبو الفرج فی الأغانی «2» (15/126) بإسناده عن ورد بن زید أخی الکمیت قال: أرسلنی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 293

الکمیت إلى أبی جعفر علیه السلام فقلت له: إنَّ الکمیت أرسلنی إلیک و قد صنع بنفسه ما صنع، فتأذن له أن یمدح بنی أمیّة؟

قال: نعم. هو فی حلٍّ، فلیقل ما شاء، فنظم قصیدته الرائیة التی یقول فیها:

فالآن صرتُ إلى أمیّ             ة و الأمور إلى المصائر

 

و دخل على أبی جعفر علیه السلام فقال له: «یا کمیت أنت القائل:

فالآن صرتُ إلى أمیّ             ة و الأمور إلى المصائر؟»

 

قال: نعم. قد قلت، و لا و اللَّه ما أردت به «1» إلّا الدنیا، و لقد عرفت فضلکم، قال: «أمّا إن قلت ذلک، إنَّ التقیّة لَتَحِلّ».

و روى الکشّی فی رجاله «2» (ص 135) بإسناده عن درست بن أبی منصور، قال: کنت عند أبی الحسن موسى علیه السلام و عنده الکمیت بن زید، فقال للکمیت: «أنت الذی تقول:

فالآن صرتُ إلى أمیّ             ة و الأمور إلى المصائر»

 

 

قال: قد قلت ذلک فو اللَّه ما رجعت عن إیمانی، و إنّی لکم لمُوالٍ، و لعدوِّکم لقالٍ، و لکنّی قلته على التقیّة.

قال: أما لئن قلت ذلک، إنَّ التقیّة تجوز فی شرب الخمر.

لفت نظر:

أحسب أنَّ الإمام المذکور فی حدیث الکشّی هو أبو عبد اللَّه الصادق علیه السلام، و لا یتمُّ ما فیه من أبی الحسن موسى علیه السلام؛ إذ الکمیت توفّی بلا اختلاف أجده سنة (126)

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 294

قبل ولادة أبی الحسن موسى بسنتین أو ثلاث. کما لا یتمُّ القول باتّحاده مع حدیث أبی الفرج المرویِّ عن الإمام أبی جعفر، إذ درست بن أبی منصور لا یروی عنه علیه السلام، و لیس من تلک الطبقة.

الکمیت و دعاء الأئمّة له

من الواضح أنَّ أدعیة ذوی النفوس القدسیّة، و الألسنة الناطقة بالمشیئة الإلهیّة المعبِّرة عن اللَّه، من الذین یوحی إلیهم ربّهم، و لا یتکلّمون إلّا بإذنه، و ما ینطقون عن الهوى، و لا یشفعون إلّا لمن ارتضى، لیست مجرّد شفاعة لأیِّ أحد، و مسألة خیرٍ من المولى لکلِّ إنسان کائناً من کان، بل فیها إیعاز بأنَّ المدعوَّ له من رجال الدین، و حلفاء الخیر و الصلاح، و دعاة الأمّة إلیهما، و ممّن قیّضه المولى للدعوة إلیه، و الأخذ بناصر الهدى، رغماً على أباطیل الحیاة و أهوائها الضالَّة، إلى فضائل لا تُحصى على اختلاف المدعوِّ لهم فیها.

و قلّما دُعی لأحدٍ مثلما دُعی للکمیت، و قد أکثر النبیُّ الأعظم و الأئمّة من أولاده- صلوات اللَّه علیه و علیهم- دعاءهم له، فاسترحم له النبیُّ صلى الله علیه و آله و سلم مرّة کما مرّ فی حدیث البیاضی، و استجزى له بالخیر، و أثنى علیه أخرى کما فی منام نصر بن مزاحم، و قال له ثالثة: «بورکت و بورک قومک» کما فی حدیث السیوطی،

و دعا له الإمام السجّاد زین العابدین علیه السلام بقوله: «اللهمَّ أحیه سعیداً و أَمْتهُ شهیداً، و أرِهِ الجزاء عاجلًا، و أجزل له جزیل المثوبة آجلًا».

و دعا له أبو جعفر الباقر علیه السلام فی مواقف شتّى فی مثل أیام التشریق بمنى و غیرها، متوجِّهاً إلى الکعبة بالاسترحام و الاستغفار له غیر مرّة،

و بقوله: «لا تزال مؤیّداً بروح القدس»

تارةً أخرى، و من دعائه علیه السلام له فی أیّام البیض ما

رواه الشیخ الأقدم أبو القاسم الخزّاز القمّی فی کفایة الأثر فی النصوص على الأئمّة الاثنی عشر «1» بإسناده عن الکمیت، أنَّه قال: دخلت على

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 295

سیِّدی أبی جعفر محمد بن علیّ الباقر، فقلت: یا ابن رسول اللَّه إنّی قد قلت فیکم أبیاتاً، أ فتأذن لی فی إنشادها؟ فقال: « [إنّها] «1» أیّام البیض». قلت: فهو فیکم خاصّة. قال: «هات». فأنشأت أقول:

أضحکنی الدهرُ و أبکانی             و الدهرُ ذو صرفٍ و ألوانِ‏

لتسعةٍ بالطفِّ قد غُودروا             صاروا جمیعاً رَهْنَ أکفانِ‏

 

فبکى علیه السلام، و بکى أبو عبد اللَّه علیه السلام، و سمعت جاریة تبکی من وراء الخباء، فلمّا بلغت إلى قولی:

و ستّةٌ لا یُتجارى بهم             بنو عقیلٍ خیرُ فرسانِ‏

ثمَّ علیُّ الخیرِ مولاهُمُ             ذکرهمُ هَیّجَ أحزانی‏

 

فبکى، ثمَّ قال علیه السلام: «ما من رجل ذکرَنا أو ذُکرنا عنده یخرج من عینیه ماءٌ و لو مثل جناح البعوضة إلّا بنى اللَّه له بیتاً فی الجنّة، و جعل ذلک الدمع حجاباً بینه و بین النار». فلمّا بلغت إلى قولی:

من کان مسروراً بما مسّکمْ             أو شامتاً یوماً من الآنِ‏

فقد ذللتم بعد عزّ فما             أدفع ضیماً حین یغشانی‏

 

أخذ بیدی ثمَّ قال: «اللّهمَّ اغفر للکمیت ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر».

فلمّا بلغت إلى قولی:

متى یقوم الحقّ فیکم متى             یقومُ مهدیُّکمُ الثانی‏

 

قال: «سریعاً إن شاء اللَّه سریعاً». ثمَّ قال: «یا أبا المستهلّ إنَّ قائمنا هو التاسع من ولد الحسین، لأنَّ الأئمّة بعد رسول اللَّه اثنا عشر، الثانی عشر هو القائم».

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 296

قلت: یا سیِّدی فمن هؤلاء الاثنا عشر؟ قال: «أوّلهم علیُّ بن أبی طالب، و بعده الحسن و الحسین، و بعد الحسین علیّ بن الحسین، و بعده أنا، ثمَّ بعدی هذا، و وضع یده على کتف جعفر». قلت: فمَن بعد هذا؟

قال: «ابنه موسى، و بعد موسى ابنه علیّ، و بعد علیّ ابنه محمد، و بعد محمد ابنه علیّ، و بعد علیّ ابنه الحسن، و هو أبو القائم الذی یخرج فیملأ الدنیا قسطاً و عدلًا کما ملئت ظلماً و جوراً، و یشفی صدور شیعتنا». قلت: فمتى یخرج یا ابن رسول اللَّه؟ قال: «لقد سُئل رسول اللَّه صلى الله علیه و آله و سلم عن ذلک فقال: إنَّما مثله کمثل الساعة لا تأتیکم إلّا بغتة».

و ناهیک به فضلًا دعاء الإمام الصادق علیه السلام له فی مواقفه المشهودة فی أشرف الأیّام رافعاً یدیه قائلًا:

 «اللّهمَّ اغفر للکمیت ما قدّم و أخّر، و ما أسرَّ و أعلن، و أعطه حتى یرضى».

و ینمُّ عن إجابة تلک الأدعیة الصالحة، الصادرة من النفوس الطاهرة بالألسنة الصادقة، أمر النبیِّ صلى الله علیه و آله و سلم أبا إبراهیم سعد الأسدی فی منامه بقراءة سلامه علیه، و إنبائه بأنَّ اللَّه قد غفر له. و کذلک نهیه صلى الله علیه و آله و سلم دعبل الخزاعی فی الطیف عن معارضة الکمیت، و قوله له: إنَّ اللَّه قد غفر له. و کان بنو أسد- قبیلة الکمیت- یحسّون برکة دعاء النبیِّ له و لهم بقوله: «بورکت و بورک قومک». و یشاهدون آثار الإجابة فیهم، و یجدون فی أنفسهم نفحاتها، و کانوا یقولون: إنَّ فینا فضیلةً لیست فی العالم، لیس منّا إلّا و فیه برکة وراثة الکمیت «1».

و من تلک الأدعیة المستجابة التی شوهدت آثارها، و أبقت للکمیت فضیلة مع الأبد، ما رواه شیخنا قطب الدین الراوندی فی الخرائج و الجرائح «2»: أنَّ محمد بن علیّ الباقر علیه السلام دعا للکمیت لمّا أراد أعداء آل محمد أخذه و هلاکه و کان متواریاً، فخرج فی

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 297

ظلمة اللیل هارباً، و قد أقعدوا على کلِّ طریق جماعة لیأخذوه إذا ما خرج فی خفیة، فلمّا وصل الکمیت إلى الفضاء و أراد أن یسلک طریقاً جاء أسدٌ یمنعه من أن یسری منها، فسلک جانباً آخر فمنعه منه أیضاً، کأنَّه أشار إلى الکمیت أن یسلک خلفه، و مضى الأسد فی جانب الکمیت، إلى أن أمِن و تخلّص من الأعداء.

و فی معاهد التنصیص «1» (2/28): قال المستهلّ: أقام الکمیت مدّة متواریاً، حتى إذا أیقن أنَّ الطلب خفَّ عنه خرج لیلًا فی جماعة من بنی أسد على خوف و وجل، و فیمن معه صاعد غلامه، و أخذ الطریق على القطقطانة، و کان عالماً بالنجوم مهتدیاً بها، فلمّا صار سحیراً صاح بنا: هوِّموا «2» یا فتیان. فهوّمنا، و قام فصلّى. قال المستهلّ: فرأینا شخصاً، فتضعضعت له. فقال: ما لک؟ قلت: أرى شخصاً مقبلًا. فنظر إلیه، فقال: هذا ذئب قد جاء یستطعمکم، فجاء الذئب فربض ناحیةً، فأطعمناه ید جزور فتعرّقها، ثمَّ أهوینا له بإناء فیه ماء فشرب منه، فارتحلنا، و جعل الذئب یعوی، فقال الکمیت: ماله ویله، أ لم نطعمه و نسقه؟! و ما أعرفنی بما یرید، هو یدلّنا أنّا لسنا على الطریق! تیامنوا یا فتیان. فتیامنّا، فسکن عواؤه، فلم نزل نسیر حتى جئنا الشام، فتوارى فی بنی أسد و بنی تمیم.

و هذا جانب عظیم من نواحی مکرمات الکمیت و فضائله، لو أُضیف إلى ما یظهر من کلماته المعربة عن نفسیّاته، و مواقفه الکاشفة عن خلائقه الکریمة، و ما قیل فیه و فی مآثره الجمّة یمثّله بین یدی القارئ بمظاهر روحیّاته، و نصب عینیه مجالی نفسیّاته، و أمثلة مکارم أخلاقه، و ما کان یحمله بین جنبیه من العلم، و الفقه، و الأدب، و الإباء، و الشمم، و الحماسة، و الهمّة، و اللباقة، و الفصاحة، و البلاغة، و الخلق الکامل، و قوّة القلب، و الدین الخالص، و التشیّع الصحیح، و الصلاح المحض، و الرشد و السداد، إلى فضائل تکسبه فوز النشأتین لا تُحصى.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 298

الکمیت و هشام بن عبد الملک

کان خالد بن عبد اللَّه القسری قد أُنشِدَ قصیدة الکمیت التی یهجو فیها الیمن، و هی التی أوّلها:

ألا حُیّیتِ عنّا یا مَدِینا             و هل ناسٌ تقولُ مسلّمینا

 

فقال: و اللَّه لأقتلنّه. ثمَّ اشترى ثلاثین جاریة بأغلى ثمن، و تخیّرهنّ نهایةً فی الحسن و الکمال و الأدب، فروّاهنّ الهاشمیّات، و دسّهنّ مع نخّاس إلى هشام بن عبد الملک فاشتراهنَّ جمیعاً، فلمّا أنس بهنّ و استنطقهنَّ، رأى منهنَّ فصاحةً و أدباً، فاستقرأهنّ القرآن فقرأن، و استنشدهنَّ الشعر فأنشدن قصائد الکمیت- الهاشمیّات- فقال هشام: ویلکنَّ من قائل هذا الشعر؟ قلن: الکمیت بن زید الأسدی. قال: فی أیِّ بلد هو؟ قلن: بالعراق ثمَّ بالکوفة.

فکتب إلى خالد عامله فی العراق: ابعث إلیَّ برأس الکمیت بن زید. فلم یشعر الکمیت إلّا و الخیل محدقةٌ بداره، فأُخذ و حبس فی الحبس.

و کان أبان بن الولید عاملًا على واسط، و کان الکمیت صدیقه، فبعث إلیه بغلام على بغل، و قال له: أنت حرٌّ إنْ لحقته و البغل لک. و کتب له:

أمّا بعد: فقد بلغنی ما صرتَ إلیه و هو القتل، إلّا أن یدفع اللَّه، و أرى لک أن تبعث إلى حُبّى- یعنی زوجة الکمیت و کانت ممّن تتشیّع أیضاً- فإذا دخلت علیک، تنقّبت نقابها، و لبست ثیابها و خرجت، فإنّی أرجو الأوبة لک.

قال: فرکب الغلام البغل، و سار بقیّة یومه و لیلته من واسط إلى الکوفة فصبّحها، فدخل الحبس متنکّراً، و أخبر الکمیت بالقصّة، فبعث إلى امرأته و قصَّ علیها القصّة، و قال لها: أی ابنة عمّ إنَّ الوالی لا یقدم علیکِ و لا یسلمکِ قومکِ، و لو خِفتُ علیکِ ما عَرّضْتُکِ له. فألبَسَتهُ ثیابها و إزارها و خمّرته، و قالت له: أقبل و أدبر،

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 299

ففعل، فقالت: ما أُنکر منک شیئاً إلّا یَبَساً فی کتفیک، فاخرج على اسم اللَّه تعالى. و أخرجت معه جاریتین لها.

فخرج و على باب السجن أبو الوضّاح حبیب بن بُدیر و معه فتیان من أسد فلم یُؤبه له، و مشى الفتیان بین یدیه إلى سکّة شبیب بناحیة الکناس، فمرَّ بمجلس من مجالس بنی تمیم، فقال بعضهم: رجل و رب الکعبة، و أمر غلامه فأتبعه، فصاح به أبو الوضّاح یا کذا و کذا أراک تتبع هذه المرأة منذ الیوم، و أومأ إلیه بنعله فولّى العبد مدبراً، و أدخله أبو الوضّاح منزله.

و لمّا طال على السجّان الأمر نادى الکمیت فلم یجبه، فدخل لیعرف خبره، فصاحت به المرأة: وراءک، لا أمَّ لک. فشقَّ ثوبه و مضى صارخاً إلى باب خالد، فأخبر الخبر، فأحضر المرأة، فقال لها: یا عدوَّة اللَّه احْتَلْت على أمیر المؤمنین و أخرجتِ عدوَّ أمیر المؤمنین، لأُنَکِلَنَّ بک، و لأصنعنَّ، و لأفعلنَّ. فاجتمعت بنو أسد علیه، و قالوا له: ما سبیلک على امرأة منّا خُدعت. فخافهم، فخلّى سبیلها.

و سقط غراب على الحائط و نعب، فقال الکمیت لأبی الوضّاح: إنّی لمأخوذ، و إنَّ حائطک لساقطٌ. فقال: سبحان اللَّه! هذا ما لا یکون إن شاء اللَّه تعالى، و کان الکمیت خبیراً بالزجر- الکهانة- فقال له: لا بدَّ أن تحوِّلنی. فخرج به إلى بنی علقمة- و کانوا یتشیّعون- فأقام فیهم، و لم یصبح حتى سقط الحائط الذی سقط علیه الغراب.

قال المستهلّ: و أقام الکمیت مدّةً متواریاً، حتى إذا أیقن أنَّ الطلب خفَّ عنه، خرج لیلًا فی جماعة من بنی أسد و بنی تمیم، و أرسل إلى أشراف قریش، و کان سیِّدهم یومئذ عنبسة بن سعید بن العاص، فمشت رجالات قریش بعضها إلى بعض و أتوا عنبسة فقالوا: یا أبا خالد هذه مکرمة أتاک بها اللَّه تعالى، هذا الکمیت بن زید لسان مضر، و کان أمیر المؤمنین قد کتب فی قتله، فنجا حتى تخلّص إلیک و إلینا. قال:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 300

فمروه أن یعوذ بقبر معاویة بن هشام بدیر حنیناء.

فمضى الکمیت فضرب فسطاطه عند قبره، و مضى عنبسة فأتى مسلمة بن هشام، فقال: یا أبا شاکر مکرمة أتیتک بها تبلغ الثریّا إن اعتقدتَها، فإن علمتَ أنَّک تفی بها و إلّا کتمتها. قال: و ما هی؟ فأخبره الخبر، و قال: إنّه قد مدحکم عامّة و إیّاک خاصّة بما لم یُسمع بمثله، فقال: علیَّ خلاصه.

فدخل على أبیه هشام و هو عند أمّه فی غیر وقت دخول، فقال له هشام: أ جئت لحاجة؟ قال: نعم. قال: هی مقضیّةٌ إلّا أن تکون الکمیت. فقال: ما أُحبُّ أن تستثنی علیَّ فی حاجتی، و ما أنا و الکمیت! فقالت أمّه: و اللَّه لَتَقْضِیَنَّ حاجته کائنةً ما کانت، قال: قد قضیتها و لو أحاطت بما بین قُطْرَیْها. قال: [هی الکمیت‏] «1» یا أمیر المؤمنین! و هو آمنٌ بأمان اللَّه و أمانی، و هو شاعر مضر، و قد قال فینا قولًا لم یُقل مثله. قال: قد أمّنته، و أجزت أمانک له، فاجلس له مجلساً یُنْشدک فیه ما قال فینا، فعقد مجلساً و عنده الأبرش الکلبی، فتکلّم بخطبة ارتجلها ما سُمع بمثلها قطُّ، و امتدحه بقصیدته الرائیَّة، و یقال: إنّه قالها ارتجالًا، و هی قوله:

قف بالدیار وقوف زائر

فمضى فیها حتى انتهى إلى قوله:

ما ذا علیک من الوقو             ف بها و إنَّک غیر صاغرْ

درجَتْ علیک الغادیا             تُ الرائحاتُ من الأعاصرْ

 

و یقول فیها:

فالآن صرت إلى أمیّ             ة و الأمور إلى المصائر

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 301

فجعل هشام یغمز مسلمة بقضیب فی یده فیقول: اسمع، اسمع.

ثمّ استأذنه فی مرثیّة ابنه معاویة، فأذن له فیها، فأنشده قوله:

          سأبکیک للدنیا و للدین إنَّنی             رأیت ید المعروف بعدک شَلّتِ‏

             أدامت علیکم بالسلام تحیّةً             ملائکةُ اللَّه الکرامُ و صلّتِ‏

 

فبکى هشام بکاءً شدیداً، فوثب الحاجب فسکّته.

ثمَّ جاء الکمیت إلى منزله آمناً، فحشدت له المضریّة بالهدایا، و أمر له مسلمة بعشرین ألف درهم، و أمر له هشام بأربعین ألف درهم، و کتب إلى خالد بأمانه و أمان أهل بیته، و أنَّه لا سلطان له علیهم. قال: و جمعت له بنو أمیّة فیما بینها مالًا کثیراً، و لم یجمع من قصیدته تلک یومئذٍ إلّا ما حفظه الناس منها فأُلف، و سُئل عنها فقال: ما أحفظ منها شیئاً، إنّما هو کلام ارتجلته.

و فی روایة: إنّه لمّا أجاره مسلمة بن هشام و بلغ ذلک هشاماً، دعا به، و قال له: أَ تُجیر على أمیر المؤمنین بغیر أمره؟ فقال: کلّا و لکنّی انتظرت سکون غضبه. قال: احضرنیه الساعة فإنّه لا جوار لک. فقال مسلمة للکمیت: یا أبا المستهلّ إنَّ أمیر المؤمنین قد أمرنی بإحضارک. قال: أتسلمنی یا أبا شاکر؟ قال: کلّا، و لکنّی أحتال لک، ثمَّ قال له: إنَّ معاویة بن هشام مات قریباً، و قد جزع علیه جزعاً شدیداً، فإذا کان من اللیل فاضرب رواقک على قبره، و أنا أبعث إلیک بنیه یکونون معک فی الرواق، فإذا دعا بک تقدّمتَ إلیهم أن یربطوا ثیابهم بثیابک، و یقولون: هذا استجار بقبر أبینا و نحن أحقُّ بإجارته.

فأصبح هشام على عادته متطلّعاً من قصره إلى القبر، فقال: ما هذا؟ فقالوا: لعلّه مستجیرٌ بالقبر. فقال: یُجار من کان إلّا الکمیت، فإنّه لا جوار له. فقیل فإنَّه الکمیت. فقال: یُحضر أعنف إحضار.

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 302

فلمّا دُعی به ربط الصبیان ثیابهم بثیابه، فلمّا نظر هشام إلیهم اغرورقت عیناه و استعبر، و هم یقولون: یا أمیر المؤمنین استجار بقبر أبینا و قد مات و مات حظّه من الدنیا، فاجعله هبةً له و لنا، و لا تفضحنا فی من استجار به.

فبکى هشام حتى انتحب، ثمَّ أقبل على الکمیت فقال له: یا کمیت أنت القائل:

          و إلّا فقولوا غیرها تتعرّفوا             نواصِیَها تُروى بنا و هی شُزَّب «1»

 فقال: لا و اللَّه، و لا أتان من أُتن الحجاز وحشیّة. فقال الکمیت: الحمد للَّه. قال هشام: نعم الحمد للَّه، ما هذا؟

قال الکمیت: مبتدئ الحمد و مبتدعه، الذی خصَّ بالحمد نفسه، و أمر به ملائکته، و جعله فاتحة کتابه، و منتهى شکره، و کلام أهل جنّته، أحمدُ حمدَ مَن علم یقیناً، و أبصر مستبیناً، و أشهد له بما شهد لنفسه، قائماً بالقسط وحده لا شریک له، و أشهد أنَّ محمداً عبده العربی، و رسوله الأمّیّ، أرسله و الناس فی هفوات حیرة، و مُدلهمّات ظلمة، عند استمرار أبّهة الضلال، فبلّغ عن اللَّه ما أُمر به، و نصح لأمّته، و جاهد فی سبیله، و عبد ربّه حتى أتاه الیقین صلى الله علیه و سلم. ثمّ تکلّم و اعتذر عن هجائه بنی أمیّة، و أنشد أبیاتاً من رائیّته فی مدحهم.

فقال له هشام: ویلک یا کمیت من زیَّن لک الغوایة، و دلّاک فی العمایة؟ قال: الذی أخرج أبانا من الجنّة، و أنساه العهد فلم یجد له عزماً. فقال له: إیهٍ یا کمیت أ لستَ القائل؟:

          فیا مُوقِداً ناراً لغیرک ضوؤها             و یا حاطباً فی غیر حبلِک تحطبُ‏

 

فقال: بل أنا القائل:

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 303

إلى آل بیتِ أبی مالکٍ             مناخٌ هو الأرحب الأسهلُ‏

نَمُتُّ بأرحامِنا الداخلا             ت من حیث لا یُنکر المدخَلُ‏

بمرّة و النضر و المالکی             ن رهطٌ هم الأنبل الأنبلُ‏

وجدنا قریشاً قریشَ البطاحِ             على ما بنى الأوّلُ الأوّلُ‏

بهم أصلح اللَّه بعد الفساد             و حیص من الفتق ما رعبلوا «1»

 

قال له: و أنت القائل:

لا کعبد الملیک أو کولیدٍ             أو سلیمانَ بَعْدُ أو کهشامِ‏

من یمتْ لا یمت فقیداً و من یح             یَ فلا ذو إلٍّ و لا ذو ذمامِ‏

 

ویلک یا کمیت جعلتنا ممّن لا یرقب فی مؤمن إلّا و لا ذمّة.

فقال: بل أنا القائل یا أمیر المؤمنین:

فالآن صرتُ إلى أمیّ             ة و الأمورُ إلى المصائرْ

و الآن صرتُ بها إلى الم             صیب کمهتدٍ بالأمس حائرْ

 

فقال: إیه فأنت القائل:

فقل لبنی أمیّة حیث حلّوا             و إن خفتَ المهنَّدَ و القطیعا

أجاع اللَّهُ من أشبعتموهُ             و أشبع من بجورِکمُ أُجیعا

بمرضیِّ السیاسة هاشمیٍّ             یکون حیاً لأمّته ربیعا

 

فقال: لا تثریب یا أمیر المؤمنین إنْ رأیت أن تمحو عنّی قولی الکاذب. قال: بما ذا؟ قال: بقولی الصادق:

أورَثَتْهُ الحصانُ أمُّ هِشامٍ             حَسَباً ثاقباً و وجهاً نضیرا

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 304

و تعاطى به ابن عائشة البد             رَ فأمسى له رقیباً نظیراً

و کساه أبو الخلائف مروا             نُ سناءَ المکارمِ المأثورا

لم تَجهّمْ «1» له البِطاحُ و لکنْ             وجدْتها له مَعاناً «2» و دورا

 

و کان هشام متّکئاً فاستوى جالساً، و قال: هکذا فلیکن الشعر. یقولها لسالم ابن عبد اللَّه بن عمر و کان إلى جانبه.

ثمَّ قال: قد رضیت عنک یا کمیت! فقبّل یده و قال: یا أمیر المؤمنین إن رأیت أن تزید فی تشریفی فلا تجعل لخالد علیَّ إمارة. قال: قد فعلت، و کتب بذلک. و أمر له بأربعین ألف درهم و ثلاثین ثوباً هشامیّة، و کتب إلى خالد: أن یخلّی سبیل امرأته، و یعطیها عشرین ألف درهم و ثلاثین ثوباً. ففعل ذلک. الأغانی «3» (15/115- 119)، العقد الفرید «4» (1/189).

کان هشام بن عبد الملک مشغوفاً بجاریة له یقال لها صدوف مدنیّة، اشتُریت له بمال جزیل، فعتب علیها ذات یوم فی شی‏ء و هجرها، و حلف أن لا یبدأها بکلام، فدخل علیه الکمیت و هو مغمومٌ بذلک، فقال: مالی أراک مغموماً یا أمیر المؤمنین لا غمّک اللَّه؟ فأخبره هشام بالقصّة، فأطرق الکمیت ساعةً، ثمَّ أنشأ یقول:

أعتبتَ أمْ عتبتْ علیک صدوفُ             و عتابُ مثلِکَ مثلَها تشریفُ‏

لا تقعُدَنَّ تلوم نفسک دائباً             فیها و أنت بحبِّها مشغوفُ‏

إنَّ الصریمةَ لا یقوم بثقلها             إلّا القویُّ بها و أنت ضعیفُ‏

 

فقال هشام: صدقتَ و اللَّه، و نهض من مجلسه فدخل إلیها، و نهضت إلیه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 305

فاعتنقته، و انصرف الکمیت، فبعث إلیه هشام بألف دینار، و بعثت إلیه بمثلها. الأغانی «1» (15/122)

الکمیت و یزید بن عبد الملک

حدّث حُبیش بن الکمیت قال: وفد الکمیت على یزید بن عبد الملک، فدخل علیه یوماً و قد اشتُریت له سلّامة القس، فأُدخلت إلیه و الکمیت حاضرٌ، فقال له: یا أبا المستهلّ هذه جاریةٌ تُباع، أ فترى أن نبتاعها؟ فقال: إی و اللَّه یا أمیر المؤمنین و ما أرى أنَّ لها مثیلًا فلا تفوتنّک. قال: فصفها لی فی شعر حتى أقبل رأیک. فقال الکمیت:

هی شمس النهار فی الحسن إلّا             أنَّها فُضِّلت بفتک الطرافِ‏

غضّةٌ بضّةٌ رخیمٌ لعوبٌ             وعثةُ المتنِ ثُخْنَةُ الأطرافِ «2»

زانها دَلُّها و ثغرٌ نقیٌّ             و حدیثٌ مرتّلٌ غیر جافی‏

خُلِقَتْ فوق مُنیة المتمنّی             فاقبلِ النصحَ یا ابن عبد منافِ‏

 

قال: فضحک یزید، و قال: قد قبلنا نصحک یا أبا المستهلّ. فأمر له بجائزة سنیّة. الأغانی «3» (15/122)

و للکمیت مع خالد بن عبد اللَّه القسری أخبارٌ عند قدومه الکوفة، منها: أنَّه مرَّ یوماً و قد تحدّث الناس بعزله عن العراق، فلمّا جاز تمثّل الکمیت، و قال:

أراها و إن کانت تُحَبُّ کأنّها             سحابةُ صیفٍ عن قلیل تَقَشّعُ‏

 

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 306

فسمعه خالد فرجع، و قال: أما و اللَّه لا تنقشع حتى یغشاک منها شؤبوب بَرَد، ثمَّ أمر به فجرِّد و ضُرب مائة سوط، ثمَّ خلّى عنه و مضى. رواه ابن حبیب. الأغانی «1» (15/119)

و من مُلَح الکمیت: أنَّ الفرزدق مرَّ به و هو ینشد، و الکمیت یومئذ صبیّ، فقال له الفرزدق: أ یسرُّک أنّی أبوک؟. فقال: لا، و لکن یسرُّنی أن تکون أمّی! فَحَصِرَ الفرزدق فأقبل على جلسائه، و قال: ما مرَّ بی مثل هذا قطٌّ. الأغانی «2» (15/123)

ولادته و شهادته:

وُلد الکمیت فی سنة ستِّین- عام شهادة الإمام السبط الشهید صلوات اللَّه علیه- و عاش عیشة مرضیّة سعیداً فی دنیاه، باذلًا کلّه فی سبیل ما اختاره له ربّه، داعیاً إلى سنن الهدى، حتى أُتیحت له الشهادة ببرکة دعاء الإمام زین العابدین علیه السلام له بها، و بعین اللَّه ما هُریق من دمه الطاهر، و ذلک بالکوفة فی خلافة مروان بن محمد سنة (126).

و کان سبب موته ما حکاه حجر بن عبد الجبّار قال: خرجت الجعفریّة «3» على خالد القسری و هو یخطب على المنبر و لا یعلم بهم، فخرجوا فی التبابین «4» ینادون: لبّیک جعفر، لبّیک جعفر، و عرف خالد خبرهم و هو یخطب، فدهش بهم، فلم یعلم ما یقول فزعاً فقال: اطعمونی ماءً! ثمَّ خرج الناس إلیهم فأُخذوا، فجعل یجی‏ء بهم إلى المسجد، و یُؤخذ طنُّ قصب فیُطلى بالنفط، و یُقال للرجل منهم: احتضنه. و یُضرب حتى یفعل. ثمَّ یحرق، فحرقهم جمیعاً، فلمّا عزل خالدٌ عن العراق و ولیه

الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 307

یوسف بن عمر دخل علیه الکمیت، و قد مدحه بعد قتله زید بن علیّ، فأنشده قوله فیه:

خرجت لهم تمشی البراح و لم تکن             کمن حصنه فیه الرتاج المضبَّبُ‏

و ما خالدٌ یستطعم الماء فاغراً             بعدلک و الداعی إلى الموت ینعبُ‏

 

قال: و الجند قیامٌ على رأس یوسف بن عمر- و هم ثمانیة- فتعصّبوا لخالد، فوضعوا نعال سیوفهم فی بطن الکمیت، فوجؤوه بها و قالوا: أ تنشد الأمیر و لم تستأمره؟ فلم یزل ینزف الدم حتى مات. الأغانی «1» (15/121)

و حدّث المستهل «2» بن الکمیت قال: حضرت أبی عند الموت و هو یجود بنفسه، و أُغمی علیه ثمَّ أفاق، ففتح عینیه ثمَّ قال: اللّهمَّ آل محمد، اللّهمَّ آل محمد، اللّهمّ آل محمد- ثلاثاً-. ثمّ قال: یا بُنیَّ وددت أنّی لم أکن هجوت نساء بنی کلب بهذا البیت و هو:

مع العُضروطِ و العُسفاء ألْقَوْا             برادعَهُنَّ غیر مُحصَّنینا «3»

 

فعمّمتهنَّ قذفاً بالفجور، و اللَّه ما خرجت لیلًا قطُّ إلّا خشیت أن أُرمى بنجوم السماء لذلک.

 

ثمّ قال: یا بنیَّ إنّه بلغنی فی الروایات أنّه یُحفر بظهر الکوفة خندقٌ، و یُخرج فیه الموتى من قبورهم، و یُنبشون منها فیُحوَّلون إلى قبور غیر قبورهم؛ فلا تدفنّی فی الظهر، و لکن إذا متُّ فامض بی إلى موضع یقال له مکران، فادفنّی فیه، فدفن فی ذلک الموضع، و کان أوّل من دُفن فیه، و هو مقبرةُ بنی أسد إلى الساعة. الأغانی «4» (15/130)، المعاهد «5» (2/131).