اولین دایرةالمعارف دیجیتال از کتاب شریف «الغدیر» علامه امینی(ره)
۲۹ خرداد ۱۴۰۳

اسلام آوردن ابوبکر به پیامبر(ص) قبل از بعثت و ابوبکر واسطه ازدواج پیامبر(ص) با خدیجه(س)شد

متن فارسی

12 مسلمان شدن بوبکر پیش از تولد علی
از زبان شبابة آورده اند که فرات بن سائب گفت میمون بن مهران را گفتم ابوبکر صدیق اول به پیامبر (ص) ایمان آورد یا علی بن ابیطالب؟ گفت بخدا سوگند ابوبکر در روزگار بحیرای راهب به پیامبر (ص) گروید و همی میان او و خدیجه در رفت و آمد بود تا وی را به همسری او در آورد و این ها همه پیش از آن بود که علی بن ابیطالب متولد شود.
و از زبان ربیعة بن کعب «2» آورده اند که اسلام ابوبکر با برنامه ای همچون وحی آسمانی بوده زیرا وی در شام تجارت می کرد پس خوابی دید که داستان آن را برای بحیرای راهب باز گفت او پرسید تو از مردم کجا هستی گفت مکه پرسید از کدام قبیله گفت قریش گفت پیشه ات چیست گفت سوداگری گفت اگر خداوند خواب تو را بگذارد که راست در آید، پیامبری از میان قبیله ات بر انگیخته خواهد شد که تو در زندگی وی دستیارش هستی و پس از مرگ او جانشینش، ابوبکر این راز
را در دل بنهفت تا پیامبر (ص) بر انگیخته شد و او بنزد وی آمد و گفت محمد چه دلیلی بر مدعای خودداری گفت همان خوابی که در شام دیدی پس وی را در آغوش کشید و میان هر دو چشمش را بوسید و گفت گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و گواهی می دهم که تو برانگیخته خدائی
و امام نووی گفته بوبکر از همه مردم در مسلمانی پیشگام تر بود زیرا در بیست سالگی- و برخی گفته اند در 15 سالگی- اسلام آورد.
بنگرید به ریاض النضرة 1/51، 54، اسد الغابة 1/168، تاریخ ابن کثیر 9/319 صواعق محرقه ص 45 تاریخ الخلفا از سیوطی ص 24 الخصائص الکبری 1/29 نزهة المجالس 2/182.
امینی گوید با من بیائید در این گزارش های زنجیره گسسته بنگریم تا بدانیم آیا بوئی از راستی از آن ها شنیده می شود؟ اینک میانجیان زنجیره گزارش ابن مهران را ببینیم:
1- ابو عمرو شبابة بن سوار «1» مدائنی. احمد گفته چیزی از گزارش های او ننوشتم چون از فرقه مرجئه بوده و مبلّغ آن شمرده می شده و ابن خراش گوید احمد که در گزارش احادیث راستگو است از وی خشنود نمی بوده و ساجی و ابن عبد الله و ابن سعد و عجلی و ابن عدی گفته اند او بر آئین مرجئه بوده و پیش از همه این ها از آنچه ابو علی مدائنی روایت کرده بر می آید که او خاندان پیامبر (ص) را دشمن می داشته و کسی بر وی نفرین کرده و گفته خدایا اگر شبابه خاندان پیامبرت را دشمن می دارد هم اکنون او را دچار فلج کن خدا نیز همان روز و در پی این نفرین، وی را گرفتار فلج ساخت تا همان روز بمرد.
میزان الاعتدال 1/440 تهذیب التهذیب 4/302.
3- فرات بن سائب جزری. بخاری گوید حدیث وی نکوهیده است و یحیی بن معین گفته بی ارزش است و حدیث وی نکوهیده و دار قطنی و جز او گفته اند:
او متروک است «1» و احمد بن حنبل گفته موقعیت او- در روایت از میمون- نزدیک است به محمد بن زیاد طحان و هر اتهامی که به او وارد است به این هم می توان وارد کرد.
و محمد بن زیاد همان یشکری و یکی از دروغپردازان و خبر سازان است که در ج 5 ص 258 ط 2 سخن درباره وی گذشت. پس فرات نزد پیشوای حنبلیان، دروغگو و خبرساز است و ابو حاتم گفته احادیث وی ضعیف و نکوهیده است و ساجی گفته گزارش های او را رها کرده اند و نسائی گفته حدیث وی متروک است «2» و ابو احمد حاکم گفته: از سر احادیثش باید گذشت و ابن عدی گفته او را احادیثی است که در خور نگهداری نشمرده اند و از زبان میمون گزارش هائی نکوهیده دارد.
میزان الاعتدال 2/325 لسان المیزان 4/430
3- میمون بن مهران. همانچه در روایت فرات از او گذشت برایش بس است گذشته از آنکه به گفته ابن حجر در تهذیب- 10/391- عجلی درباره او گوید:
وی بر علی تاخت و تازه هائی داشته و اگر هم گیریم کسانی او را مورد وثوق شمرده باشند ولی پس از تاخت و تازهایش بر امیر مؤمنان (ع) خود و حدیثش چه ارزش دارد.
تازه میمون در حدیث خود دو مسئله را گنجانده: مسلمان شدن بوبکر در روزگار بحیرا و رفت و آمد وی در زناشوئی رسول خدا (ص) با خدیجه- اما رفت و آمد وی میان او (ص) و خدیجه را هیچیک از کار آگاهان گوشزد نکرده اند و درست هم نمی نماید که جوانی کمسال که بیش از 22 بهار از زندگی را پشت سر نگذارده واسطه بشود برای همسری مردی بزرگ همچون محمد و زنی از خاندان بزرگی و سروری و ریاست همچون خدیجه آن هم در جائی که داماد؛ عموهائی از بزرگترین و ارجمندترین مردمان دارد همچون عباس و حمزه و ابو طالب که او میان آنان است و در خانه ایشان و چنانچه بیاید عمویش ابوطالب
او را چندان سخت دوست می داشته که فرزندان خویش را به آن اندازه دوست نداشته، تا جائی که جز در کنار او نمی خفته و هر گاه بیرون می شده با او به در و بیرون می رفته «1» و به گفته مقریزی در الامتاع ص 8 همو بوده است که با خدیجه به گفتگو پرداخته تا وی رسول خدا (ص) را به نمایندگی خویش به تجارت فرستد.
آنچه در تاریخ و سرگذشت نامه ها درباره این زناشوئی آمده این است که خدیجه کس به سراغ رسول خدا (ص) فرستاد و برای راستگوئی و خوشخوئی و درستکاری او و خویشاوندی خود با وی درخواست همسری با او نمود و خود را برای زنی او (ص) پیشنهاد کرد رسول خدا (ص) این را با عموهایش در میان نهاد تا عمویش حمزه با او- و به گفته ابن اثیر عمویش حمزه با او و ابوطالب و دیگر عموها همگی- بیرون شد تا بر خویلد بن اسد- یا بر عمرو بن اسد عموی خدیجه- در آمد و خدیجه را از وی خواستگاری کرد و او (ص) نیز وی را به همسری خود گرفت و ابوطالب (ع) خطبه نکاح خواند و گفت:
«ستایش خدای را که ما را از زادگان ابراهیم گردانید و فرزند اسمعیل و از معدن و کان معد و از گوهر مضر و ما را پرستاران خانه اش گردانید و مدیران حرمش و برای ما خانه ای قرار داد که همه آهنگ آن کنند و برای همگان، حرم امن و امان باشد، و ما را فرمانروایان مردم گردانید، پس از این ها این برادرزاده ام محمد بن عبد اللّه را با هیچکس نسنجند مگر آنکه خرد و برتری و ارجمندی و تیزهوشی وی بر او بچربد و هر چند دارائی اش اندک است ولی دارائی همچون سایه ای است که می پرد و چیزی است که دگرگونی می پذیرد. شما از خویشاوندی محمد با خود آگاهید و اینک او خدیجه بنت خویلد را خواستگاری کرده و کابینی برایش نهاده که از مال خود من چه نقد و چه مدت دار آن به فلان مقدار پرداخته خواهد شد و بخدا سوگند که پس از این برای او خبری سترک خواهد بود و شرافتی ارجمند.» پس او را به همسری وی در آورد.
بنگرید به طبقات ابن سعد 1/113 تاریخ طبری 2/127 اعلام از ماوردی ص 114 الصفوة از ابن جوزی 1/25 کامل از ابن اثیر 2/15 تاریخ ابن کثیر 2/294 تاریخ الخمیس 1/299 عیون الاثر 1/49 اسد الغابة 5/435 الروض الانف 1/122، تاریخ ابن خلدون 2/172، المواهب اللدنیة 1/50 و سیره حلبی 1/149 و 150 شرح مواهب از زرقانی 1/200 سیره زینی دحلان که در حاشیه نگارش حلبی چاپ شده 1/114.
اکنون پندار ابن مهران را با این تاریخ صحیح و متواتر چگونه سازگار نمائیم.
اما این گزارش که بوبکر در زمان بحیرای راهب و پیش از تولد علی امیر المؤمنین اسلام آورده است از گزارشی دیگر گرفته شده که ابن منده «1» از طریق عبد الغنی بن سعید ثقفی روایت کرده که ابن عباس گفت ابوبکر صدیق در هیجده سالگی از یاران پیامبر گردید، آن هنگام پیامبر بیست ساله بود و ایشان آهنگ سفر بشام داشتند تا به بازرگانی پردازند و چون در میانه های راه در منزلی پیاده شدند که یک درخت کنار در آن بود او (ص) در سایه آن بنشست و بوبکر به سراغ راهبی رفت که او را بحیرا می گفتند و درباره چیزی از او پرسش کرد الخ
این گزارش را گروهی بسیار از حافظان، ضعیف شمرده اند ذهبی در میزان- الاعتدال- 2/243 می نویسد احادیث عبد الغنی را ابن یونس ضعیف می شمرده.
ابن حجر نیز در لسان- 4/45- ضعیف بودن آن ها را اعتراف کرده و در اصابه 1/177 می نویسد: او یکی از کسانی است که احادیث وی را ضعیف و متروک «2» شمرده اند.
سیوطی نیز گزارش را در الخصایص الکبری 1/86 آورده و گفته: سند آن ضعیف است و به همین گونه قسطلانی در المواهب 1/50 و حلبی در السیرة النبویة
1/130 آن را ضعیف شمرده اند.
رسواتر از این، گزارشی است که حافظان از راه ابو نوح قراد (و او از یونس ابن ابی اسحق و او از پدرش و او از ابوبکر بن بوموسی اشعری) آورده اند که بوموسی گفت ابو طالب همراه با رسول خدا (ص) و گروهی از بزرگان قریش به آهنگ شام بیرون شدند چون از بالای شتران چشمشان به آن راهب- بحیرا- افتاد فرود آمدند و بارهاشان را گشودند پس راهب به سوی ایشان بیرون شد با این که پیشترها وقتی بر او می گذشتند بیرون نمی آمد و اعتنائی به ایشان نمی نمود بوموسی گفت: پس هنگامی که آنان به گشودن بارهاشان سرگرم بودند او فرود آمد و چرخی میانشان خورد تا بیامد و دست پیامبر (ص) را بگرفت و گفت این سرور جهانیان است این پیامبر پروردگار جهانیان است این است که خداوند برای مهربانی بر جهانیان می فرستد تا آنجا که بوموسی گفت:
پس همه با رسول بیعت کردند و نزد او ماندند و راهب گفت شما را سوگند به خدا بگوئید که کدامیک سرپرست اوئید گفتند ابوطالب پس وی را چندان سوگند داد تا او را به میهن خود برگرداند و بوبکر نیز بلال را با او فرستاد و راهب نیز توشه ای از نان شیرینی و روغن زیتون به او داد.
این گزارش را ترمذی در صحیح خود 2/284 آورده و آن را نیکو و شگفت انگیز شناخته و گوید که آن را جز از این راه نیافته ایم، نیز حاکم در مستدرک 2/616 و بونعیم در دلائل 1/53 و بیهقی در دلائل و طبری در تاریخ خود 2/195 و ابن عساکر در تاریخ خود 1/267 و ابن کثیر در تاریخ خود 2/284 به نقل از حافظ ابوبکر خرائطی و حافظان نامبرده- و ابن سید الناس در عیون الاثر 1/42 و قسطلانی در مواهب 1/49 همه آن را آورده اند.
میانجیان زنجیره گزارش نیز اینانند:
1- ابو نوح قراد عبد الرحمن بن غزوان، که عباس دوری گفته به جز ابو نوح قراد هیچکس در همه جهان نیست که این حدیث را بازگو کند و چون حدیثی
شگفت انگیز بوده که تنها او روایت کرده احمد و یحیی نیز آنرا از او شنوده اند «تاریخ ابن کثیر 2/285».
و ذهبی در میزان 2/113 می نویسد او می خواسته حافظ شود و سخنان او نکوهیده است، سپس نیز حدیثی را که او از زبان یونس آورده نکوهیده شمرده و خود پس از آوردن بخشی از حدیث گوید و یکی از نشانه های نادرستی اش این است که در آن آمده: بوبکر بلال را با او فرستاد با آنکه آن هنگام اصلا بلال آفریده نشده بود و بوبکر هم بچه بوده.
و هم وی در تلخیص المستدرک، در حاشیه ای که ذیل قول حاکم درباره صحت این حدیث نوشته گوید من گمان می کنم ساختگی باشد زیرا یکی دو فراز از آن صد در صد نادرست است.
ابن حجر نیز در تهذیب 6/248 می نویسد «ابن حبان او را از مردان مورد وثوق شمرده» ولی خود می گوید: او خطا می کرده و چون داستان ممالیک را از لیث روایت کرده دل ما به گزارش او آرام نمی گیرد. و احمد گفته این- یعنی داستان ممالیک- از اباطیلی است که مردم به هم بافته اند و دار قطنی گوید: ابوبکر گفته قراد در روایت آن خطاکار است.
2- یونس بن ابی اسحاق. احمد روایاتی را که او از پدرش بازگو کرده ضعیف شمرده و گوید روایات او از پدرش درهم برهم است و ابو حاتم گفته: هر چند وی راستگو بوده ولی حدیث وی در خور زمینه قرار گرفتن برای استدلال نیست و ابو احمد حاکم گفته او در گزارش های خود چه بسیار در دام موهومات افتاده است تهذیب التهذیب 11/434.
3- ابو اسحاق سبیعی. ابن حبان گفته او زنجیره گزارش ها را دیگر گونه می نموده و کاستی های آن ها را پنهان می داشته کرابیسی نیز او را از مردمی که کارشان چنان است شمرده و معن گفته: اعمش و ابو اسحاق با شیوه نامبرده احادیث کوفیان را تباه ساختند «تهذیب التهذیب 8/66» و ابو حاتم گفته راستگو است ولی
احادیث وی شالوده استدلال نتواند بود و ابن خراش گوید حدیث وی نکوهیده است و ابن حزم در المحلی می نویسد احمد و یحیی احادیث وی را بسیار ضعیف می شمرده اند و احمد گوید احادیثش در هم بر هم است «میزان الاعتدال 3/339»
4- ابوبکر بن ابو موسی متوفی سال 106. ابن سعد احادیث وی را ضعیف می شمرده و احمد گوید او چیزی از پدرش نشنیده تهذیب التهذیب 12/41
5- ابو موسی اشعری متوفی سال 42 یا 50 یا 51 یا 53 هجری که مدت عمر او 63 سال بوده و در این زمینه هیچ مخالفتی از کسی ندیده ام. آنگاه واقعه ای که از زبان وی آورده اند 9 سال پس از عام الفیل یا 12 سال پیش از تولد بوموسی (که در سال 17 یا 22 یا 23 یا 25 از عام الفیل بوده) روی داده پس اگر بوموسی پیش از آنکه زاده شود خودش این ماجرا را دیده که آفرین بر او و اگر هم آن را از دیگری که بچشم خود دیده روایت کرده که باید آن دیگری را بشناسیم تا بتوانیم درباره خود وی و گزارش او اظهار نظر کنیم.
این بود حال زنجیره و میانجیان گزارش، و آیا همه این ها بر کسی همچون ترمذی و حافظان پس از وی پوشیده بوده که آن گزارش را نیکو شمرده اند یا مانند ابن حجر و حلبی آنرا صحیح خوانده اند. من نمیدانم ولی این هم هست که دوستی، آدمی را کور و کر می نماید.
تازه متن روایت هم به تنهائی کافی است که دروغ بودن آن را آشکار سازد زیرا سفر ابو طالب (ع) به شام و رفتن رسول خدا (ص) به همراه وی در هنگامی بوده که به گفته ابو جعفر طبری و سهیلی و جز آندو، پیامبر 9 ساله بوده و به گفته دیگران «1» نیز 12 سال داشته و آن هنگام بوبکر 6 ساله یا 9 ساله بوده پس آن هنگام کجا بوده و در شام چه می کرده و چه نقشی میان بزرگان قریش داشته و تازه آن موقع
نطفه بلال هم بسته نشده بود چه قول کسانی را بگیریم که می نویسند او در شصت و اند سالگی «1» در سال 25 هجرت در گذشته و چه سخن ابن جوزی را در الصفوة 1/174 بگیریم که او در شصت و اندی سالگی در سال 20 از هجرت در گذشت پس در پیرامون همان سال های سفر پیامبر به شام او تازه متولد شده بوده. ولی این خبر- سازها چنان پنداشته اند که از همان نخستین روز زادن بوبکر، هم وی از بزرگان و پیران بوده و هم بلال از همان گاه آزاد کرده وی به شمار می رفته و از نخستین روز همراه او بوده و خود او از روزیکه از شکم مادر در آمده از مردمی به شمار می رفته که به کار گره زدن گسسته ها و گشودن گره دشواری ها می پردازند!
وانگهی بیعتی که در آن روز گرفته شده چه صیغه ای بوده و این سخن بوموسی اشعری چه معنی دارد که گفته با رسول بیعت کردند و نزد وی درنگ کردند؟ مگر آن روز سی و یکسال به بعثت نمانده بود؟- یا 28 سال یا 22 یا به پندار نووی 17 سال- در آن صورت ایمان و اسلامی که گزارشگران این بافته ها پنداشته اند کجا بوده که بر سر آن بیعت کنند؟ آن روز که پیامبر (ص) دعوتی نداشته و کسی را به ایمان آوردن تکلیف نکرده و کسی هم که چیزی از زمینه های مقدماتی نبوت و بشارات مربوط به آن را دریابد تنها به صرف این دانش، از مسلمانان شناخته نمی شود که بگویند در همان روز آگاهی از بشارات، اسلام آورده، و گرنه باید گفت بحیرای راهب و نسطور و راهبان و کاهنانی مانند ایشان پیش از ابوبکر اسلام آورده اند زیرا آن هنگام چه بسیار مردمانی بودند که از پیشتر جریان رسالت را دریافته و خود نوید دهنده آن بودند ولی پس از بعثت کینه توزی و سرسختی نمودند و حسد ورزیدند تا برخی شان بر دین بت پرستان مردند و برخی نیز- چنانچه همین نزدیکی ها درباره کعب الاحبار خواهیم گفت- پس از مدتی چند هدایت یافتند. چگونه با آن رویداد، حکم به مسلمان شدن بوبکر از همان روز نموده و با دست آویز آن وی را پیشگام ترین مردم در راه اسلام می شمارند ولی همین حکم را
درباره ابو طالب و دیگران که نیز آنجا بوده اند روا نمی دارند. با آنکه ابوموسی در روایت خود ابوطالب را از کسانی که آن روز با پیامبر بیعت کرده اند مستثنی نکرده و او را از این جهت مانند بوبکر و بلال پنداری شمرده «1»
حافظ دمیاطی گفته: دو پندار بی پایه در این گزارش هست یکی اینکه بر بنیاد آن، همه با پیامبر بیعت کردند و نزد او ماندند دیگر آنکه می گوید: ابوبکر بلال را با او فرستاد با آنکه هیچیک از آندو با رسول (ص) نبودند و بلال هم نه اسلام آورده بود و نه آن هنگام غلام بوبکر بود بلکه در آن هنگام بوبکر به ده سالگی هم نرسیده بود و بلال نیز به غلامی بوبکر در نیامد مگر با گذشت بیش از سی سال دیگر. این است که ذهبی نیز گزارش را ضعیف شمرده «2»
و باز زرکشی در الاجابه ص 50 می نویسد این گزارش، پنداری بودنش آشکار است زیرا جز این نبوده که بلال را بوبکر پس از مبعث پیامبر (ص) خرید و پس از اسلام آوردن بلال و انگیزه اش نیز آن بود که خواجگان بلال وی را بخاطر مسلمان شدنش شکنجه می دادند، از طرفی هم وقتی که پیامبر (ص) با عمویش ابو طالب به شام رفت دوازده سال و دو ماه و چند روز داشته و توان گفت که آن موقع بلال هنوز متولد هم نشده بوده.
ابن کثیر در تاریخ خود 2/285 می نویسد: این که در گزارش آمده:
ابوبکر بلال را با پیامبر فرستاد اگر بپذیریم که عمر وی (ص) در آن هنگام 12 سال بوده بوبکر نیز آن موقع 9 ساله یا 10 ساله خواهد بود- و بلال از این هم کمتر- پس آن موقع بوبکر آنجا کجا بود و بلال کجا بود؟ این ادعا درباره هر دو شگفت انگیز می نماید مگر بگوئیم چنین رویدادی رخ داده ولی آن هنگام رسول خدا (ص) بزرگسال بوده به این صورت که یا سفر وی بشام سالها بعد روی
داده یا 12 ساله بودن او بنابر آن گزارش درست نبوده است زیرا 12 ساله بودن وی در آن هنگام را تنها واقدی نوشته است و سهیلی از برخی دیگر حکایت کرده است که عمر او (ع) در آن هنگام نه سال بوده و «1» خدا داناتر است.
امینی گوید: ابن کثیر نخست افسانه خنده آور بیعت را که در گزارش بوده چنان یکسره ندیده گرفته «که گوئی فرامرز هرگز نبود!» و آنگاه پرداخته است به این که فرستاده شدن بلال بوسیله بوبکر را گزارشی درست وانمود کند و آن هم با توجیهاتی که خود می داند بی پایه است زیرا سفر رسول خدا (ص) به شام با ابوطالب (ع) بیش از یکبار نبوده و 12 ساله بودن وی (ص) را در آن هنگام نیز از گزارش های ابن سعد و ابن جریر و ابن عساکر و ابن جوزی بدرستی می توان دریافت و چنانچه او پنداشته نقل آن تنها از راه واقدی نبوده، البته رسول خدا (ص) یکبار دیگر هم در سال 25 عام الفیل با میسره غلام حضرت خدیجه (ع) به شام رفت ولی آنجا دیگر هیچ نامی از بحیرا نیست بلکه تنها سخن از قضیه نسطور راهب است. «2».
ابن سید الناس نیز در عیون الاثر 1/43 نظیر سخنی را که از دمیاطی آوردیم
یاد کرده است و به همین گونه حلبی در سیره نبوی 1/129. البته ابن جوزی نیز همین گزارش را بی آنکه نامی از بوبکر- یا نشانه ای از دو نقطه ضعف مذکور- در آن باشد از طریق داود بن حصین در صفة الصفوة 1/21 گزارش کرده است.
نگاهی به حدیث کعب: روایت کعب را نیز من در هیچیک از اصل های نگاشته شده در پیرامون احادیث نیافتم و هرگز زنجیره گزارشگران آن را نشناختم و همین که در میان گزارشگران آن به نام کعب- همان کعب الاحبار است- بر می خوریم برایمان بس است و درباره کعب نیز همین تذکر را بس می دانیم که بگوئیم بخاری از زهری گزارش کرده که حمید بن عبد الرحمن شنید معاویه در مدینه با گروهی از قریش سخن می گوید و ضمن یاد از کعب الاحبار می گوید اگر چه او از راستگوترین کسانی است که از اهل کتاب برای ما داستان می گویند باز هم ما دروغگوئی او را آزموده ایم «1».
و ابن ابی الحدید در شرح خود 1/362 می نویسد گروهی از سرگذشت نگاران آورده اند که علی درباره کعب الاحبار می گفت او دروغ پرداز است و کعب از راه علی (ع) روی گردان بود.
و هم ابن ابی خیثمه با زنجیره ای از میانجیان که ابن حجر آن را نیکو می شمرده از قتاده گزارش کرده که حذیفه را خبر رسید که کعب می گوید آسمان همچون آسیا بر دور یک ستونه آهنین می چرخد پس او گفت: کعب دروغ می گوید زیرا خدا می گوید خدا خود آسمان ها و زمین را نگاه می دارد تا نیفتند «2»
و تازه آن بشارت هائی را که کعب می گفت بر ظهور پیامبر و خلافت بوبکر دلالت دارد «3» اگر خودش باور داشت و راست می شمرد تا بازپسین دم از زندگانی پیامبر (ص) بر کیش یهود نمی نماند و اسلام خود را تا روزگار عمر بن خطاب به تأخیر
نمی انداخت و بعدها که از او پرسیدند چرا در روزگار پیامبر مسلمان نشدی این بهانه را نمی آورد که بگوید: «پدرم برای من کتابی از تورات نگاشت و گفت:
به این عمل کن و کتاب های دیگرش را مهر کرد و مرا به حق پدر و فرزندی سوگند داد که مهر را از آن برندارم ولی من چون اخیرا آشکار شدن اسلام را دیدم بخود گفتم شاید پدرم، دانستنی هائی را از من نهفته باشد این بود مهر از سر آن ها برگرفتم و دیدم صفت محمد و پیروان وی در آن است و اکنون آمده ام مسلمان شوم «1»» با این که وی هنگام درگذشت رسول خدا (ص) 82 ساله بود «2» و نشانه دروغ بودن بر بیشتر آنچه کعب گزارش کرده آشکار است و برایش همین بس که حدیث ذی قربات را که ابن عساکر از زبان وی در تاریخ خود 5/260 بازگو کرده همه حافظان می گویند نادرست است و نیز آنچه سیوطی در الخصائص الکبری 1/31 از زبان وی آورده که به گزارش او، در تورات، هم نام عمر و عثمان بعنوان جانشینان پیامبر آمده و هم این که عثمان به ستم کشته می شود و با همه این ها یقین نداریم که این بشارت را در روزگار مسلمانی اش نقل کرده باشد و شاید هم پیش از آن بوده که چنین سخنی گزارش کرده «3» که سخن و حدیث آن روزش هم پذیرفتنی و تصدیق کردنی نیست.
و تازه اگر این خواب ها که بر بوبکر بسته اند درست و راست بود پس چرا او هیچیک از صحابه را از داستان آن آگاه نساخت و نگفت که بحیرا بوی نوید
داده که وی وزیر و خلیفه رسول خدا (ص) خواهد شد تا داستان آن در روزگار پیامبر (ص) بر سر زبان هاشان افتد و با یادآوری آن دل های همه آرامش یابد و انجمن هاشان درخشندگی گیرد. شاید هم که او داستان را برایشان گفته ولی صحابه آن را ندیده گرفتند و بازگو نکردند و در نتیجه گزارش آن نه به محدثان رسید و نه به هیچکس از نگارندگان «صحیح» ها و «مسند» ها. تا چون نوبت به کسانی از متأخران رسید که در فضیلت تراشی، سخت تند می رفتند این بود که آن را در برابر حقایق استوار به گونه امور مسلم و بدیهی جلوه دادند.
اگر بوبکر با آن فرضیه ها نخستین کسی باشد که اسلام آورده پس او در پایان سال هفتم از بعثت کجا بوده که رسول خدا (ص) درباره آن می گفته:
فرشتگان هفت سال بر من و علی درود فرستادند چون ما نماز می گزاردیم و هیچکس دیگر همراه ما نبود که نماز بخواند. «1»

درباره این که امیر مؤمنان نخستین کسی بود که اسلام آورده از پیامبر (ص) و از سرور ما امیر مؤمنان (ع) گزارش هائی درست رسیده که ما در جلد سوم آوردیم و همانجا نزدیک به 60 حدیث از صحابه و شاگردان ایشان را نگاشتیم درباره این که علی نخستین کس از مردان بوده که اسلام آورده و نخستین کسی بوده که نماز گزارده و به پیامبر گرویده است و همانجا گزارش صحیحی از طبری نقل کردیم که بوبکر پس از بیشتر از 50 مرد اسلام آورده و اگر بوبکر نخستین کسی بود که اسلام آورده و پیش از ولادت علی (ع) به پیامبر گرویده بود پس چه می کرد در آن روز که عباس به عبد اللّه بن مسعود گفت: بر روی زمین هیچکس نیست که خدا را از راه این دین پرستد مگر این سه تن: محمد و علی و خدیجه؟
(تاریخ ابن عساکر 1/318).
پس هیچکس از گزافه گویان در فضیلت خوانی را نرسد که آن همه گزارش- های صحیح از پیامبر بزرگ و وصی پاک او و نخستین یاران وی و شاگردان
نیکوکار ایشان را رها کند و در برابر آن به گزارش کعب بچسبد چون تنها کعب بوده که چنین گزارشی داده و چیزی را با گفته کعب ها نتوان ثابت کرد نه آرزوهای شما ملاک است و نه آرزوهای اهل کتاب از هوس های آنان پیروی مکن و از ایشان بپرهیز که مبادا تو را فریفته گردانند.

الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 365

متن عربی

12- إسلام أبی بکر قبل ولادة علیّ

عن شبابة عن فرات بن السائب قال: قلت لمیمون بن مهران: أبو بکر الصدّیق أوّل إیماناً بالنبیّ صلی الله علیه و آله و سلم أم علیّ بن أبی طالب؟ قال: و اللَّه لقد آمن أبو بکر بالنبیّ صلی الله علیه و آله و سلم زمن بحیرا الراهب، و اختلف فیما بینه و بین خدیجة حتی أنکحها إیّاه، و ذلک کلّه قبل أن یولد علیّ بن أبی طالب.

و عن ربیعة بن کعب «3» قال: کان إسلام أبی بکر شبیهاً بالوحی من السماء و ذلک أنّه کان تاجراً بالشام فرأی رؤیا فقصّها علی بحیرا الراهب، فقال له: من أین أنت؟ فقال: من مکّة. فقال: من أیّها؟ قال: من قریش. قال: فأیّ شی ء أنت؟ قال:

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 365

تاجر. قال: إن صدّق اللَّه رؤیاک فإنّه یُبعث نبیّ من قومک تکون وزیره فی حیاته و خلیفته من بعد وفاته. فأسرّ ذلک أبو بکر فی نفسه حتی بُعث النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فجاءهُ فقال: یا محمد ما الدلیل علی ما تدّعی؟ قال: الرؤیا التی رأیت بالشام، فعانقه و قبّل بین عینیه و قال: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، و أشهد أنّک رسول اللَّه.

و قال الإمام النووی: کان أبو بکر أسبق الناس إسلاماً، أسلم و هو ابن عشرین سنة، و قیل: خمس عشرة سنة.

راجع «1» الریاض النضرة (1/51، 54)، أُسد الغابة (1/168)، تاریخ ابن کثیر (9/319)، الصواعق المحرقة (ص 45)، تاریخ الخلفاء للسیوطی (ص 24)، الخصائص الکبری (1/29)، نزهة المجالس (2/182).

قال الأمینی: هلمّ معی ننظر إلی هذه المراسیل هل توجد فیها مسحة من الصدق؟ أمّا روایة ابن مهران سنداً:

1- فشبابة بن سوار «2» أبو عمرو المدائنی: قال أحمد: ترکته لم أکتب عنه للإرجاء و کان داعیة، و قال ابن خراش: کان أحمد لا یرضاه و هو صدوق فی الحدیث، و قال الساجی و ابن عبد اللَّه و ابن سعد «3» و العجلی «4» و ابن عدی «5»: إنّه کان یقول بالإرجاء.

و قبل هذه کلّها یظهر ممّا رواه أبو علی المدائنی: أنّه کان یبغض أهل بیت

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 366

النبیّ صلوات اللَّه علیهم، و ضربه اللَّه بالفالج لدعاء من دعا علیه بقوله: اللّهمّ إن کان شبابة یبغض أهل نبیّک فاضربه الساعة بالفالج، ففلج فی یومه و مات. میزان الاعتدال (1/440). تهذیب التهذیب «1» (4/302).

2- فرات بن السائب الجزری: قال البخاری: منکر الحدیث. و قال یحیی بن معین «2»: لیس بشی ء، منکر الحدیث. و قال الدارقطنی «3» و غیره: متروک. و قال أحمد بن حنبل: قریب من محمد بن زیاد الطحان فی میمون یتّهم بما یتّهم به ذاک. و محمد بن زیاد هو الیشکری أحد الکذّابین الوضّاعین کما مرّ فی (5/258)، ففرات عند إمام الحنابلة کذّاب وضّاع. و قال أبو حاتم «4»: ضعیف الحدیث، منکر الحدیث. و قال الساجی: ترکوه. و قال النسائی: متروک الحدیث. و قال أبو أحمد الحاکم: ذاهب الحدیث. و قال ابن عدی «5»: له أحادیث غیر محفوظة و عن میمون مناکیر. میزان الاعتدال «6» (2/325)، لسان المیزان «7» (4/430).

3- میمون بن مهران: حسبه ما مرّ فی روایة فرات عنه، أضف إلی ذلک قول العجلی: إنّه کان یحمل علی علیّ. کما فی تهذیب ابن حجر «8» (10/391). هب أنّه وثَّقه من وثّقه، فما قیمته و قیمة حدیثه بعد تحامله علی علیّ أمیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه.

ثمّ قد أتی میمون فی حدیثه بأمرین: إسلام أبی بکر زمن بحیرا، و اختلافه فی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 367

زواج رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم من خدیجة. أمّا اختلافه بینه صلی الله علیه و آله و سلم و بین خدیجة فلم ینبّئ عنه قطّ خبیر. و لیس من الجائز أن یکون الوسیط فی قران رجل عظیم کمحمد و امرأة من بیت مجد و سؤدد و رئاسة کخدیجة، شابّ حدث ابن اثنتین و عشرین سنة و للزوج أعمام أشراف أعاظم کالعبّاس و حمزة و أبی طالب و هو بینهم و فی بیتهم، و کان عمّه أبو طالب کما یأتی یحبّه حبّا شدیداً لا یحبّ أولاده مثله، و کان لا ینام إلّا إلی جنبه، و یخرجه معه حین یخرج «1» و کان هو الذی کلّم خدیجة حتی وکّلت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم بتجارتها، کما فی الامتاع للمقریزی (ص 8).

و الذی جاء فی السیر و التاریخ فی أمر هذا القِران أنّ خدیجة بعثت إلی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم و رغبت فی زواجه لقرابته و أمانته و حسن خلقه و صدق حدیثه، و عرضت نفسها علیه صلی الله علیه و آله و سلم، فذکر ذلک رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم لأعمامه فخرج معه عمّه حمزة و فی لفظ ابن الأثیر: خرج معه حمزة و أبو طالب و غیرهما من عمومته. حتی دخل علی خویلد بن أسد، أو علی عمرو بن أسد عمّ خدیجة فخطبها إلیه فتزوّجها علیه و آله الصلاة و السلام، و خطب أبو طالب علیه السلام خطبة النکاح، فقال:

الحمد للَّه الذی جعلنا من ذریّة إبراهیم، و زرع إسماعیل، و ضئضئ «2» معد، و عنصر مضر، و جعلنا حضنة بیته، و سوّاس حرمه، و جعل لنا بیتاً محجوجاً، و حرماً آمناً، و جعلنا الحکّام علی الناس، ثمّ إنّ ابن أخی هذا محمد بن عبد اللَّه لا یوزن برجل إلّا رجح به شرفاً و نبلًا و فضلًا و عقلًا، فإن کان فی المال قلّ فإنّ المال ظلّ زائل، و أمر حائل، و محمد من قد عرفتم قرابته، و قد خطب خدیجة بنت خویلد، و بذل لها من الصداق ما آجله و عاجله من مالی کذا، و هو و اللَّه بعد هذا له نبأ عظیم، و خطر جلیل. فزوّجها.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 368

راجع»

 طبقات ابن سعد (1/113)، تاریخ الطبری (2/127)، أعلام الماوردی (ص 114)، الصفوة لابن الجوزی (1/25)، الکامل لابن الأثیر (2/15)، تاریخ ابن کثیر (2/294)، تاریخ الخمیس (1/299)، عیون الأثر (1/49)، أُسد الغابة (5/435)، الروض الأنف (1/122)، تاریخ ابن خلدون (2/172)، المواهب اللدنیّة (1/50)، السیرة الحلبیّة (1/149، 150)، شرح المواهب للزرقانی (1/200)، سیرة زینی دحلان هامش الحلبیّة (1/114).

فأین مزعمة ابن مهران من هذا التاریخ الصحیح المتواتر؟

و أمّا إسلام أبی بکر قبل ولادة علیّ أمیر المؤمنین زمن بحیرا الراهب فإنّه مأخوذ ممّا أخرجه ابن مندة «2» من طریق عبد الغنی بن سعید الثقفی عن ابن عبّاس: أنّ أبا بکر الصدّیق صحب النبیّ و هو ابن ثمانی عشرة سنة و النبیّ ابن عشرین و هم یریدون الشام فی تجارة، حتی إذا نزل منزلًا فیه سدرة قعد فی ظلّها و مضی أبو بکر إلی راهب یقال له: بحیرا یسأله عن شی ء.

هذه الروایة ضعّفها غیر واحد من الحفّاظ. قال الذهبی فی میزان الاعتدال «3» (2/243): عبد الغنی ضعّفه ابن یونس. و أقرّ ضعفه ابن حجر فی لسانه «4» (4/45)، و قال فی الإصابة (1/177): أحد الضعفاء المتروکین.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 369

و ذکره السیوطی فی الخصائص الکبری «1» (1/86) فقال: سند ضعیف، و ضعّفه القسطلانی فی المواهب «2» (1/50)، و الحلبی فی السیرة النبویّة «3» (1/130).

و أفظع من هذا روایة أخرجها الحفّاظ من طریق أبی نوح قراد عن یونس بن أبی إسحاق عن أبیه عن أبی بکر بن أبی موسی الأشعری عن أبی موسی قال: خرج، أبو طالب إلی الشام و معه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فی أشیاخ من قریش، فلمّا أشرفوا علی الراهب- یعنی بحیرا- هبطوا فحلّوا رحالهم فخرج إلیهم الراهب، و کانوا قبل ذلک یمرّون به فلا یخرج و لا یلتفت إلیهم، قال: فنزل و هم یحلّون رحالهم، فجعل یتخلّلهم حتی جاء فأخذ بید النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم فقال: هذا سیّد العالمین، هذا رسول ربّ العالمین، هذا یبعثه اللَّه رحمةً للعالمین، إلی أن قال:

فبایعوه و أقاموا معه عنده، فقال الراهب: أنشدکم اللَّه أیّکم ولیّه؟ قالوا: أبو طالب. فلم یزل یناشده حتی ردّه، و بعث معه أبو بکر بلالًا، و زوّده الراهب من الکعک و الزیت.

أخرجه «4» الترمذی فی صحیحه (2/284) فقال: حسن غریب لا نعرفه إلّا من هذا الوجه، و الحاکم فی المستدرک (2/616)، و أبو نعیم فی الدلائل (1/53)، و البیهقی فی الدلائل، و الطبری فی تاریخه (2/195)، و ابن عساکر فی تاریخه (1/267)، و ابن کثیر فی تاریخه (2/284)، نقلًا عن الحافظ أبی بکر الخرائطی و الحفّاظ المذکورین،

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 370

و ابن سیّد الناس فی عیون الأثر (1/42)، و القسطلانی فی المواهب (1/49).

رجال الروایة:

1- أبو نوح قراد عبد الرحمن بن غزوان: قال عبّاس الدوری: لیس فی الدنیا أحد یحدّث بهذا الحدیث غیر قراد أبی نوح، و قد سمعه منه أحمد و یحیی لغرابته و انفراده. تاریخ ابن کثیر «1» (2/285).

و قال الذهبی فی المیزان «2» (2/113): کان یحفظ، قوله مناکیر، و أنکر ما له حدیث عن یونس- و ذکر شطراً من الحدیث- فقال: و ممّا یدلّ علی أنّه باطل قوله: و بعث معه أبو بکر بلالًا، و بلال لم یکن خُلق بعد، و أبو بکر کان صبیّا.

و قال فی تلخیص المستدرک تعلیقاً علی تصحیحه: قلت: أظنّه موضوعاً فبعضه باطل. و قال ابن حجر فی التهذیب «3» (6/248): ذکره ابن حبّان فی الثقات «4» و قال: کان یخطئ یتخالج فی القلب منه لروایته عن اللیث قصّة الممالیک. و قال أحمد: هذا- یعنی حدیث الممالیک- باطل ممّا وضع الناس. و قال الدارقطنی: قال أبو بکر: أخطأ فیه قراد.

2- یونس بن أبی اسحاق: ضعّف أحمد «5» حدیثه عن أبیه، و قال: حدیثه عن أبیه مضطرب. و قال أبو حاتم «6»: کان صدوقاً إلّا أنّه لا یُحتجّ بحدیثه. و قال أبو أحمد الحاکم: ربّما و هم فی روایته. تهذیب التهذیب «7» (11/434). و قال أبو حاتم: صدوق

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 371

لا یحتج به. و قال ابن خراش: فی حدیثه لین. و قال ابن حزم فی المحلّی: ضعّفه یحیی و أحمد جداً. و قال أحمد: حدیثه مضطرب. میزان الاعتدال «1» (3/339).

3- أبو إسحاق السبیعی: قال ابن حبّان «2»: مدلّس، و ذکره الکرابیسی فی المدلّسین، و قال معن: أفسد حدیث أهل الکوفة الأعمش و أبو إسحاق للتدلیس. تهذیب التهذیب «3» (8/66) «4».

4- أبو بکر بن أبی موسی توفّی سنة (106)، ضعّفه ابن سعد «5»، و قال أحمد «6»: لم یسمع من أبیه. تهذیب التهذیب «7» (12/41).

5- أبو موسی الأشعری المتوفّی سنة (42، 50، 51، 53): و هو ابن (63) سنة بلا خلاف أجده، و قد وقعت الواقعة بعد عام الفیل بتسع سنین أو اثنی عشر عاماً قبل ولادة أبی موسی الأشعری (17، 22، 23، 25) عاماً، فإن کان أبو موسی هو الشاهد للقصّة قبل مولده فحبّذا، و إن کان یرویها عمّن شاهدها فمن هو حتی ننظر فی حاله؟ هذا شأن الروایة سنداً.

أ هذه کلّها تخفی علی مثل الترمذی و من بعده من الحفّاظ فیحکمون فیها بالحسن؟ أو بالصحّة کما فعله ابن حجر و الحلبی؟ أنا لا أدری. نعم؛ الحبّ یُعمی أو یُصمّ.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 372

و أمّا متن الروایة فهو یکفی فی تکذیبها، إذ سفر أبی طالبعلیه السلام إلی الشام و أخذه معه رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم کان و قد مضی من عمره صلی الله علیه و آله و سلم تسع سنین علی ما قاله أبو جعفر الطبری و السهیلی و غیرهما، أو اثنا عشر عاماً علی ما قاله آخرون «1» و کان أبو بکر یوم ذاک ابن ستّ أو تسع سنین، فأین کان هو؟ و ما ذا کان یصنع بالشام؟ و أیّ اختیار کان له بین شیوخ قریش؟ و لم تکن تنعقد نطفة بلال یوم ذاک أخذاً بقول من قال: إنّه توفّی سنة (25) و له بضع و ستون سنة «2» أو أنّه ولد فی تلکم السنین أخذاً بقول ابن الجوزی فی الصفوة «3» (1/174) من أنّه مات سنة عشرین و هو ابن بضع و ستّین سنة. کأنّ أبا بکر وُلد و هو شیخ و بلال عتیقه، و کان معه من أوّل یومه، و کان من یوم ولد له الحلّ و العقد!

ثمّ أیّ بیعة کانت یوم ذاک؟ و ما معنی قول أبی موسی الأشعری: فبایعوه و أقاموا معه عنده؟ و أیّ إیمان و إسلام علی زعم رواة هذه الأفیکة، و کان قبل البعثة بإحدی و ثلاثین سنة، أو ثمانیة و عشرین عاماً، أو اثنین و عشرین، أو سبع عشرة سنة علی زعم النووی؟ و لم تکن للنبیّ صلی الله علیه و آله و سلم یومئذٍ دعوة، و لا کلّف أحداً بالإیمان به، فلا یُقال لمن عرف شیئاً من إرهاصات النبوّة إنّه أسلم یوم عرف و إلّا لکان بحیرا الراهب و نسطور و أمثالهما من الرهبان و الکهنة أقدم إسلاماً من أبی بکر، و کم هنالک أُناس عرفوا أمر الرسالة قبلها و بشّروا بها ثمّ بعد البعثة عاندوا و حسدوا، فمنهم من مات مشرکاً، و منهم من أدرکته الهدایة بعد حین کما یأتی فی کعب الأحبار بُعید هذا. و کیف أثبت ذلک الیوم إیماناً لأبی بکر و صار بذلک أقدم الناس إسلاماً و لم یُثبت لأبی

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 373

طالب لا ذاک و لا غیره؟ و أبو موسی لم یستثنِ أبا طالب من أولئک الذین بایعوا یوم ذاک نظراء أبی بکر و بلال الخیالی.

قال الحافظ الدمیاطی: فی هذا الحدیث وهمان: الأوّل: قوله: فبایعوه و أقاموا معه. و الثانی: قوله: و بعث معه أبو بکر بلالًا، و لم یکونا معه، و لم یکن بلال أسلم و لا ملکه أبو بکر، بل کان أبو بکر حینئذ لم یبلغ عشر سنین، و لم یملک أبو بکر بلالًا إلّا بعد ذلک بأکثر من ثلاثین سنة. و کذا ضعّفه الذهبی «1».

و قال الزرکشی فی الإجابة (ص 50): هذا من الأوهام الظاهرة لأنّ بلالًا إنّما اشتراه أبو بکر بعد مبعث النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و بعد أن أسلم بلال و عذّبه قومه، و لمّا خرج النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم إلی الشام مع عمّه أبی طالب کان له من العمر اثنتا عشرة سنة و شهران و أیّام، و لعلّ بلالًا لم یکن بعدُ ولد.

و قال ابن کثیر فی تاریخه «2» (2/285): إنّ قوله: و بعث أبو بکر معه بلالًا إن کان عمره علیه الصلاة و السلام إذ ذاک اثنتی عشرة سنة فقد کان عمر أبی بکر إذ ذاک تسع سنین أو عشراً، و عمر بلال أقلّ من ذلک، فأین کان أبو بکر إذ ذاک؟ ثمّ أین کان بلال؟ کلاهما غریب، اللّهمّ إلّا أن یقال: إنّ هذا کان و رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم کبیر، إمّا بأن یکون سفره بعد هذا، أو إن کان القول بأنّ عمره کان إذ ذاک اثنتی عشرة سنة غیر محفوظ، «3» فإنّه إنّما ذکره مقیّداً بهذا الواقدی، و حکی السهیلی عن بعضهم أنّه کان عمره علیه الصلاة و السلام إذ ذاک تسع سنین، و اللَّه أعلم.

قال الأمینی: إنّ ابن کثیر غضّ البصر عمّا فی الروایة من خرافة البیعة کأن لم

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 374

یکن شیئاً مذکوراً. ثمّ أتی فی تصحیح بعث أبی بکر بلالًا بما لا یخفی علیه فساده، إذ لم یزد سفر رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إلی الشام مع أبی طالب علیه السلام علی المرّة الواحدة، و کون عمره صلی الله علیه و آله و سلم اثنی عشر عاماً محفوظ عند ابن سعد و ابن جریر و ابن عساکر و ابن الجوزی، و لم ینحصر بالواقدی کما حسبه. و قد سافر رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم إلی الشام مرّة ثانیة سنة خمس و عشرین من عام الفیل مع میسرة غلام السیّدة خدیجة سلام اللَّه علیها، و لیس هناک أیّ ذکر عن بحیرا و إنّما فیه قضیّة نسطور الراهب «1».

و قال ابن سیّد الناس فی عیون الأثر «2» (1/43) مثل مقالة الدمیاطی المذکورة، و کذلک الحلبی فی السیرة النبویّة «3» (1/129)، و الحدیث أخرجه ابن الجوزی فی صفة الصفوة «4» (1/21) من طریق داود بن الحصین و لیس فیه أثر من الوهمین و لا ذکر عن أبی بکر.

نظرة فی حدیث کعب:

و أمّا روایة کعب؛ فإنّی لم أجدها فی أصل من أصول الحدیث، و لم أرَ لها سنداً قطّ، و فی ذکر کعب و هو کعب الأحبار من رجال سندها کفایة، و حسبنا فی کعب ما أخرجه البخاری من حدیث الزهری عن حمید بن عبد الرحمن أنّه سمع معاویة یحدّث رهطاً من قریش بالمدینة و ذکر کعب الأحبار، فقال: إن کان لمن أصدق هؤلاء المحدّثین الذین یحدّثون عن أهل الکتاب و إن کنّا مع ذلک لنبلو علیه الکذب»

.

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 375

و قال ابن أبی الحدید فی شرحه «1» (1/362): روی جماعة من أهل السیر أنّ علیّا کان یقول فی کعب الأحبار: «إنّه الکذّاب»

و کان کعب منحرفاً عن علیّ علیه السلام.

و أخرج ابن أبی خیثمة، بإسناد حسّنه ابن حجر، عن قتادة قال: بلغ حذیفة أنّ کعباً یقول: إنّ السماء تدور علی قطب کالرحی. فقال: کذب کعب، إنّ اللَّه یقول: (إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا

) «2».

علی أنّ کعباً لو کان یصدّق نفسه فیما أخبره من الإرهاصات و البشائر لما کان یبقی علی دین الیهود طیلة حیاة النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم و ما کان یؤخّر إسلامه إلی عهد عمر بن الخطّاب، و لما کان یتعلّل عندما سُئل عمّا منعه عن إسلامه فی العهد النبویّ بقوله: إنّ أبی کان کتب لی کتاباً من التوراة فقال: اعمل بهذا، و ختم علی سائر کتبه، و أخذ علیّ بحقّ الوالد علی الولد أن لا أفضّ الختم عنها. فلمّا رأیت ظهور الإسلام قلت: لعلّ أبی غیّب عنّی علماً، ففتحتها فإذا صفة محمد و أمّته، فجئت الآن مسلماً «3». و کان له یوم توفّی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم اثنان و ثمانون عاماً «4»، و أثر الکذب لائح فی جلّ ما جاء به کعب، و حسبه ما أخرجه ابن عساکر فی تاریخه «5» (5/260) من حدیث ذی قربات الذی حکم الحفّاظ بعدم صحّته، و ما جاء به السیوطی فی الخصائص الکبری «6» (1/31) من حدیث إخباره عمر و عثمان بأنّهما مذکوران بالخلافة فی التوراة، و فیها أنّ

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 376

عثمان یُقتل مظلوماً. و مع هذه کلّها لم یُعلم صدور هذه البشارة منه فی أیّام إسلامه، و لعلّه کان قبله فلا یُقبل قوله و لا یصدّق فی حدیثه.

علی أنّ الأحلام إن صحّت و صدقت فلم لم یحدّث أبو بکر أحداً من الصحابة بما أخبره بحیرا من البشارة فی نفسه من أنّه یکون وزیراً و خلیفة لرسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم حتی یدور حدیثه فی دور النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم علی ألسنتهم، و تخبت إلیه أفئدتهم، و تزهر بمذاکرته أندیتهم؟ أو أنّه حدّث بها لکن الصحابة ضربوا عنها صفحاً فلم تُنْهَ إلی المحدّثین، و لا انتهت إلی أحد من أرباب الصحاح و المسانید حتی انتهت النوبة إلی الغلاة فی الفضائل من المتأخّرین فأرسلوها إرسال المسلّم تجاه الحقائق الراهنة.

و لو کان أبو بکر أوّل من أسلم بتلکم التقاریب فأین کان هو إلی منتهی سبع سنین من البعثة التی

یقول رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم فیها: «لقد صلّت الملائکة علیّ و علی علیّ سبع سنین، لأنّا کنّا نصلّی و لیس معنا أحد یصلّی غیرنا» «1»؟

فی أوّلیّة أمیر المؤمنین فی الإسلام أحادیث صحیحة عنه صلی الله علیه و آله و سلم و عن مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام قدّمناها فی الجزء الثالث، و أسلفنا هناک ما یربو علی ستّین حدیثاً من الصحابة و التابعین فی أنّ علیّا أوّل الناس إسلاماً و أوّل من صلّی و آمن من ذَکر. و قد مرّت هناک صحیحة الطبری أنّ أبا بکر أسلم بعد أکثر من خمسین رجلًا، و لو کان أبو بکر أوّل من أسلم و قد آمن به صلی الله علیه و آله و سلم قبل ولادة علیّ علیه السلام فأین کان هو یوم قال العبّاس لعبد اللَّه بن مسعود: ما علی وجه الأرض أحد یعبد اللَّه بهذا الدین إلّا هؤلاء الثلاثة: محمد و علیّ و خدیجة؟ تاریخ ابن عساکر «2» (1/318).

فلا یحق آنئذ لأیّ مُغالٍ فی الفضائل أن یدع تلکم الصحاح عن النبیّ الأعظم و وصیّه الأقدس و الصحابة الأوّلین و التابعین لهم بإحسان، و یأخذ تجاهها بروایة

                        الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 7، ص: 377

کعب، و إن هو إلّا کعب لیس إلّا، و لا یثبت الحقّ بالکعاب! (لَیْسَ بِأَمانِیِّکُمْ وَ لا أَمانِیِّ أَهْلِ الْکِتابِ ) «1»، (وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ أَنْ یَفْتِنُوکَ ) «2».