اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۱۵ آذر ۱۴۰۱

گزاف‏ گویی‏ ها و غلو درباره ابوبکر

متن فارسی

گزاف گوئی ها درباره ابو بکر
کاری بس دشوار نیست که مرز برتری های هر یک از یاران پیامبر را که بخواهیم، بشناسیم زیرا تاریخ ها با همه پریشان گوئی و آشفتگی هائی که به خود دیده اند و با همه بافته هائی که دست های گنهکاران و بزه پیشگان در آن جای داده اند و با این که رویدادهای درستش در روزگاران و سده های گذشته با آشوب- های تیره و تاریک، ناپدید گردیده و با این که هوس های گمراه کننده با دست کاری و ساخت و پاخت های خود- در زمینه آن- بازیگری ها نموده اند و با این که دزدان زبردست که کارشان رنگ در آوردن و دروغ زنی است نیرنگ های خود را در لابلای آن نهفته اند و با این که برگهای آن سیاه شده و از چه؟ از برداشت های بیخردانه و نگرش هائی پر از نادانی، و از شالوده هائی تباه و هیابانگ های دسته بندی ها و ناراستی ها و تبهکاری هائی که جز گروه به گروه شدن و توده توده گردیدن مردم انگیزه ای نداشته است- با همه این ها می توان نشانه ای از درستی ها را در آن بازجست زیرا کسی که با بینائی به ارزیابی در آن پردازد، آب گوارا را از کف روی آن باز می شناسد و درست و نادرست را به هم نمی آمیزد و می تواند آنچه را ناب و سره است از میان آمیختگی ها در بیارد که با دستیاری آن ها به یافتن و جستن حقایق برخیزد و مرز هریک از مردان را بشناسد و چنانکه ترازوئی برای اندازه گیری به کف گرفته باشد با گذشتگان و مردم بازمانده موشکافانه آشنا شود.از میان کارهائی که بی هیچ چون و چرا باید انجام داد یکی هم نگرشی است در زندگی نامه مردان برجسته اسلام- چه گذشتگان و چه جانشینانشان- آن هم با دیده بزرگداشت و نه با چشم بدبینی- ویژه در پیرامون کسانی که در میان دینداران به جانشینی راستین پیامبر شناخته شده اند- هر چند با گزینشی که اگر بنگریم و دادگرانه بسنجیم هیچ ارج و ارزشی ندارد، پروردگار تو است که هر چه را خواهد می آفریند و بر می گزیند و کار برگزیدن با آنان نیست «1» و هیچ یک از مردان و زنانی که به این کیش گرویده اند نمی توانند در برابر فرمان و دستور خدا و برانگیخته او در کار خود به گزینش پردازند و خواست جداگانه ای داشته باشند «2» که همه کارها- پیش از این و پس از آن- از خداست «3» و آنچه را ایشان انجام می دهند خداوند سرپرستشان است «4» دروغ شمردند و از هوس هاشان پیروی کردند و هر کاری سرانجام در جائی آرامش و استواری خواهد یافت «5».
یار غار پیامبر بزرگ و یگانه کس از نخستین گروه پیشگامان که در کوچیدن به مدینه همراه او رفته است باید وی را بزرگ و ارجمند بداریم و تبهکاری آشکاری است که آن چه را به راستی از وی است از او دریغ ورزیم و در مرزبندی سرمایه روانی اش کوتاهی کرده داوری دادگرانه ای ننمائیم و فرمانبردار گرایش های خویش گردیم.
ما نمی خواهیم در پیرامون جانشینی پیامبر به سخن پردازیم و در زمینه اینکه چگونه به انجام رسید؟ چگونه گردید؟ چگونه برپا شد؟ و چگونه راه خود را دنبال کرد؟ و آیا رأی گیری آزادانه ای در کار بود؟ و آیا سفارش های بزرگترین آئین گذاران به کار بسته شد؟ یا خواسته ها و هوس ها بود که در آن روز با زورگوئی فرمان می راند، می گرفت و می تاخت، به فراز و نشیب می برد، می گشود و گره می زد، می شکست و استواری می بخشید و می بست و باز می کرد؟
ما نمی خواهیم در پیرامون همه این ها به گفتگو پردازیم آن هم پس از آن که جهانیان داستان سقیفه را که مردمی از جاهای پراکنده در آن جا گرد آمده بودند شنیده اند و گزارش آن رستاخیز سترک را آویزه گوش گردانیده اند همان کشمکش بزرگ میان مهاجران و انصار را که سخن قرآن- درباره آن- راست درآمد: «هنگامی که آن پیش آمد رخ داد- که در روی دادن آن دروغی نیست و بالا برنده و به زیر کشنده است …» «1»
چه می توانم گفت؟ پژوهشگران؛ تاریخ را در برابر خود نهند و بررسی کنند که چگونه هر کسی از توده مردم در آن روز؛ رهائی و رستگاری را در آن می دید که با هیچ کدام از دسته های گوناگون همدست نشود و از این که به ناگهان در آشوب های سوزان در آید خودداری کند، آن چه در دل او می گذشت بیمناکش می ساخت که اگر راه کشمکش برود و در برابر گروهی با گروه دیگر همداستان گردد سرش بر باد خواهد رفت، به ویژه پس از آن که- با دو چشم خود- شمشیری آهیخته را دیده و- با دو گوشش- فریاد مردی درشت گفتار را شنیده بود که هر کس می گفت برانگیخته ی خدا در گذشته وی را از کشته شدن می هراسانید و می گفت: از هیچ کس نشنوم که بگوید فرستاده خدا را مرگ دریافته و گرنه او را به تیغ می زنم. یا می گفت: هر که بگوید او مرده سرش را با
شمشیر برخواهم داشت، جز این نیست که او به آسمان بالا رفته است «1».
«بانگ می زند هر کس بگوید پیامبر برگزیده جان داده کله او را با شمشیر برخواهم داشت «2»»
و پس از آن که هر یک از مردم با گوشه چشم، دیگری را نگریستند، بگومگوها و زد و خوردها کردند و آن دو پیرمرد برخاسته و پیش از آن که اندیشه هیچکس دیگر را بپرسند هر کدام جانشینی پیامبر را به آغوش آن یکی می- افکند. که گفتی کار را- از آغاز تا پایان- نهانی سرانجام داده اند، این به دوستش می گوید: «دستت را بگشای تا به نشان جانشینی پیامبر، دست فرمانبری به تو دهم» او هم می گوید «نه! بلکه تو باید چنین کنی» و هر یک از آن دو خواهد دست همراهش را بگشاید و او را سرپرست مردم بشناساند ابو عبیده جراح- گور کن مدینه- «3» نیز با آنان است و جارچی شان شده «4» و آن پاک ترین مرد، که پیامبر سفارش هایش را با او کرده همراه با خاندان راهنمای او و دودمان هاشمی سرشان به بزرگترین پیامبران گرم است که کالبد بیجان او را با جامه مرگ در برابر خویش می بینند، خانواده او در خانه را بر وی بسته اند «5» و یاران او- که درود و آفرین خدا بر وی و تبارش- وی را با خانواده اش تنها گذاشته و از به خاک سپردنش روی
گردانیده اند «1» تا سه روز پیکر او بر زمین ماند «2» یا از روز دوشنبه تا روز چهارشنبه یا شب آن «3» که خانواده اش او را به خاک سپردند و جز نزدیکان وی هیچ کس نبود «4» شبانه یا در پایان شب او را به خاک سپردند «5» و مردم آگاهی نیافتند تا نیمه شب که در خانه هاشان بودند آواز بیل هائی را شنیدند که آرامگاه پیامبر را با آن هموار می نمودند. «6»
و آن دو پیرمرد نیز در به خاک سپردن او- درود و آفرین خدا بر وی و خاندانش- نبودند «7»
و پس از آنکه این کس، چشمش به عمر پسر خطاب می افتد که بوبکر را برگزیده و نشان کرده و پیش روی او شتابان می رود و چندان داد کشیده که دهانش کف کرده است «8»
و پس از آن که بانگ حباب پسر منذر- همان یار پیامبر و بزرگ رزمنده بدر- را می شنود که تیغ در روی بوبکر کشیده و می گوید: «هر کس در آن چه می گویم ناسازگاری نماید بینی اش را با شمشیر درهم خواهم شکست، منم آن بنیاد بزرگ که پشتوانه تواند بود و اندیشه او چاره سازکارها است، منم پدر آن شیر بچه در بیشه شیران که به شیران بستگی دارد» و پاسخ می شنود:
«اگر چنان کنی خدا ترا خواهد کشت» و او می گوید: «بلکه تو را خواهد کشت» یا: «بلکه چنان می بینم که تو کشته می شوی «1»» پس می گیرندش و لگد بر شکمش زده خاک در دهانش می کنند «2».
و پس از آن که سومی را می بیند که از فرمانبری بوبکر سرباز می زند و آوا بر می دارد: هان! به خدا سوگند هر تیری در تیردانم دارم به سوی شما می- افکنم و نیزه و سنانم را از خونتان رنگین می سازم و با شمشیری که در دست دارم شما را میزنم و با کسانی از خاندان و تبارم که با من همراهی نمایند با شما پیکار می کنم «3»
و پس از آن که چهارمی را می بیند که بیعتی به این گونه را نکوهش می- کند و آتش جنگ را بر می افزود و گوید: به راستی گرد و غبار و دودی می بینم که جز با خونریزی فرو نمی نشیند «4».
و پس از آنکه کسی همچون سعد پسر عباده- سرکرده خزرجیان- را می بیند که در گرداب خواری افتاده، بر سر او می جهند و با خشم فریاد می کشند:
«سعد را بکشید! خدا بکشدش که از دورویان است- یا آشوبگر است-» و گوینده بر سرش ایستاده و می گوید: به راستی بر سر آن شدم که ترا لگدکوب کنم تا استخوان پیکرت از جای به در رود- یا چشمانت از جای به در شود «1»
و پس از آن که قیس پسر سعد را می بیند که ریش عمر را گرفته و گوید:به خدا سوگند اگر موئی از سر او کم شود تا یک دندان درست در دهان تو است بر نمی گردم- یا: اگر موئی از او بخوابد و فرو نشیند، بر نمی گردم تا همه اندام هایت را از هم بپاشم «2».و پس از آن که زبیر را می بیند با شمشیر کشیده گوید: تیغ را در نیام نخواهم کرد تا برای علی از همه دست فرمانبری بگیرم و عمر می گوید «بگیرید این سگ را!» پس شمشیر را از دست وی گرفته و بر سنگ می زنند و می شکنند «3».
و پس از آن که مقداد- یار بزرگوار پیامبر- را می بیند که به سینه اش می کوبند. و حباب پسر منذر را می بیند که بینی اش می شکند و دستش کوفته می گردد؛ و می بیند پناهندگان به سرای پیامبر- زنهارگاه توده و پایگاه امید و آبروی آن یا خانه فاطمه و علی، درود خدا بر آن دو- را بیم می دهند و به هراس می افکنند «4» و ابو بکر؛ عمر پسر خطاب را به سوی ایشان فرستاده و گوید: اگر از پذیرفتن ما سر باز زدند با ایشان نبرد کن و عمر آتش می آرد تا خانه را برآنان بسوزاند فاطمه وی را دیده و می گوید: پسر خطاب! آمده ای خانه ما را بسوزانی؟ پاسخ می دهد آری مگر در راهی که مردم افتاده اند شما نیز بیفتید «1».و پس از آن که می بیند وابستگان یک دسته سیاسی؛ به سرای خاندان وحی تاخته و به خانه فاطمه ریخته اند «2» و جلودار ایشان نیز پس از آن که هیزم خواسته فریادهای بلندی برداشته است که: به خدا سوگند خانه را بر شما خواهم سوزاند مگر بیرون بیائید و دست فرمانبری بدهید. یا: «باید بیرون بیائید و دست فرمانبرداری بدهید و گرنه خانه را با هر که در آن است می سوزانم» به او می- گویند فاطمه در آن است! پاسخ می دهد: باشد! «3»
و پس از آنکه می بیند- به گفته ابن شحنه- عمر به سوی خانه علی آمده تا آن را با هر که در آن است بسوزاند و فاطمه او را می بیند که گوید: در راهیکه مردم افتاده اند شما نیز در آئید! «تاریخ ابن شحنه» که در کنار «الکامل» چاپ شده- ج 7 ص 164-و پس از آنکه ناله و شیون بانوئی اندوهگین و دلخسته یا همان جگر- گوشه پیامبر برگزیده را می شنود که از پرده به درآمده می گرید و با بلندترین آواز خویش آوا در می دهد: «پدر! ای برانگیخته خدا! پس از تو از دست پسر خطاب و پسر ابی قحافه، چه ها کشیدیم» «1».
و پس از آنکه همو را می بیند که فریاد می کشد و شیون می کند و همراه با زنان هاشمی آوا در می دهد: ابوبکر! چه زود بر خاندان پیامبر تاخت بردید و به تاراجشان پرداختید! به خدا سوگند با عمر سخن نخواهم گفت تا خدای را دیدار کنم «شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 134 و ج 2 ص 19»و پس از آن که می بیند پیکره پاکی و بزرگواری- فرمانروای گروندگان- را دستگیر و همچون شتری که چوب در بینی اش کرده اند تا مهار شود به سوی خود می کشند «2» می برند و با درشتی می رانند و مردم گرد آمده اند و می نگرند، به او میگویند دست فرمانبری ده! و می گوید: اگر ندهم چه؟ پاسخ می شنود: در آن هنگام- به همان خدای که جز او خدائی نیست- گردنت را میزنیم می گوید: بر این بنیاد بنده خدا و برادر برانگیخته اش را خواهید کشت. «3»
و پس از آن که میبیند برادر پیامبر برگزیده- علی- به آرامگاه برانگیخته خدا- درود خدا بر وی و خاندانش- پناه برده می گرید و فریاد می کند: برادر! این گروه مرا ناتوان شمرده اند و نزدیک است خونم را بریزند «4».و پس از آنکه می بیند علی- درود بر او- را می رانند تا دست فرمانبرداری دهد و همان هنگام بوعبیده جراح آوا در می دهد: «پسر عمو! تو خردسالی! و اینان سالخوردگان گروهت هستند، تو آزمودگی و کاردانی شان را نداری و چنان می بینم که بوبکر در این کار از تو نیرومندتر است و سخت تر می تواند دشواری ها را بر خود هموار کرده از پایگاه خود همه جا را آگاهانه بنگرد. اکنون این کار را به بوبکر گذار که تو اگر زنده بمانی و روزگارت بپائید برای این کار، شایسته و سزاواری- از دیدگاه برتری ات و دینداری ات و دانشت و برداشت و پیشینه ات و تبارت و دامادی پیامبر که داری «1»
و پس از آن که می بیند انصار در آن سخت روز فریاد برداشته و می گویند «جز با علی به هیچکس دست فرمانبرداری نخواهیم داد» و آن یکی شان- که رزمنده نبردگاه بدر نیز هست- فریاد می زند «یک فرمانروا از شما و یکی هم از ما» و عمر هم به او می گوید: «اگر خواسته ات چنین است می توانی بمیری» «2»
و پس از آنکه می بیند ابوبکر به انصار می گوید: «ما فرمانروایانیم و شما دستیاران و این کار در میان ما و شما به دو نیم می شود چنانکه یک باقلا یا برگ خرما را به دو نیم کنند «3».»
«تیره اوس، دستی دراز کرد تا جانشینی پیامبر را به چنگ آرد
تیره خزرج نیز دست های خود را گشود تا به نبرد و برابری با آنان پردازد
هر یک از دو گروه چنان پنداشت که هماوردش سزاوارتر از او است
و این جا بود که دشمنی و کینه پای به میان نهاد» «1»
و پس از آن که می بیند مادر مسطح پسر اثاثه نزدیک آرامگاه پیامبر– درود و آفرین خدا بر وی و خاندانش- ایستاده و آواز می دهد: ای برانگیخته خدا!
«پس از تو پیش آمدهائی سخت و بگو مگوهائی در گرفت
که اگر تو می بودی رویدادهای سهمگین، افزون نمی گردید
با از دست دادن تو چنانیم که گویا زمین بهره ی بارانش را از دست داده
گروه تو به پریشانی افتاده اند، آنانرا بنگر و دیده فرو مگذار «2»»
همه این گونه رویدادها و گفتگوها بود و توده را به هراس افکنده انبوه مردم را بیمناک می ساخت و هیچ کس امید نداشت بتواند کار آن گروه را به شایستگی سرانجام دهد و پس از گیر و دارهائی که در آن روز به چشم خود دیدند یک تن از میان ملت نیز چنان ارج و ارزشی برای خود نمی شناخت تا به یاری آن در برابر آن آشوب سهمگین بایستد.
آن جا ملتی را می دیدی که از تنگنای خاستگاهش به مستان می نماید- و مست نبود «3»- و آن چه در دلش می گذشت نهانی با وی می گفت که یک چند درنگ کند و چشم به راه بماند تا از سنگینی آشوب ها کاسته شود و سرانجام کاری که نهانی بنیاد آن را ریخته اند آشکار گردد، گمرهان از ره یافتگان شناخته آیند، که آنچه اکنون در دل ها می گذرد دسته ای را به روز ماده شتری نشانیده که زاری می کندو هراسان از زمینی به زمین دیگر می شتابد، و در ماتم جدائی از بچه اش می نالد و از پشیمانی لب به دندان می گزد و چه بسا ناله ای که ناله کننده را بی نیاز نمی دارد!در پیرامون آن گونه جانشینی از پیامبر چه می توانم گفت؟
آن هم پس از آن که بوبکر و عمر، پسر خطاب، آن را کار و رویدادی ناگهانی و بی اندیشه شمردند همانند آنچه نادانان پیش از اسلام می کردند که خدا مردم را از بدی آن نگاه داشت. «1»
و پس از آن که عمر دستور داد تا هر کس مانند آن بار از مردم دست فرمانبری گیرد بکشندش «2»و پس از آن که خودش در روز سقیفه گفت: هر کس بی آن که با مسلمانان مشورت کند کسی را به فرمانروائی بشناسد این فرمانبرداری و فرمانرانی به هیچ روی پذیرفته نیست مبادا کشته شوند «3»
و پس از آن که به پسر عباس گفت: علی در میان شما البته به راستی برای این کار سزاوارتر از من و بوبکر بود «4»
و پس از آن که گفت: به خدا آنچه ما با او کردیم نه از سر دشمنی بلکه از این روی بود که دیدیم جوان است و گمان بردیم تازیان و قرشیان برای سختی هائی که از او دیده اند از پیرامونش می پراکنند
و پس از آن که پسر عباس به وی پاسخ داد: برانگیخته خدا او را می فرستاد که بایلان ایشان دست و پنجه نرم کند و برای جوانی اش وی را از کار باز نمی داشت، اکنون تو و دوستت خرده می گیرید که سالش کم است؟ «1»
و پس از آن که عمر به پسر عباس گفت: پسر عباس! به گمانم بر دوستت- علی- ستم رفته و پسر عباس به او گفت به خدا سوگند که خداوند او را برای گرفتن سوره برائت از بوبکر کم سال نشمرد و دستور آن را به وی داد «2» (شرح ابن ابی الحدید ج 2 ص 18)
و پس از آن که پدر هر دو فرزند زاده پیامبر- فرمانروای گروندگان- گفت:
من بنده خدا و برادر برانگیخته خدایم، و برای این کار سزاوارتر از شمایم دست فرمانبری به شما نمی دهم که شما به فرمانبرداری از من سزاوارترید و عمر گفت: ترا رها نمی کنیم تا دست فرمانبری دهی، و علی می گوید: عمر! شیری را بدوش که یک نیمه اش هم بهره ی خودت گردد! «3»
و پس از آن که او- درود بر وی- گفت: ای گروه کوچندگان با پیامبر! خدا را خدا را که فرمانروائی محمد در میان تازیان را از خانه اش و از ژرفای سرایش به سوی خانه هاتان به در نبرید و خاندان او را از پایگاه وی در میان مردم و از آنچه بایسته ی آن بود دور نسازید! ای گروه کوچندگان با پیامبر! به خدا سوگند ما سزاوارترین مردمانیم به آن، زیرا ما از خاندان اوئیم و برای این کار، شایسته تر از شمائیم و تا کی؟ تا هنگامی که در میان ما خواننده نامه خداوند و دانا به آئین های او هست که از کار توده آگاهی داشته پیوسته آن را در پیش دیده دارد و کارهای ناپسند را
از آنان به دور می کند و آنچه را شایسته آنند با برابری میانشان بخش می نماید، به خدا سوگند چنین کسی در میان ما است از هوس ها پیروی نکنید و از راه خدا گمراه نشوید که بیش از این از درستی دور گردید «1»
و پس از آن که او- درود بر وی- گفت: چون- پیامبر برگزیده- به راه خویش رفت پس از او مسلمانان در کار با یکدیگر به کشمکش برخاستند، به خدا سوگند این اندیشه به دلم نیز راه نیافته و از مغزم هم نمی گذشت که تازیان این کار را پس از محمد از خاندان او بگردانند و پس از او آن را از من باز دارند، هیچ چیز مرا به شگفت نیاورد و رنجیده نساخت مگر شتافتن مردم به سوی بوبکر و دویدنشان برای این که دست فرمانبری به او دهند من دست خویش نگاه داشتم و دیدم از کسانی که پس از او به سرپرستی برخاستند من به نشستن در پایگاه محمد شایسته ترین مردمم «2»
و پس از آن که علی- خدا روی او را گرامی دارد- شبانه بیرون شده فاطمه دختر برانگیخته خدا- درود و آفرین خدا بر وی و خاندانش- را سوار ستور کرده به انجمن های انصار (یاوران پیامبر) می برد و از آنان یاری می خواست و ایشان می گفتند:ای دختر فرستاده خدا! کار گذشته و ما به این مرد دست فرمانبری داده ایم، اگر عموزاده و شوهر تو بر ابو بکر پیشدستی می کرد و جلوتر از او به سراغ ما می آمد، با کسی دیگر دست نمی دادیم و علی ع می گوید: آیا من برانگیخته خدا (ص) را به خاک نسپرده در خانه اش رها کنم و برای کشمکش بر سر فرمانروائی بیرون شوم؟و فاطمه گفت: علی به جز آنچه سزاوار او بود نکرد و آنان کاری کردند که بازخواست و شمار آن با خدا است «3»
الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 98

متن عربی

الغلوّ فی أبی بکر

لیس من العسیر الشدید عرفان حدود أیِّ فرد شئت من الصحابة، إذ التاریخ- مع ما فیه من الخبط و الخلط، مع ما نسجت علیه أیدی المعرّة الأثیمة، مع ما طمس صحیحه بالفتن المظلمة فی أدوارها و قرونها الخالیة، مع ما لعبت به الأهواء المضلّة بالتحریف و الاختلاق، مع ما دسَّ فیه عباقرة الإفک و الافتعال، مع ما سوِّدت صفحاته بآراء تافهة، و نظریّات سخیفة، و مبادئ فاسدة، و نعرات طائفیّة، و مخاریق قومیّة، و جنایات شعوبیّة- فیه رمز من الحقیقة، لا یختلط للناقد البصیر زُبده بخاثره، و صحیحه بسقیمه، و یسع له أن یستخرج المحض بالمخض، یتّخذ منه دروس الحقائق، و یعرف به حدود الرجال، و مقاییس السلف، و مقادیر الأمم الغابرة.

و من اللازم المحتوم علینا النظرة فی تراجم الشخصیّات البارزة من رجال الإسلام سلفاً و خلفاً بعین الإکبار دون عین رمصة، و لا سیّما من عُرف منهم بالخلافة الراشدة بین الملأ الدینیِّ و لو بالانتخاب الدستوری الذی لیس له أیّ قیمة و کرامة فی سوق الاعتبار و میزان العدل: (وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ) «1» (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ) «2»

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 98

 (لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ) (وَ کَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ) «1». «2» (وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ ) «3» فصاحب النبیّ الأعظم فی الغار، و المهاجر الوحید معه فی الرعیل الأوّل من المهاجرین السابقین یهمّنا إکباره و إعظامه، و یُعَدُّ من الجنایات الفاحشة بخس حقّه، و التقصیر فی تحدید نفسیّاته، و الخروج عن قضاء العدل فیها، و النزول علی حکم العاطفة.

و نحن لا نحوم حول موضوع الخلافة و أنّها کیف تمّت؟ کیف صارت؟ کیف قامت؟ کیف دامت؟ و أنّ الآراء فیها هل کانت حرّة؟ و وصایا المشرِّع الأعظم هل کانت متّبعة؟ أو کانت للأهواء و الشهوات یوم ذاک حکومة جبّارة هی تبطش و تقبض، و هی ترفع و تخفض، و هی ترتق و تفتق، و هی تنقض و تبرم، و هی تحلُّ و تعقد.

لا یهمّنا البحث عن هذه کلّها بعد ما سمعت أُذن الدنیا حدیث السقیفة مجتمع الثویلة، و قُرِّطت بنبإ تلک الصاخّة الکبری، و التحارش العظیم بین المهاجرین و الأنصار، (إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ* لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ* خافِضَةٌ رافِعَةٌ) «4».

ما عسانی أن أقول؟ و التاریخ بین یدی الباحث یدرسه بأنّ کلّ رجل من سواد الناس یوم ذاک کان یری الفوز و السلامة لنفسه فی عدم التحزّب بأحد من تلکم الأحزاب المتکثّرة، و ترک الاقتحام فی تلک الثورات النائرة، و کانت الخواطر تهدِّده بالقتل مهما أبدی الشقاق، أو التحیّز إلی فئة دون فئة، بعد ما رأت عیناه فِرند الصارم

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 99

المسلول، و سمعت أُذناه نداء محزّ «1» یتوعّد بالقتل کلَّ قائل بموت رسول اللَّه، و یقول: لا أسمع رجلًا یقول: مات رسول اللَّه إلّا ضربته بسیفی. أو یقول: من قال: إنَّه مات علوت رأسه بسیفی، و إنّما ارتفع إلی السماء «2».

          یصیح من قالَ نفسُ المصطفی قُبِضت             عَلَوتُ هامته بالسیف أبریها «3»

بعد ما تشازرت الأمّة و تلاکمت و تکالمت و قام الشیخان یعرض کلٌّ منهما البیعة لصاحبه قبل أخذ الرأی من أیّ أحد، کأنَّ الأمر دبّر بلیل، فیقول هذا لصاحبه: ابسط یدک فلأبایعک. و یقول آخر: بل أنت. و کلٌّ منهما یرید أن یفتح ید صاحبه و یبایعه، و معهما أبو عبیدة الجرّاح حفّار القبور بالمدینة «4» یدعو الناس إلیهما «5»، و الوصیُّ الأقدس و العترة الهادیة و بنو هاشم ألهاهم النبیّ الأعظم و هو مسجّیً بین یدیهم و قد أغلق دونه الباب أهله «6»، و خلّی أصحابه صلی الله علیه و آله و سلم بینه و بین أهله فوَلوا «7» إجنانه «8» و مکث ثلاثة أیّام لا یُدفن «9» أو من یوم الاثنین إلی یوم

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 100

الأربعاء أو لیلته «1» فدفنه أهله و لم یله إلّا أقاربه «2» دفنوه فی اللیل أوفی آخره «3»، و لم یعلم به القوم إلّا بعد سماع صریف المساحی و هم فی بیوتهم من جوف اللیل «4» و لم یشهد الشیخان دفنه صلی الله علیه و آله و سلم «5».

بعد ما رأی الرجل عمر بن الخطّاب محتجراً یهرول بین یدی أبی بکر و قد نبر حتی أزبد شدقاه «6».

بعد ما قرعت سمعه عقیرة صحابیّ بدریّ عظیم- الحباب بن المنذر- و قد انتضی سیفه علی أبی بکر و یقول: و اللَّه لا یردُّ علیَّ أحدٌ ما أقول إلّا حطمت أنفه بالسیف، أنا جُذیلها المحکّک «7» و عُذیقها المرجّب، أنا أبو شبل فی عرینة الأسد یُعزی إلی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 101

الأسد، فیقال علیه: إذن یقتلک اللَّه. فیقول: بل إیاک یقتل. أو: بل أراک تقتل «1»، فأخذ و وُطِئ فی بطنه، و دُسَّ فی فیه التراب «2».

بعد ما شاهد ثالثاً یخالف البیعة لأبی بکر و ینادی: أما و اللَّه أرمیکم بکلِّ سهم فی کنانتی من نبل، و أخضب منکم سنانی و رمحی، و أضربکم بسیفی ما ملکته یدی، و أُقاتلکم مع من معی من أهلی و عشیرتی «3».

بعد ما رأی رابعاً یتذمّر علی البیعة و یشبُّ نار الحرب بقوله: إنّی لأری عجاجة لا یطفئها إلّا دم «4».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 102

بعد ما نظر إلی مثل سعد بن عبادة أمیر الخزرج و قد وقع فی ورطة الهون یُنزی علیه، و یُنادی علیه بغضب: اقتلوا سعداً قتله اللَّه إنّه منافق. أو: صاحب فتنة. و قد قام الرجل علی رأسه و یقول: لقد هممت أن أطأک حتی تندر «1» عضوک. أو تندر عیونک «2».

بعد ما شاهد قیس بن سعد قد أخذ بلحیة عمر قائلًا: و اللَّه لو حصصت منه شعرة ما رجعت و فی فیک واضحة. أو: لو خفضت منه شعرة ما رجعت و فیک جارحة «3».

بعد ما عاین الزبیر و قد اخترط سیفه و یقول: لا أغمده حتی یبایع علیّ. فیقول عمر: علیکم بالکلب، فیؤخذ سیفه من یده و یُضرب به الحجر و یُکسر «4».

بعد ما بصر مقداداً ذلک الرجل العظیم و هو یدافع فی صدره، أو نظر إلی الحباب ابن المنذر و هو یحطَّم أنفه، و تُضرب یده. أو إلی اللائذین بدار النبوّة، مأمن الأمّة، و بیت شرفها، بیت فاطمة و علیٍّ- سلام اللَّه علیهما- و قد لحقهم الإرهاب و الترعید «5»، و بعث إلیهم أبو بکر عمر بن الخطّاب و قال له: إن أبوا فقاتلهم. فأقبل

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 103

عمر بقبس من نار علی أن یضرم علیهم الدار،

فلقیته فاطمة فقالت: «یا ابن الخطّاب أ جئت لتحرق دارنا؟»

قال: نعم، أو تدخلوا فیما دخل فیه الأمّة «1».

بعد ما رأی هجوم رجال الحزب السیاسی دار أهل الوحی و کشف بیت فاطمة «2»، و قد علت عقیرة قائدهم بعد ما دعا بالحطب: و اللَّه لتحرقنَّ علیکم أو لتخرجنَّ إلی البیعة. أو لأحرقنّها علی من فیها. فیقال للرجل: إنَّ فیها فاطمة. فیقول: و إن «3»!

بعد قول ابن شحنة: إنَّ عمر جاء إلی بیت علیٍّ لیحرقه علی من فیه فلقیته فاطمة فقال: ادخلوا فیما دخلت فیه الأمّة. تاریخ ابن شحنة «4» هامش الکامل (7/164).

بعد ما سمع أنّةً و حنّةً من حزینة کئیبة- بضعة المصطفی- و قد خرجت عن خدرها و هی تبکی و تنادی بأعلی صوتها:

 «یا أبت یا رسول اللَّه ما ذا لقینا بعدک من ابن الخطّاب و ابن أبی قحافة؟» «5».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 104

بعد ما رآها و هی تصرخ و تولول و معها نسوة من الهاشمیّات تنادی:

 «یا أبا بکر ما أسرع ما أغرتم علی أهل بیت رسول اللَّه، و اللَّه لا أکلّم عمر حتی ألقی اللَّه». شرح ابن أبی الحدید «1» (1/134، 2/19).

بعد ما شاهد هیکل القداسة و العظمة- أمیر المؤمنین- یُقاد إلی البیعة کما یقاد الجمل المخشوش «2»، و یُدفع و یُساق سوقاً عنیفاً و اجتمع الناس ینظرون، و یُقال له: بایع.

فیقول: «إن أنا لم أفعل فمه؟» فیقال: إذن و اللَّه الذی لا إله إلّا هو نضرب عنقک فیقول: «إذن تقتلون عبد اللَّه و أخا رسوله» «3».

بعد ما رأی صنو المصطفی علیّا لاذ بقبر رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و هو یصیح و یبکی و یقول: «یا ابن أُمّ إنَّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی» «4».

بعد نداء أبی عبیدة الجرّاح لعلیّ علیه السلام یوم سیق إلی البیعة: یا ابن عمّ إنَّک حدیث السنِّ و هؤلاء مشیخة قومک لیس لک مثل تجربتهم و معرفتهم بالأُمور، و لا أری أبا بکر إلّا أقوی علی هذا الأمر منک و أشدّ احتمالًا و اضطلاعاً به، فسلّم لأبی بکر هذا الأمر؛ فإنَّک إن تعش و یطل بک بقاء فأنت لهذا الأمر خلیقٌ و به حقیقٌ فی فضلک و دینک و علمک و فهمک و سابقتک و نسبک و صهرک «5».

بعد رفع الأنصار عقیرتهم فی ذلک الیوم العصبصب بقولهم: لا نبایع إلّا علیّا.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 105

و بعد صیاح بدریِّهم: منّا أمیرٌ و منکم أمیرٌ، و قول عمر له: إذا کان ذلک فمت إن استطعت «1».

بعد قول أبی بکر للأنصار: نحن الأُمراء و أنتم الوزراء، و هذا الأمر بیننا و بینکم نصفان کشقِّ الأبلمة- یعنی الخوصة «2».

          مدّت لها الأوسُ کفّا کی تناولها             فمدّت الخزرجُ الأیدی تباریها

             و ظنَّ کلُّ فریق أنّ صاحبَهم             أولی بها و أتی الشحناء آتیها «3»

 

بعد قول أمّ مسطح بن أثاثة واقفةً عند قبر النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و هی تنادی: یا رسول اللَّه:

          قد کان بعدک أنباءٌ و هنبثةٌ «4»             لو کنتَ شاهدَها لم تکثر الخطبُ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 106

         إنّا فقدناک فقدَ الأرضِ وابلَها             و اختلَّ قومک فاشهدهمْ و لا تغب «1»

هذه کلّها کانت تهدّد السواد، و تروّع عامّة الناس و ما کان لأحد فی إصلاح القوم مطمع، و لا لأیّ من الأمّة بعد ما شاهد الحال یوم ذاک حسبان حرمة و لا کرامة لنفسه یقوم بها تجاه ذلک التیّار المتدفّق.

و کانت هناک أمّة تراها سکری- و ما هی بسکری- من حراجة الموقف تسارّها هواجسها بالتربّص إلی حین، حتی تضع الغائلة أوزارها، و یتّضح مآل أمر دبّر بلیل، و یتبیّن الرشد من الغیِّ، و هواجس تجعل جماعة کالنزیعة «2» تجهش و تحنُّ و تقرع سنّ الأسف، و کم حنون لا یجدیه حنینه.

و ما عسانی أن أقول فی تلک الخلافة بعد ما رآها أبو بکر و عمر بن الخطّاب فلتة کفلتة الجاهلیّة وقی اللَّه شرّها «3»؟

بعد ما حکم عمر بقتل من عاد إلی مثل تلک البیعة «4».

بعد قوله یوم السقیفة: من بایع أمیراً عن غیر مشورة المسلمین فلا بیعة له و لا بیعة للذی بایعه تغرّة أن یقتلا «5».

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 107

بعد قوله لابن عباس: لقد کان علیّ فیکم أولی بهذا الأمر منّی و من أبی بکر «1».

بعد قوله: إنّا و اللَّه ما فعلناه عن عداوة و لکن استصغرناه، و حسبنا أن لا یجتمع علیه العرب و قریش لما قد وترها.

بعد قول ابن عبّاس له فی جوابه: کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم یبعثه فینطح کبشها فلم یستصغره، أ فتستصغره أنت و صاحبک «2»؟

بعد قول عمر لابن عبّاس: یا ابن عبّاس ما أظنُّ صاحبک إلّا مظلوماً. و قول ابن عبّاس له: و اللَّه ما استصغره اللَّه حین أمره أن یأخذ سورة براءة من أبی بکر. شرح ابن أبی الحدید «3» (2/18).

بعد قول أبی السبطین أمیر المؤمنین: «أنا عبد اللَّه و أخو رسول اللَّه، أنا أحقُّ بهذا الأمر منکم، لا أُبایعکم و أنتم أولی بالبیعة لی»، فیقول عمر: لستَ متروکاً حتی تبایع، فیقول علیّ: «احلب یا عمر حلباً لک شطره» «4».

بعد قوله علیه السلام: «اللَّه اللَّه یا معشر المهاجرین ألّا تخرجوا سلطان محمد فی العرب من داره، و قعر بیته إلی دورکم، و تدفعوا أهله عن مقامه فی الناس و حقّه، فو اللَّه یا معشر المهاجرین فنحن أحقُّ الناس به لأنّا أهل البیت و نحن أحقُّ بهذا الأمر

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 108

منکم، ما کان فینا القارئ لکتاب اللَّه، العالم بسنن اللَّه، المضطلع بأمر الرعیّة، الدافع عنهم الأمور السیّئة، القاسم بینهم بالسویّة، و اللَّه إنَّه لفینا، فلا تتّبعوا الهوی فتضلّوا عن سبیل اللَّه فتزدادوا من الحقِّ بعدا» «5».

بعد قوله علیه السلام: «لمّا مضی- المصطفی- لسبیله تنازع المسلمون الأمر بعده، فو اللَّه ما کان یُلقی فی روعی، و لا یخطر علی بالی أنَّ العرب تعدل هذا الأمر بعد محمد عن أهل بیته، و لا أنَّهم مُنحّوه عنّی من بعده، فما راعنی إلّا انثیال الناس علی أبی بکر، و إجفالهم إلیه لیبایعوه، فأمسکت یدی، و رأیت أنِّی أحقُّ بمقام محمد فی الناس ممّن تولّی الأمر من بعده» «6».

بعد ما خرج علیّ کرّم اللَّه وجهه یحمل فاطمة بنت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم علی دابّة لیلًا فی مجالس الأنصار تسألهم النصرة، فکانوا یقولون: یا بنت رسول اللَّه قد مضت بیعتنا لهذا الرجل، و لو أنَّ زوجک و ابن عمّک سبق إلینا قبل أبی بکر ما عدلنا به،

فیقول علیّ کرّم اللَّه وجهه: «أ فکنت أدع رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی بیته لم أدفنه، و أخرج أُنازع سلطانه؟ فقالت فاطمة: ما صنع أبو الحسن إلّا ما کان ینبغی له و لقد صنعوا ما اللَّه حسیبهم و طالبهم» «7».