logo-samandehi

گروههای اعزامی بین علی(ع) و معاویه قبل از جنگ صفین

هیئت های اعزامی امیر المؤمنین علی (ع)
نخستین هیئت
امام (ع) در ذیحجه سال 36 هجری هیئتی را نزد معاویه اعزام داشت مرکب از: بشیر بن عمرو بن محصن انصاری، سعید بن قیس همدانی، شبث بن ربعی تمیمی و به آنان توصیه کرد که نزد آن شخص رفته او را به حکم خدا بخوانید و به فرمانبرداری و وحدت ملی. آنان رفته با او ملاقات کردند. بشیر بن عمرو پس از حمد و ثنای خدا گفت: معاویه! دنیا و عمرت سپری گشته و رو به آخرت داری، و خدای عز و جل به کارهایت رسیدگی خواهد کرد و کیفر خواهد داد. من ترا به خدای عز و جل سوگند می دهم که وحدت این امت را بر هم نزن و خونریزی داخلی راه مینداز.
معاویه سخنش را قطع کرده گفت: این سفارشها را به رهبرت هم کرده ای؟! بشیر گفت: رهبرم چون تو نیست. رهبرم برای تصدی این کار (یعنی حکومت اسلامی) از همه مردم روی زمین باصلاحیت تر است به لحاظ فضیلت و دینداری و سابقه درخشان اسلامیش و نزدیکیش با پیامبر خدا (ص). پرسید: او چه می گوید؟ گفت:
ترا به پرهیزگاری و ملاحظه خدای عز و جل می خواند و این که تقاضاهای اسلامی و بر حق پسر عمویت را بپذیری، زیرا که در زندگانی دنیا به عافیت تر خواهد بود و در آخرتت نیکوتر.
معاویه گفت: و قصاص خون عثمان- رضی اللّه عنه- را از او نستانیم؟! نه بخدا هرگز چنین کاری نخواهم کرد. آنگاه شبث بن ربعی به نطق ایستاد و پس از سپاس و ستایش خدا گفت: معاویه! پاسخی را که به سخن بشیر بن عمرو دادی شنیدم و دریافتم. بخدا هدف و منظور تو بر ما پوشیده نیست. تو هیچ چیز نیافته ای تا به وسیله اش مردم را بفریبی و آنان را با خود همدل سازی و زیر فرمان خویش درآوری جز این شعار که «پیشوایتان بناحق کشته شده و ما به خونخواهی او بر خاسته ایم» بر اثر آن، عناصر نابخرد و فرومایه با این شعار همداستان گشته اند.
حال آنکه ما اطلاع داریم که تو پا از یاری عثمان بدامن پیچیده ای و مایل بوده ای که او به کشتن رود برای همین وضع که امروز پیش آمده و برای اینکه شعار خونخواهی او را ساز کنی، اما بدان که بسا ریاست جو و جاه طلب که خدا با قدرتش مانع وصول او به مقصود گشته است، و بسا آرزومند که پیش از رسیدن به آرزو دچار مرگ و بدتر از آن شده است. و بخدا قسم هیچیک از این دو صورت برایت خوش نخواهد بود. اگر به منظورت نرسی وضعت از همه کس بدتر خواهد بود، و در صورتی که به مقصود برسی به محض رسیدن به آن از طرف پروردگارت مستوجب آتش دوزخ خواهی گشت. بنابراین از خدا بترس ای معاویه و دست از این کار و منظور بردار و بر سر خلافت با کسی که شایسته آن است بکشمکش نپرداز.
در این هنگام معاویه شروع به سخن کرد و از آن جمله گفت: دروغ گفتی و پستی نمودی ای بیابانگرد بی سروپا و سبک مغز در همه آنچه گفتی. بروید بیرون از حضورم. زیرا میان من و شما جز شمشیر نخواهد بود. و خشمگین گشت.
و آن جماعت بیرون رفتند و به نزد علی آمده جواب معاویه را به وی گزارش دادند «1»
دومین هیئت
با فرا رسیدن محرم سال 37 هجری طرفین جنگ صفین اعلام ترک مخاصمه کردند تا پایان ماه محرم مگر کار به صلح انجامد. و در اثنای آن سفیرانی رفت و آمد کردند که فائده ای نبخشید. علی (ع) هیئتی را فرستاد مرکب از عدی بن حاتم، یزید بن قیس، شبث بن ربعی، و زیاد بن حنظله. وقتی با او ملاقات کردند عدی بن حاتم شروع به سخن کرد و پس از سپاس خدا گفت:
ما آمده ایم تا ترا به کاری دعوت کنیم که بدان وسیله خدای عز و جل وحدت نظر و وحدت ملی ما را تأمین و از خونریزی جلوگیری می کند و مایه امنیت راهها و رفع اختلاف می شود. پسر عمویت سرور مسلمانان و درخشان سابقه ترین و نیک اثر ترینشان در اسلام است. اینک مردم به دورش متحد گشته اند، و خدای عز و جل هدایتشان کرده تا رائی درست و متین اتخاذ کرده اند، و کسی جز تو و آنها که با تواند نمانده است. بنابراین ای معاویه! دست از کارت بردار، مبادا خدا برای تو و همراهانت روزی چون روز جنگ جمل پیش آورد.
معاویه گفت:
مثل این است که نه برای اصلاح، بلکه برای تهدید آمده ای. محال است این ای عدی! نه بخدا. من پسر حربم و مرا با تهدیدات تو خالی نمی شود ترساند.
تو از کسانی هستی که پسر عفان- رضی اللّه عنه- را به آن سرنوشت دچار کردند و تو از کشندگان او هستی. و در این آرزویم که خدای عز و جل ترا به کیفر قتل او به کشتن رساند …
شبث بن ربعی و زیاد بن حنظله به معاویه چنین گفتند:
ما برای پیشنهادی آمده ایم که ما را و ترا به صلاح می آورد، و تو شروع کرده ای به مثل آوردن. حرف ها و کارهای بی فائده را کنار بگذار و جواب پیشنهادی را بده که ما و ترا جملگی سود می دهد.
آنگاه یزید بن قیس چنین گفت:
ما فقط برای ابلاغ مطلبی خاص نزد تو فرستاده شده ایم و برای اینکه جواب ترا بازبریم. و ما در این راه از هر چه نصیحت و خیر خواهی باشد فرو گذار نخواهیم کرد و از هرچه حجت و دلیل علیه تو باشد و آنچه سبب گردد تو به همبستگی و وحدت باز آئی و تصمیم همگانی را بپذیری. رهبر ما کسی است که تو و مسلمانان به خوبی افتخارات و فضائلش را می شناسید، و گمان نمی کنم بر تو پوشیده باشد که مردم دیندار و با فضیلت هیچکس را همطراز و در ردیف علی نمی دانند و قرار نمی دهند و هرگز ترا با او برابر نمی نهند. بنابراین ای معاویه! از خدا بترس و با علی مخالفت نکن، زیرا بخدا قسم ما هرگز مردی را ندیده و نمی شناسیم که بیش از او پرهیزگارانه عمل کند یا در زندگانی دنیا زاهدتر از وی باشد و بی دلبستگی تر، یا در احراز همه خصال ستوده گرانمایه تر از وی.
در این هنگام، معاویه چنین گفت:پس از سپاس و ستایش، شما دعوت کردید به اطاعت و وحدت ملی و تصمیم همگانی. وحدت و تصمیم همگانی که شما به آن می خوانید پیش ما است و در اینجا حاصل شده است. اطاعت کردن از رهبر شما را ما نمی پذیریم. رهبر شما خلیفه ما را کشته و وحدت ملی ما را برهم زده و قاتلان ما را پناه داده است. رهبر شما ادعا می کند که او را نکشته است. و ما این حرفش را تکذیب نمی کنیم، اما از شما می پرسیم:
قاتلان دوست ما (یعنی عثمان) را ندیده اید؟! آیا نمی دانید رفیق و همراه رهبر شمایند؟! بنابراین آنها را به ما تحویل بدهد تا به قصاص خون عثمان بکشیم، آنگاه پیشنهاد شما را دائر بر اطاعت و وحدت ملی می پذیریم.
شبث بن ربعی به او گفت: معاویه! آیا تو از این خوشحال خواهی شد که عمار یاسر را به دست تو بدهند تا او را بکشی؟! جوابداد: چه مانعی دارد! بخدا اگر پسر سمیه را به دست من بدهند او را نه درازای قتل عثمان- رضی اللّه عنه- بلکه درازای قتل ناتل برده آزادشده عثمان خواهم کشت.
شبث گفت: قسم به خدای زمین و خدای آسمان که سخن به انصاف و اعتدال نگفتی. نه، قسم به آن که خدائی جز او نیست دستت به عمار نخواهد رسید مگر آنکه جماعت ها به خاک و خون کشیده شود و روزگارت تباه و تیره گردد. معاویه گفت: اگر جنگ در گیرد روزگار تو تباه تر و تیره تر خواهد گشت. آن هیئت از نزد معاویه برفتند. آنگاه معاویه بدنبال زیاد بن حنظله تمیمی فرستاد تا بیامد و با او ملاقات محرمانه کرد و به وی- پس از حمد و ثنای خدا- گفت: علی رابطه خویشاوندیش را با ما گسسته و حق ما را ضایع کرده و قاتلان رفیق ما را در پناه خویش گرفته است. من از تو یاری می طلبم تا با خانواده و عشیره ات مرا مدد کنی، و در برابر خدای عز و جل برای تو تعهد می کنم که اگر پیروز شدم ترا به استانداری هر یک از دو کشور که تو بپسندی و برگزینی منصوب گردانم. زیاد بن حنظله می گوید: چون معاویه حرفش را تمام کرد خدای عز و جل را سپاس برده و ستایش نمودم و گفتم: من بر راه روشنی هستم که پروردگارم نموده و بر آنچه به من ارزانی فرموده است، بنابراین هرگز پشتیبان تبهکاران نخواهم گشت. و برخاسته برفتم. «1»
ابن دیزیل از طریق عمرو بن سعد چنین روایت کرده است: «قرآن آموزان عراقی و شامی در منطقه ای اردو زدند ونزدیک به سی هزار نفر بودند. جمعی از قرآن آموزان عراقی از آن میان عبیدة السلمانی، علقمة بن قیس، عامر بن عبد قیس، عبد اللّه بن عتبة بن مسعود و بعضی دیگر نزد معاویه رفته از او پرسیدند: در پی چه هستی؟
جوابداد: در پی خونخواهی عثمان. گفتند: که را می خواهی قصاص کنی؟ گفت:
علی را. پرسیدند: مگر وی او را کشته است؟ گفت: آری، و کشندگانش را پناه داده است: رفتند پیش علی، و گفته معاویه را باز گو کردند. گفت: دروغ می گوید. من او را نکشته ام و شما میدانید که من او را نکشته ام. برگشتند پیش معاویه. معاویه گفت: اگر به دست خود او را نکشته به عده ای دستور کشتنش را داده است.
باز آمدند نزد علی. گفت: بخدا نه او را کشتم و نه دستور دادم و نه به آن گرائیدم.
آمدند پیش معاویه. او گفت: اگر راست می گوید انتقام ما را از کشندگان عثمان بگیرد چون آنها در سپاه وی هستند و جزو سربازانش. باز آمدند. علی گفت: در هنگامه آشوبی، آنان علیه وی قرآن تفسیر و استنباط کردند و اختلاف و دودستگی بهمین جهت پیش آمد، و او را در عین اقتدارش کشتند و من بر آنها تسلطی ندارم.
آمدند پیش معاویه و جریان را به او اطلاع دادند. گفت: اگر وضع چنان است که می گوید پس چرا بدون مشورت با ما و با کسانی که در اینجا هستند به حکومت برخاسته است؟ برگشتند نزد علی- گفت: مردم با مهاجران و انصارند، و ایشان در کار حکومت بر مردم و کار دین مردم نماینده مردمند. و هم ایشان موافقت نموده و با من بیعت کرده اند. و من روا نمی دانم کسی چون معاویه را بگذارم بر امت حکومت یابد و وحدت امت را بگسلد. آمدند پیش معاویه. گفت: پس چرا مهاجران و انصاری که در اینجا هستند در این کار شرکت نکرده اند؟ برگشتند. علی گفت:
شرکت در بیعت حق بدریان است نه دیگران، و هیچ مجاهد بدری یی نیست که با من نباشد و با من بیعت و موافقت ننموده باشد. بنابراین مبادا او شما را بفریبد و دین و جانتان را تباه گرداند «1».
در اینجا ملاحظه می کنید که آن تجاوز کار گردنکش سر در برابر حقیقت
فرود نمی آرد و حاضر به پذیرش تصمیم عمومی صاحبنظران جامعه و حاکمیت شرعی امام (ع) نمی شود پنداری او به تنهائی یا همراه بی سر و پایان شام و سبکسرانی که دور و برش هستند عهده دار سرنوشت ملت اسلام است و رتق و فتق امور جامعه بدست و به اختیار آنها است و مهاجران و انصار و صحابیان بدری در نظر وی هیچ ارزش و مقامی ندارند و بیعت و وحدت و اتفاق آراءشان را اعتباری نیست. می گوید: «وحدت و تصمیم همگانی که شما به آن می خوانید پیش ما است و در اینجا حاصل شده است. اما اطاعت از رهبر شما را ما نمی پذیریم!» حال آنکه وحدت و تصمیم همگانی در مدینه صورت گرفته و بر خلافت امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) و اطاعت از وی تعلق یافته است. کسانی با وی بیعت کرده اند که دارای سابقه درخشان و افتخارات بوده اند و صاحبنظران جامعه یعنی مهاجران و انصار و اعیان شهرستان ها، و اجماع و اتفاق آرائی که در مورد خلافت حضرتش صورت گرفت در تاریخ اسلام بیسابقه بود. اما آن بیعتی که به زعم معاویه برای او صورت گرفت همداستانی بی سر و پایان شام و آشوب- طلبان و تاجران سیاست بود و با وی چنانکه سرورمان قیس بن سعد بن عباده گفته است کسی نبود جز بیابانگردانی که به اسارت و بردگی مسلمانان درآمده و بعد آزاد شده بودند یا یمنی هائی که به آن ماجرا کشانده شده بودند، و با وی- چنانکه پیشتر گذشت- یکصد هزار نفر بودند که شتر نر را از ماده تمیز نمی دادند. بنابراین رأی و اتفاق چنین عناصری چه اهمیت و اعتباری می تواند داشته باشد! و بیعت آنها که حق را زیر پا گذاشته و مبادی اسلام را پس پشت افکنده اند چه ارزشی دارد! پسر زن جگر خوار و دنباله روانش که هستند تا حق اظهار نظر و رأی در باره خلافت اسلامی داشته باشند و از امیر المؤمنین بخواهند از حکومت کناره بگیرد و تعیین حاکم را به شورای مسلمانان واگذارد پس از اینکه ارکان جامعه و شخصیتهای برجسته اسلامی بیعت نموده و با امام حق- با وجود عدم تمایلش به تصدی حکومت- پیمان خلافت بسته اند و چنان اصرار ورزیده و تجمع و همداستانی نموده اند که چون یال شیر بر سر وی ریخته اند و در آن میان حسن و حسین پایمال گشته اند و جامه حضرتش بدریده است. پس دخالت آن اسیر آزاد شده پسر اسیر
آزاد شده در کاری که صاحبنظران جامعه بر آن اتفاق نظر و تصمیم یافته اند نه تنها دخالتی بیجا و بیمورد بلکه قیام تجاوزکارانه و نافرمانی در برابر امام وقت و مظهر وحدت ملی بوده است. مرگ بر آن که وحدت ملی مسلمانان را بر همزده و ننگ و نفرت بر آن که در ارکان نظم و حکومتشان خلل وارد آورده است!
پسر هنده جگرخواره اگر چنانکه ابن حجر ادعا می نماید در پی چنگ انداختن بر خلافت نبود پس چرا آن همه تطمیع و فریب بخرج می داد و اعیان و مردان انقلاب را می خواست با وعده استانداری این و آن منطقه بفریبد و با خلافت خویش همراه نماید؟! می بینیم عمر و عاص را- که در قتل عثمان دست داشته و تلاشها نموده است- وعده می دهد که مصر را به تیول او دهد و به زیاد تمیمی قول می دهد اگر به حکومت رسید هر یک از دو کشور مصر یا عراق را که بخواهد به او دهد، لکن تمیمی چنانکه خود می گوید بر راه راست و روشن پروردگار خویش است و شکر گزار نعمت هایش و نه حق ناشناس و نه پشتیبان تبهکاران.
همچنین قیس بن سعد انصاری که معاویه در نامه ای به وی وعده میدهد که حکومت بر عراق عرب و عراق عجم را در صورت چیرگی و رسیدن به حکومت به وی دهد و سلطنت بر حجاز را- تا وقتی بر حکومت باقی است- به کسی واگذارد که قیس می پسندد «1». حال آنکه قیس بن سعد پیشوای انصار است و انصار در جنگ جمل در حالی که سراپا آهن بودند فریاد برداشتند که ما قاتل عثمانیم!
جای آن نیز هست که حرفش را به شبث بن ربعی حلاجی کنیم، آنجا که گوید: چه مانعی دارد! بخدا اگر پسر سمیه را بدست من بدهند او را نه درازای قتل عثمان، بلکه در ازای قتل ناتل برده آزاد شده عثمان خواهم کشت! معاویه که در شام بود از کجا فهمید و برایش یقین حاصل گشت که عثمان را و مستخدمش ناتل را عمار کشته است؟! با کدام دلیل و مدرک چنین حکمی صادر کرد؟! شاید با اقامه شهادتی دروغین و افترا آمیز از آنگونه که معمولا در چنین مواردی ترتیب می داد و سرهمبندی می کرد! اگر ادعایش راست باشد و عثمان را واقعا عمار یاسر کشته باشد قابل قصاص و کیفر نخواهد بود زیرا عمار یاسر از مجتهدان
عادل و نیکرو است که تا اسلام خون کسی را هدر نشمرده و مجازات اعدام برایش مقرر ننموده باشد او را نمی کشند، و از کسانی است که سخنش و کردارش حجت است، و چطور حجت نیست حال آنکه خدای عز و جل در پنج آیه- که در جلد نهم برنوشتیم- تمجید و ستایشش نموده و حدیث ها از پیامبر گرامی در حقش آمده است که می فرماید:
«عمار از سر تا قدمش آکنده از ایمان است و ایمان به گوشت و خونش آمیخته است»
و «عمار، خدا از سر تا قدمش را به ایمان آمیخته و ایمان به گوشت و خونش آمیخته است، با حق به هرجا که بگراید می گراید، و آتش را سزا نیست که پاره ای از وی درگیرد»
و «پر از ایمان است تا مغز استخوانش» یا به عبارتی دیگر «از پاشنه پایش تا آویزه گوشش آکنده از ایمان است».
و «عمار با حق (یعنی اسلام) است و حق با وی، عمار با حق می گردد هر جا که بگردد، و قاتل عمار در آتش است»
و «چون مردم اختلاف پیدا کردند پسر سمیه با حق (و جانب اسلام) است»
و «خون عمار و گوشتش بر آتش حرام است که در گیردش»
و «آنها را چه به عمار! او آنها را به بهشت می خواند و آنها وی را به دوزخ عمار پوست میان دودیده و بینی من است …»
آری، معاویه راست می گفت که «چه مانعی دارد!» راستی برای کسی که فرمایشات پیامبر اکرم (ص) را در حق عمار یاسر باور نکند و دروغ پندارد چه مانعی دارد که او را بکشد! کسی که آن فرمایشات را دروغ انگارد و این فرمایشات را که «قریش را چه با عمار! او آنها را به بهشت می خواند و آنها وی را به دوزخ.
قاتل و به یغما برنده جامه و اسلحه او در آتش خواهد بود» و «هر که با عمار دشمنی ورزد خدا با او دشمنی خواهد ورزید و هر که به عمار کینه بورزد خدا با او کینه خواهد ورزید و هر که عمار را نابخرد بشمارد خدایش نابخرد خواهد شمرد و هرکه عمار را دشنام دهد خدایش دشنام خواهد داد، و هر که عمار را تحقیر نماید
خدایش حقیر خواهد شمرد، و هر که عمار را لعنت نماید خدایش لعنت خواهد نمود و هر که بر عمار عیب گیرد خدایش عیب خواهد گرفت.» «1»
هیئت اعزامی معاویه به خدمت امیر المؤمنین
معاویه هیئتی را مرکب از حبیب بن مسلمه فهری، شرحبیل بن سمط، و معن بن یزید بن اخنس به خدمت امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) فرستاد.
پس از شرفیابی به حضورش حبیب شروع به سخن کرده خدا را سپاس و ستایش برد و گفت:
عثمان بن عفان- رضی اللّه عنه- خلیفه ای بر راه بود که مطابق کتاب خدای عز و جل عمل می کرد و به حکم خدای متعال روی داشت، به همین جهت زندگانی وی بر شما گران آمد و از دیری مرگش ناراحت گشتید و بر او تاخته او را کشتید.
اکنون اگر ادعا داری که عثمان را نکشته ای قاتلانش را به ما تحویل بده تا در عوض او بکشیم، آنگاه از حکومت مردم کناره گیری کن تا کار حکومتشان به شورای آنان واگذار شود و مردم هر که را مورد اتفاقشان قرار گرفت به حکومت بگمارند.
علی بن ابیطالب به او گفت: تو را ای بی پدر و مادر چه به بر کنار کردن و به این حکومت؟! خفه شو! این شأن تو نیست و نه تو صلاحیت دخالت در آن را داری. او برخاسته گفت: بخدا مرا در وضعی خواهی دید که خوشایندت نیست! علی گفت: تو با همه سواره و پیاده هایت چه هستی! خدا ترا زنده نگذارد اگر مرا زنده بگذاری. برو هرچه از دستت بر می آید بکن.
شرحبیل گفت: من اگر بخواهم سخن بگویم بجان خودم جز آنچه همین رفیقم الان گفت نخواهم گفت. آیا جوابی غیر از این که به او دادی داری؟
علی گفت: آری، برای تو و رفیقت جواب دیگری هم دارم. آنگاه پس از حمد و ثنای آفریدگار چنین گفت:
خدای که در خور ستایش بیحد است محمد (ص) را بر انگیخت تا دین حق را عرضه بدارد، و با آن از گمراهی برهانید و از نابودی بگردانید و از تفرقه به وحدت کشانید. آنگاه خدایش بسوی خویش برد در حالی که وظیفه و رسالتش را بپایان آورده بود. در این وقت مردم ابو بکر- رضی اللّه عنه- را به جانشینی پیامبر (ص) برداشتند و ابو بکر عمر- رضی اللّه عنه- را جانشین خویش ساخت آن دو روشی نیکو داشتند و در میان امت داد گستردند. و این را علیه آنها یافتیم که بر ما که خاندان رسول خدا (ص) هستیم حاکم گشتند لکن از این خطای آنان درگذشتیم. و عثمان- رضی اللّه عنه- حاکم گشت و دست بکارهائی زد که مردم بر او عیب گرفتند و به سوی او رفته او را کشتند. آنگاه مردم پیش من- که از کارشان بر کنار بودم- آمدند و گفتند: بیعت کن. من خود داری کردم. دوباره بمن گفتند: بیعت کن، زیرا امت جز تو کسی را (برای خلافت) نمی پسندد و می ترسیم اگر بیعت نکنی مردم دچار چند دستگی شوند. به همین جهت با آنان بیعت کردم ناگهان با تفرقه افکنی دو مردی که با من بیعت کرده بودند روبرو گشتم و با سر کشی معاویه که خدای عز و جل نه سابقه درخشانی در دینداری نصیبش کرده و نه پدری که از سر صدق به اسلام در آید، و اسیر آزاد شده ای است پسر اسیر آزاد شده ای، و حزب و قبیله مهاجمی از همین قبائل مهاجم ضد اسلام است، و او و پدرش همچنان دشمن خدای عز و جل و پیامبرش بودند تا از ره ناچاری و به اجبار تن به اسلام سپردند. اینک از شما تعجب است که همراه او به سرکشی پرداخته اید و سر به او سپرده اید و خاندان پیامبرتان را واگذاشته اید خاندانی را که حق ندارید سر از فرمانش برتابید یا احدی را همپا و همشأنشان انگارید. هان! من از شما دعوت می کنم که به کتاب خدای عز و جل و سنت پیامبرش رو آرید و باطل را از میان بردارید و معالم دین را احیا نمائید. این سخن را می گویم و از خدا برای خود و برای شما و هر مرد و زن مؤمن و هر مرد و زن مسلمان آمرزش می طلبم.
آن دو گفتند: شهادت می دهیم که عثمان- رضی اللّه عنه- بناحق کشته شده است. گفت: نه می گویم او بناحق کشته شده است، و نه این که بحق کشته شده است. گفتند: ما از هر که ادعا نکند عثمان بناحق کشته شده است بیزار و
برکناریم. و برخاسته برفتند. علی گفت: تو ندا را به مردگان نتوانی بشنوانی و نه به کران چون روی برتابند. و تو کوران را از گمراهی باز نتوانی گرداندن، فقط به گوش کسانی بر می خوانی و می رسانی که به آیات ما ایمان می آورند و ایشان مسلمان (و تسلیم شونده) اند: «1»» «2»

    الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 426

رفتن به بالا